روز حضرت موسی داشت میرفت عبادتگاه که با خدا راز نیاز کنه . بندی از بندگان خدا جلوشو میگره بهش میگه :  یا موسی ای پیامبر خدا وضع منو رو که میبینی  زن و بچه دارم و  آهی در بساط ندارم داری میری عبادتگاه از خدا بخواه که به من یه گاو بده تا از شیرش بدوشم و شکم خانواده را سیر کنم حضرت هم گفت حتما و راهی عبادتگاه شد . هنگام راز نیاز با خدا گفت یکی از بندگانت از شما طلب گاوی را کرده که با آن به امر و معاش خانواده بپردازد . خداوند گفت حتما عنایت می فرمایم به یک شرطی که به همسایه او 2 عدد گاو و به او 1 عدد گاو هدیه میدهم . خلاصه که حضرت موسی بعد از راز و نیاز  عبادتگاه رو ترک کرد و آمد شهر و آن مرد را دید و داستان را گفت این چنین به من گقت ناگهان مرد گفت  نه نه اصلا نمیخوام نه واسه خودم نه واسه اون .

+ حکایت این داستان حکایت این روز های ما هستش نه حاضر به خوشی خود و نه حاضر به خوشی دیگران

+ به نظرتون علت حسود بودن انسان ها از چی سرچشمه میگیره ؟