نا نوشته ها

گویند سرانجام ندارید شما ! ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم... مولانا
پسر زمستان ، فرزند اسفند ، بچه ی سیزدهم

۴۵ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

(؟)

چهارشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۹، ۰۱:۴۹ ق.ظ

شما چطور با گذشته کنار اومدید برای همیشه ؟

  • رضا :)

(سربازی و ..) : آموزشی

چهارشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۹، ۱۰:۰۲ ب.ظ

بلاخره 98 تمام شد ! صلوات

خوب بلاخره الکی مثلا سرباز شدیم :

بعد چند ماه تصمیم و بالا و پایین رفتن ها بلاخره تصمیم این شد که بلاخره برم خدمت .

چیزهای که قرار در ادامه متن  بخونید چیزهای هستن که مربوط به اتفاقات و تجربه ها دوره آموزشی .  

کاری خدمت رو کردم رو بعد دو ماه برگه محل اعزام و پادگان معلوم شد . پرانتز ایجاد کنم این بین چه اتفاق های افتاد

(  1 - دو ماه واقعا سختی بود ، اتفاقاتی که افتاد و این من بودم که باید تصمیم میگرفتم و این من بودم  بین زندگی و دانشگاه و آدم ها اطرافم یکی رو انتخاب کنم و باید به اتفاقاتی که قرار تو این دو سال تجربه کنم فکر میکردم .

به بد بدترین اتفاق ها ، به خوش خوش ترین اتفاق ها به تنبه ها و توهین ها و به سختی ها و آدم های که قرار بود باهاشون روبروشم کلا توی دو تا موضوع فکر میکردم .

2 - تو طی مراحلی که قبل از سربازی باید اقدام میکردم (1 -  مراجعه به پلیس + 10 ،2 -  زدن واکسن های قبل از سربازی  ، 3 - انجام معاینات پزشکی )

من تو مرحله سوم الکی گیر افتادم به دلیل فشار خون بالا و سر این موضوع معاف رزم شدم . )

 صبح شده بود و  بچه های زیاد بودن جلوی نظام وطیفه که هر کدوم خانواده هاشون اومدم بودن برای بدرقه عزیز دوردونه هاشون بچه های هر کدوم قرار بود به شهری اعزامیشون  تقسیم بشن و حرکت کنن و ما هم قرار بود بریم مازندارن - مرزن آباد معرف به هتل ادیبی . با دو اتوبوس  قرار بود برن شمال سوار اتوبوس شدم و من تنها کسی بود هیچ کدوم از آدم های داخل اون اتوبوس رو نمیشناختم وگرنه همشون بچه محل بودن . بعد از حدود 6 ساعت بی وقفه رسیدم به مازندارن و این اولین سفر تنهایی من بود . هوا سرد بودُ تازه رسیده بودیم و انبوی از بچه های که قرار بودن پذیرش بشن  بعد از چند ساعتی که حدودا 10 شب پذیرش شدیم .

بچه ها به ترتیبی که پادگان در نظر گرفته بودن به گردان های خودشون معرفی شدن . من به گروه ایمان و گردان امان حسن (ع) معرفی شدم .

رسیدیم به آسایشگاه ، جای که قرار بود 2 ماه زندگی کنم میان کسایی که هیچ کدوم از بچه هاشون رو نمیشناختم . سریع وضعیت ناقص کردم ( به وضعیتی میگن که میتونی تو آسایشگاه لباس راحت بپوشی و استراحت کنی ) ، و در ادامه هنوز خیلی ها باور نکرده بودن که اون جا خونه نیس و دقیقا اونجا بود که کما زدن بچه ها شروع می شد .

کمازدن یا به اصطلاح کما ( به اولین روز های سربازی گفته میشه که بچه به دلیل تجربه نکردن چنین جای و دلتنگ شدن به خانواده کما براشون اتفاق میفته ) .

هفته اول به همین منوال گذشت تا بچه های هم دیگه رو بشناسن و چیزی که بود گروهان ما تا هفته اول  فرمانده نداشت :/ . و گروهانی که من افتاده بودم همگی

معاف رزم بودن همون کد 39 که روی اتکت ها میخوره ( کد 39 توی نظام پزشکی مشمول کسانی میشه که معاف رزم میشن ) .

