نا نوشته ها

گویند سرانجام ندارید شما ! ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم... مولانا
پسر زمستان ، فرزند اسفند ، بچه ی سیزدهم

۱۲ مطلب با موضوع «ثبت شد» ثبت شده است

what we don`t see

پنجشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۳۱ ب.ظ

what we see

  • ۱ نظر
  • ۲۹ خرداد ۹۹ ، ۱۳:۳۱
  • رضا :)

گل لاله عباسی | نوا

جمعه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۹:۰۶ ق.ظ

  • ۱۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۹:۰۶
  • رضا :)

(سربازی و ..) : آموزشی

چهارشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۹، ۱۰:۰۲ ب.ظ

بلاخره 98 تمام شد ! صلوات

خوب بلاخره الکی مثلا سرباز شدیم :

بعد چند ماه تصمیم و بالا و پایین رفتن ها بلاخره تصمیم این شد که بلاخره برم خدمت .

چیزهای که قرار در ادامه متن  بخونید چیزهای هستن که مربوط به اتفاقات و تجربه ها دوره آموزشی .  

کاری خدمت رو کردم رو بعد دو ماه برگه محل اعزام و پادگان معلوم شد . پرانتز ایجاد کنم این بین چه اتفاق های افتاد

(  1 - دو ماه واقعا سختی بود ، اتفاقاتی که افتاد و این من بودم که باید تصمیم میگرفتم و این من بودم  بین زندگی و دانشگاه و آدم ها اطرافم یکی رو انتخاب کنم و باید به اتفاقاتی که قرار تو این دو سال تجربه کنم فکر میکردم .

به بد بدترین اتفاق ها ، به خوش خوش ترین اتفاق ها به تنبه ها و توهین ها و به سختی ها و آدم های که قرار بود باهاشون روبروشم کلا توی دو تا موضوع فکر میکردم .

2 - تو طی مراحلی که قبل از سربازی باید اقدام میکردم (1 -  مراجعه به پلیس + 10 ،2 -  زدن واکسن های قبل از سربازی  ، 3 - انجام معاینات پزشکی )

من تو مرحله سوم الکی گیر افتادم به دلیل فشار خون بالا و سر این موضوع معاف رزم شدم . )

 صبح شده بود و  بچه های زیاد بودن جلوی نظام وطیفه که هر کدوم خانواده هاشون اومدم بودن برای بدرقه عزیز دوردونه هاشون بچه های هر کدوم قرار بود به شهری اعزامیشون  تقسیم بشن و حرکت کنن و ما هم قرار بود بریم مازندارن - مرزن آباد معرف به هتل ادیبی . با دو اتوبوس  قرار بود برن شمال سوار اتوبوس شدم و من تنها کسی بود هیچ کدوم از آدم های داخل اون اتوبوس رو نمیشناختم وگرنه همشون بچه محل بودن . بعد از حدود 6 ساعت بی وقفه رسیدم به مازندارن و این اولین سفر تنهایی من بود . هوا سرد بودُ تازه رسیده بودیم و انبوی از بچه های که قرار بودن پذیرش بشن  بعد از چند ساعتی که حدودا 10 شب پذیرش شدیم .

بچه ها به ترتیبی که پادگان در نظر گرفته بودن به گردان های خودشون معرفی شدن . من به گروه ایمان و گردان امان حسن (ع) معرفی شدم .

رسیدیم به آسایشگاه ، جای که قرار بود 2 ماه زندگی کنم میان کسایی که هیچ کدوم از بچه هاشون رو نمیشناختم . سریع وضعیت ناقص کردم ( به وضعیتی میگن که میتونی تو آسایشگاه لباس راحت بپوشی و استراحت کنی ) ، و در ادامه هنوز خیلی ها باور نکرده بودن که اون جا خونه نیس و دقیقا اونجا بود که کما زدن بچه ها شروع می شد .

کمازدن یا به اصطلاح کما ( به اولین روز های سربازی گفته میشه که بچه به دلیل تجربه نکردن چنین جای و دلتنگ شدن به خانواده کما براشون اتفاق میفته ) .

هفته اول به همین منوال گذشت تا بچه های هم دیگه رو بشناسن و چیزی که بود گروهان ما تا هفته اول  فرمانده نداشت :/ . و گروهانی که من افتاده بودم همگی

معاف رزم بودن همون کد 39 که روی اتکت ها میخوره ( کد 39 توی نظام پزشکی مشمول کسانی میشه که معاف رزم میشن ) .

