تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


جزء نوشته های که خیلی دوسش دارم

رفتم جلو گفتم «ببخشید خانوم آتیش داری؟» هول شد گفت:«واسه چی میخوای؟»گفتم:«میخوام تکلیفمو با چشات روشن کنم.» خندید. گفتم «شالت آبیه ، مثه دریاس ، موج داره دریات.» گفت «ینی چی؟» گفتم «پیچ پیچی» خندید. دیدم اهل دله، نشستم کنارش ، لش رو نیمکت. گفتم «همیشه دنبال دلیلی؟» گفت «چطور؟» گفتم «ببین ، همین الانم دنبال دلیلی» خندید. گفتم «میخندی تو دلم رخت میشورن». گفت «دیوونه ای؟» گفتم «سرت که پایین بود باد میومد. یه طره از موهات بیرون بود ، تاب میخورد. شما بودی دیوونه نمیشدی؟» گفت «با این حرفا روزی مخ چنتا دخترو میزنی؟» خوشم نیومد از حرفش. پا شدم خودمو جمع و جور کردم صاف نشستم. گفتم «تو ازونایی که وقتی میرن شمعدونیا دق میکنن. صدات مثه بوی بنزین میمونه، آدم دوس داره همه شو بکشه توی خودش. ازونایی که همه راها به تو ختم میشن. خنده هات مثه آب میمونه، بی صداس ولی آرامش میده». سر برگردوندم دیدم کوله ش رو دوششه داره میره.سعی کردم بین انگشتام بگیرمش. کوچیکتر میشد. انقدر رفت که نقطه شد. انگشتام رسیدن به هم. دیگه نبود. تکیه دادم به پشتی نیمکت ،زل زدم به آسمون. ابرا شبیه شمعدونیای دق کرده بودن. راستی گفت اسمش شهرزاده. شهرزاد، روسری رقصنده با باد، میروی در یاد، میشوی غمباد.


#لئو


رضا صبری ۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۲:۳۲ ۰ ۰ ۷۸

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

خانه ی یک برنامه نویس بی سواد عاشق ، دیونه


طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه