چالش #روز_من

این چالش به مدتِ چند روز ادامه خواهد داشت .

خلاصه کار های که روزانه انجام میدم رو مینویسم و در آخر بررسی میکنم که کجا بودم به کجا کشیده شدم توی این چند روز .

خوب امروز هم روزه خوبی بود چون شب ساعت  2 خوابم برد و خسته ی چند روز کار کردن بودم و حسابی دلی از خوابیدن در آوردم در دو نوبت از 2 نیمه شب تا 11 ظهر خوابیدم و از ساعت 2 خوابیدم تا ساعت 4 و بعد ساعت  4 پدر و مادر گفتن  پاشو داریم مریم بهشت معصوم زیارت اهل قبور پاشو بریم قرار اونجا کار کنی منم که تازه از خواب بیدار شده بودم پریدم یه دوش گرفتم اومدم بیرون اماده شدم و سوار ماشین شدیم و رفتیم برنامه اینجوری بود که پدر شربت لیمو درست کرده بود و چقدر شیرین و خوش طعم بود . رسیدم اول رفتیم سر مزار پدر بزرگ (که سال پیش همین موقعه ها بود که با دنیا وداع کرده و کوله پشتی 90 سال زندگی رو بست و به دیار حق سفر کرد روحش شاد و یادش گرامی) رفتیم یه فاتحه براش خوندم و بلند شدم و کار داشتم سریع رفتیم قبلمه رو گذاشتم زمین رو دبه پر از شربت ریختم داخل قابلمه و سردش کردیم و من شروع کردم به پخش  کردنش خلاصه خیلی حال دادیم به مردم تشنه بودن و شربت خوش طعم نوش جان کردن . و بعدش اومدیم یه اتفاق نادر افتاد وقتی وبلاگ رو باز کردیم دیدم یه هدیه برام فرستاده شده از یه دوست فک نمیکردم که امروز به طور اتفاقی یه اتفاق خوب برام روخ بده یعنی آمادگی نداشتم ولی خوب آب نه طلبیده رواس پیام رو باز کردم دیدم خانوم میس بل (سارا)   برایمان پست کرده بود و تشکر میکنم از اینجا به خاطر این مهربونی شون .

هدیه از سارا خانوم .
 من عاشق نقاشی های رنگارنگ هستیم  . آدم وقتی نگاه میکنه تو رنگ ها گم میشه .

سارا خانوم تشکر بابت زحمتی که برای کشیدن این نقاشی گذاشتید .

 

 

پ.ن ویرایش : لینک خانوم میس بل (سارا)   اشتباهی از جای کپی کرده بودم حالا ویرایش شد :) .

و در آخر بعد ارسال پست لپ تاب رو میبندم نیم ساعتی مطالعه میکنم بعدش میریم بخوابیم مثلا...

و من الله توفیق