معافیت من معافیت قلب و عروق خورده بود و چیزی که معاف بودم ( معاف رزم ، معاف از میدان تیر ، ارودگاه ، معاف پست و معاف و صبحگاه ) = معاف زندگی :)

ولی در واقعیت من چیزیم نبود الکی الکی معاف از رزم شدم  سر فشار خون بالا که در ادامه بهتون میگم که چطور شد معاف رزم شدم

من توی معاینه اول که رفتم به دلیل استرس بالای که داشتم و باشگاهی  که میرفتم و وزنه های سنگینی که میزدم و مصرف زیاد نمکی داشتم اون روز فشار خونم بین

16-14 بود که این یعنی دوچار فشار خون بالا هستم و منو به متخصص معرفی کرد . در ادامه با مراجعه به متخصص و قلب و عروق با بررسی ها دوباره دکتر گفت شما چیزیت نیس الکی فرستادنت همین :/ . سرانجام دو هفته بعد بهم گفتن باید بیایی کمیسیون . رفتم بهم گفتن که شما مبتلا به فشار خون بالا هستید اینا در ادامه منم بهشون گفتم چیزی نیست اینا پیش متخصص رفتم اینا که نهایت بهم گفتن اگه میخوای مطمن شیم میخوای بفرستیمت تهران دو روز بستری شو زیر دستگاه هولتر اینا . منم که شرایط مالی خوبی نداشتم اون موقعه گفتم که نه من چنین هزینه ندارم و بیمه نیستم . گفتن پس اگه اینجوری هست بیرون صبر کنید . بعد از 20 دقیقه اسامی که معاف از رزم شدن  رو اعلام کردن که منم هم جزو اونا بودم. به این میگن یه ماس مالی بدون درد نظامی :))) الکی الکی معاف از رزم شدم .

در صورتی که من نمیخواستم معاف از رزم بشم ولی خوب شدم دیگه .

و اما تو پادگان :

من جز میدان تیر اینا همه جا بودم رژه ، پست همه اینای که میگن سربازی ها معاف از رزم کاری انجام نمیدن همش دروغ محض هستش . معاف از رزم یعنی بیگاری کشیدن .

یه چیز میخوام بگم اگه تو سربازی معاف از رزم شدی = بیگاری های زیاد . ( بیگاری یعنی تمیز کردن سلف های غذا خوری ، جارو زدن خیابان های پادگان و گردان ها .

شکر خدا پست من سلف غذا خوری بود سخت بود ولی خوب بهتر از جارو به دست شدن بود .

پی نوشت : خطاب به کسانی که میگن تو آموزشی مرخصی اینا به کسی نمیدن . 23 روز مثلا تو آموزشی بودم 35 روز مرخصی :)))

پی نوشت اول : من از همین جا اعلام میکنم جای که من سربازی کردم ، سربازی نبود بیشتر شبیه هتل بود تا سربازی . هر چی بود گذشت .

پی نوشت دوم : دوباره قرار برم تو همون پادگان ولی این بار قرار نیست چی اتفاقی بیفته به دلیل 35 روز مرخصی یا ایست خدمت :/ میرم تمومش میکنم بر میگردیم .

پی نوشت سوم : کلا معاف رزم شدن خوب نیس تا جای که میتونید تلاش کنید معاف از رزم نشید تو معاینات اولیه  اگه آدمی هستید که عاشق شرایط سخت هستید  .

پی نوشت آخر : این لینکی که مربوط به چیزی های هست که باید درباره ی کرونا بدونیم خوندنش خالی از لطف نیس : فارسی / انگلیسی

خداحافظ .

  • ۲ نظر
  • ۰۶ فروردين ۹۹ ، ۲۲:۰۲
  • رضا :)

به روایت تصویر

دوشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۳۹ ب.ظ

سفر کن و به هیچکس نگو

مثل یک داستان واقعی زندگی کن و به هیچکس نگو،
با خوشحالی زندگی کن و به هیچکس نگو،
مردم چیزهای قشنگ رو خراب میکنن. 



  • ۱۱ آذر ۹۸ ، ۲۳:۳۹
  • رضا :)

اگه دنبال رشد فردی هستین | لینک

جمعه, ۱۷ آبان ۱۳۹۸، ۰۸:۰۹ ب.ظ

اگه دنبال رشد فردی هستین میتونن از
متمم  ( میاد راجب خیلی چیزهای بهتون یه سری چیزها یاد میده مطمنم بعد از یه مدت تغییرات رو تو خودتون حس میکنید استفاده کنید )
خانه توانگری  ( دکتر شیری میاد راجب افزایش مهارت فردی و روانشناسی و ... صحبت میکنه که گوش دادنشون خالی از لطف نیس )


#لینک

  • رضا :)

امید زندگی بخشیدن

چهارشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۸، ۰۹:۳۹ ب.ظ

من اصلا قرار نبود بنویسم این اواخر دیگه کم کم یه سری برنامه برای وبلاگ داشتم گفتم بیام همشون رو بریزم اینجا بعدش برم . 

تصویر زیر رو چند رو پیش تو یه کانال دیدم دلم نیومد چیزی ازش ننویسم چون همین عکس رو من چند سال پیش تو خیلی جا ها دیدم.

امید

این همونی زنی بود که چند سال پیش عکسش رو دیدم که داشت به این بچه کوچولو آب میداد فقط همین تصویر تو ذهنم ازش مونده بود . من نمیدونستم این خانوم انقدر مرام داشته که همون بچه که اون روز عکسش پیشش بخش شد قرار به سرپرستی قبول کنه و بهش برسه تا بشه تصویر سمت راستی ... میدونی یه وقتی ها من از همه چی کُفری میشم به نقطه انفجار میرسم  به خودم که یه وقتای میگم دیگه امید نیس . دیگه جای نمیشه یه همچین فرشته های رو پیدا کرد . از وقتی که این عکس رو دیدم هی هر روز بهش نگاه میکنم که یادم نره . هنوز امید هست ، هنوز خدا هست ، هنوز میشه ساخت ... میدونی چیه سخته ولی شدنیه . کی فکر میکردم اون بچه قرار بود زنده بمونه با اون وضعش . کی فکر میکرد حالا  انقدر بزرگ شده . حالا داره درس میخونه ... 

لذت بخش تر از این تصویر مگه میشه .

حالا میشه راحت زندگی کرد  :) 

 

  • رضا :)

دیالوگ The Shawshank Redemption 1994

چهارشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۸، ۰۹:۱۹ ب.ظ

امید چیزه خوبیه شاید بهترین چیزه و چیزهای خوب هیچ وقت از بین نمیرن ! 

  • ۱۵ آبان ۹۸ ، ۲۱:۱۹
  • رضا :)

27 سالگی چطور خواهد بود !

جمعه, ۲۶ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۱۴ ب.ظ

 [اما با این حال هیچ چیز آن طور که گفتی پیش نخواهد رفت .  ]

من با تمام توانای که در وجودم هست می نویسم و قلم تا جای که بتواند خواهم نوشت ...

- فارغ از تمام اتفاقات این چند سال ...

فاصله من  از20 سالگی تا 27 سالگی چندیدن سال بیشتر نیست .

27 سالگی میتونه سالی باشه من مسافر جای دور باشم یه جای شبیه آلمان یا کانادا یا یه جای خیلی دور .

27 سالگی میتونه سالی باشه که من دانشجوی فارغ التحصیلی ارشد رشته مهندسی از یه دانشگاه سطح بالا باشم .

27 سالگی میتونه سالی باشه که من شغلی دارم که میتونم باهاش زندگی کنم میتونم باهاش زندگی کردن رو به بقیه یاد بدم .

27 سالگی میتونه یه انفجار یا یه پرتاپِ بدون بازگشت باشه ، 27 سالگی رویا میتونه باشه که فقط من الان میتونم برای خودم ببینمش .

-       فارغ از تمام اتفاقاتی که در 27 سالگی اتفاق خواهد افتاد ...

شروع خیلی آهسته خواهد بود جوری که نشه از تغییرات چیزی به چشم دید

20 سالگی تا 21 بُعد از اتفاقاتی که برام افتاد از احوالات روحی به هم پیچیده ، از بد بیاری ها زندگی ، از آدم های که  تقدیرشان رفتن ها پیآ پی بود و رسیدن به انزوای درونی از آدم های بیرونی رسیدن میشه گفت یه جور گوشه گیره از آدم ها در نیمه اول سال و کمه اون اور تر و اما شروعِ یه چیز ساده ولی در ادامه

 21 سالگی تا 22 : مسیر خیلی آهسته طی میشد و مشقت و تلاش آهسته شروع میشد از نَمه نَمه خسته شدن ها ، نَمه نَمه دوباره بلند شدن ادامه دادن ها  ، از دوباره تلاش کردن و عرق ریختن ها . پیشرفت هرچند برام کم بود ولی میتونستم هنوز ایمان داشته باشم که تو مسیر بودم .

 

22 سالگی تا 23 سالگی شروع شدن قسمت های کوچک ولی سخت هرچند تجربه بهم ثابت کرده بودم که میتونم از این ها هم گذر کنم در مقطع لیسانس رشته مهندسی رو به پایان رساندم و اما باز در دو راه سربازی و ارشد یک انتخاب بیشتر نداشت از سری انتخاب های خود سربازی به وسیله امریه رو انتخاب کردم و در یکی از این شهرها شروع به خدمت و یه کار نیمه وقت برای خودم جور کردم که کمی مانی یا پول بتونم برای ارشدم سیو کرده باشم . هم سربازی هم کارم دست های از غیب بودن که در آینده بهشون پی خواهم برد .

23 سالگی تا 24 سالگی به احتمال نصف خدمت رو رفتم و همچین پول به مقدار کافی سیو کردم . حالا باید برای ارشد اماده شم و دنبال خرید کتاب و منابع آموزشی و سایر چیزهای که قرار بود هوش و امنیت رو با هم بخونم و اما نشستم خوندم  خوندم و اینجا بود که تازه داشت فصل اول اون چیزها که قرار بود روشن بشه روشن شد . کم کم به آخر های خدمت رسیدم و تا خدمت تموم بشه چند ماه برای کنکور ارشد مونده بود و خدمت  بلاخره تموم شد . 

و من پس از یه سال و اندی تلاش و خوندن مداوم بلاخره آزمون ارشد رو دادم و منتظر جواب موندم و به همونی که میخواستم رسیدم . قبولی در دانشگاه ---- تهران و اما پس از سال ها تلاش بلاخره شدددد و رفتیم تهران ...

24 سالگی تا 25 و 26 اینجا میتونه بخش آخر باشه . برای یه دانشجو ارشد تو اون دوران چی میتونه مهم باشه ( پایان نامه ، ثبت مقالات علمی و... ) ارشد دیر یا زود قرار بود تموم بشه و من دارم به 27 سالگی نزدیک میشم و این حس عجبِ 27 سالگی نمی دونم چیه که قرار بهم اتفاق بیفته حسابی تو دلم غوغا کرده تا این که ...

 

پی نوشت 1 : هر کدوم از بخش ها بالا ساختار ذهنی خود نویسنده بود

پی نوشت 2 : هر کدام از این بخش ها فقط پرده از اتفاقات بود و سختی ها پشت پرده موندن هنوز

پی نوشت 3 : برای 27 سالگی ثبت شود . 

پی نوشت 4 : این پست میتونه چالشی برای شما باشه که شما هم بنویسید راجب چند سال بعدتون اگه کسی نوشت اینجا بهم بگه .  :)

 

 

  • رضا :)

بر سیزدهم چه گذشت

چهارشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۸، ۱۲:۳۳ ق.ظ

از چیزی ها زوری همیشه بدم می اومده حالا هم بدم میاد . من بیرون نمیرفتم ولی زوری بردن . حالا جدای از این که خوش گذشت ولی من هیچ موقعه نمیتونم اونی که نیستم باشم . مامان میگه سر سنگین باش میگم  مادر جان تو کی دیدی من سر سنگین باشم من همینم. میگه بهت زن نمیدن میگم بابا گور بابای زن گرفتن ! مهم خودمم . من حالم این مدلی شاد میشه . من دوست دارم توی جم فان ترین آدم باشم ، دوست دارم همه رو بخندونم واقعا دارم به این فکر میکنم انسان اگه خودِ واقعشو نوشون بده چی میشه خیلی چیزه خوبی میشه . آدم اگه با خود واقعیش بره جلو اینجوری خوشمزه تر میشه ، راحت تر میشه زندگی کرد ...


  • ۱۴ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۳۳
  • رضا :)

چالش سال من ! آپدیت دوم

شنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۷، ۱۲:۵۰ ق.ظ

سال من !

روی عنوانش فکر کردم که چه عنوانی رو جایگزین  این عنوان باشه  ولی در آخر به انتخاب اولم بسنده کردم . چالش سال من !

چالشی که مربوط میشه به آخر سال یعنی اسفند ماه . توی این چالش قرار خودمون رو به چالش دعوت کنیم پس نیاز نداریم کسی مارو دعوت کنه  :دی

مرحله اول چالش این هست که نظرتون راجب خودتون رو می نویسید که احساس میکنید چه میزان تغییر تو زندگیتون داشتید نسبت به سال قبل و علت این تغییرتون چی بوده . مرحله دوم بهترین آهنگی که میتونید برای این چالش ثبت کنی چی هستش ؟ و مرحله سوم بهترین کتاب های که امسال مطالعه کردید چی بوده و تجربیاتتون از خوندن کتاب ها چی بوده؟ [تصویر کتاب هم اگه داشتید چه بهتر]

پس چی شد ؟ مرحله اول » احساس میکنید چه میزان تغییر تو زندگتون داشتید نسبت به سال قبل .

مرحله دوم » بهترین آهنگی که میتونید برای چالش ثبت کنید. مرحله سوم  » بهترین کتاب های که خوندین و تجربتون از کتاب ها چی بوده.

پی نوشت اول » این پست علاوه بر اینکه برای بچه های بلاگستانِ برای بچه های بلاگفا و... هم هست پس می تونید شرکت کنید تا یه چالش کوچیک و خوشگل از همه داشته باشیم .

پی نوشت دوم »  زمان شروع چالش از همین امروز یعنی چهارم اسفند آغاز میشه و مدت زمان ارسال پست چالشی تا روز آخر یعنی 29 اسفند ماه هست  .

پی نوشت سوم »  حتما نیازی نیست کسی رو به چالش دعوت کنید چون همه حالت پیش فرض دعوت هستن :دی قرار ضیافت عید 98 رو راه بندازیم . ولی اگه کسی رو دعوت کردید این لطف شما نسبت به اون شخص هستش .

پی نوشت چهارم » اگه حس میکنید چیزی رو از قلم انداختم بهم بگید اضافه کنم .

و در آخر کسانی که تو چالش شرکت میکنند اطلاع بدن که اسمشون رو حتما تو چالش ثبت کنیم .

پی نوشت چهارم(آپدیت دوم) » تصمیم بر این شد که دوستان رو رسماً به چالش دعوت کنم اینجور نمیشه از امروز دست به کار میشم و دوستان رو به چالش دعوت میکنم . شما هم توی چالش از دوستان حداقل اگه امکان داره یک نفر رو دعوت کنید .

----- آپدیت اول

بنا به پیشنهاد دوستان من یه نمونه پست چالشی معمولی رو برای دوستانی که تازه به چالش دعوت شدن رو براشون مینویسم که با نحوه کار آشنا بشن .

عنوان :چالش سال من ! (شما میتونید هر عنوانی که دلتون میخواد بزار ولی حالت پیشفرض همینه )

من حسی که نسبت به خودم از سال قبل تا الان دارم این حس هست که تو زمینه توسعه شخصی کار و تلاش زیاد کردم و خروجی های خوبی تا الان دریافت کردم یکی از دلیلی که باعث شده تو این زمینه رشد خوبی داشته باشم این هستش که من دنبال راه های بودم که توی زمینه توسعه فردی بهم کمک کنه پس رو به مطالعه کتاب ها آوردم و کلا با جو مطالعاتی و کاردبری آشنا شدم و تونستم خودم رو اونجوری که تو آینده نزدیک ولی دور میدم ببینم و بهش برسم همه اینا به عشق و علاقه و مسرتی که تو کارم داشتم انجام شد و حالا خیلی خوشحالم که تونستم برسم .

بهترین آهنگی که میتونم برای این چالش ثبت کنم چیزی نیس جز آهنگ سال من :دی از خواننده ناشناس :دی

کتاب های که امسال مطالعه کردم کتاب های بودن که واقعاً ارزش چندین بار خوندن رو برای من رو هنوز هم دارن  کتاب های مانند X , Y,Z  و [ تصاویر مروطه ] .

(حتما قرار نیست از روی این پست پیش برید شما میتونید تو پست تون سلیقه به خرج بدید و چیز های جدید بنویسید و مطالبی که دوست دارید رو انتشار بدید  . )

----------

دوستان شرکت کرده در چالش سال من !

1 -

2 -آرامم کن:)

3 - گربه گیج

4 - پارادوکس

.

.

.

  • ۸ نظر
  • ۰۴ اسفند ۹۷ ، ۰۰:۵۰
  • رضا :)