معافیت من معافیت قلب و عروق خورده بود و چیزی که معاف بودم ( معاف رزم ، معاف از میدان تیر ، ارودگاه ، معاف پست و معاف و صبحگاه ) = معاف زندگی :)

ولی در واقعیت من چیزیم نبود الکی الکی معاف از رزم شدم  سر فشار خون بالا که در ادامه بهتون میگم که چطور شد معاف رزم شدم

من توی معاینه اول که رفتم به دلیل استرس بالای که داشتم و باشگاهی  که میرفتم و وزنه های سنگینی که میزدم و مصرف زیاد نمکی داشتم اون روز فشار خونم بین

16-14 بود که این یعنی دوچار فشار خون بالا هستم و منو به متخصص معرفی کرد . در ادامه با مراجعه به متخصص و قلب و عروق با بررسی ها دوباره دکتر گفت شما چیزیت نیس الکی فرستادنت همین :/ . سرانجام دو هفته بعد بهم گفتن باید بیایی کمیسیون . رفتم بهم گفتن که شما مبتلا به فشار خون بالا هستید اینا در ادامه منم بهشون گفتم چیزی نیست اینا پیش متخصص رفتم اینا که نهایت بهم گفتن اگه میخوای مطمن شیم میخوای بفرستیمت تهران دو روز بستری شو زیر دستگاه هولتر اینا . منم که شرایط مالی خوبی نداشتم اون موقعه گفتم که نه من چنین هزینه ندارم و بیمه نیستم . گفتن پس اگه اینجوری هست بیرون صبر کنید . بعد از 20 دقیقه اسامی که معاف از رزم شدن  رو اعلام کردن که منم هم جزو اونا بودم. به این میگن یه ماس مالی بدون درد نظامی :))) الکی الکی معاف از رزم شدم .

در صورتی که من نمیخواستم معاف از رزم بشم ولی خوب شدم دیگه .

و اما تو پادگان :

من جز میدان تیر اینا همه جا بودم رژه ، پست همه اینای که میگن سربازی ها معاف از رزم کاری انجام نمیدن همش دروغ محض هستش . معاف از رزم یعنی بیگاری کشیدن .

یه چیز میخوام بگم اگه تو سربازی معاف از رزم شدی = بیگاری های زیاد . ( بیگاری یعنی تمیز کردن سلف های غذا خوری ، جارو زدن خیابان های پادگان و گردان ها .

شکر خدا پست من سلف غذا خوری بود سخت بود ولی خوب بهتر از جارو به دست شدن بود .

پی نوشت : خطاب به کسانی که میگن تو آموزشی مرخصی اینا به کسی نمیدن . 23 روز مثلا تو آموزشی بودم 35 روز مرخصی :)))

پی نوشت اول : من از همین جا اعلام میکنم جای که من سربازی کردم ، سربازی نبود بیشتر شبیه هتل بود تا سربازی . هر چی بود گذشت .

پی نوشت دوم : دوباره قرار برم تو همون پادگان ولی این بار قرار نیست چی اتفاقی بیفته به دلیل 35 روز مرخصی یا ایست خدمت :/ میرم تمومش میکنم بر میگردیم .

پی نوشت سوم : کلا معاف رزم شدن خوب نیس تا جای که میتونید تلاش کنید معاف از رزم نشید تو معاینات اولیه  اگه آدمی هستید که عاشق شرایط سخت هستید  .

پی نوشت آخر : این لینکی که مربوط به چیزی های هست که باید درباره ی کرونا بدونیم خوندنش خالی از لطف نیس : فارسی / انگلیسی

خداحافظ .

  • ۲ نظر
  • ۰۶ فروردين ۹۹ ، ۲۲:۰۲
  • رضا :)

از ترس هام و باعث بانی هاش + قسمت دوم

يكشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۸، ۰۳:۰۴ ب.ظ

من چند سال پیش یه تصادف کوچیک داشتم . یک دوچرخه ابو قراضه که از عموم به من رسیده بود مدل 26 ، بدون ترمز که من هم همچنان تلاشی برای تعمیرش نداشتم فقط سرعت برام مهم بود همین . چند باری هم باهاش زمین خوردم . آخرین دوچرخه سواریم با اون ابو قراضه به اون روز تصادفم برمیگرده ...

خورشید غروب کرده بود هوا تاریک شده بود ، نمیدونم چرا با دوچرخه انتهای کوچه بودم که یه دفعه رفیقم از کوچه روبره ای من صدا کرد: رضا بیا اینجا کارت دارم بدو 

منم تند سوار دوچرخه شدم با  نسنجیدناین که امکان داره خیابون  وسیله نقلیه وجود داشته باشه با سرعت رفتم که فقط ببینم رفقیم چی میگه . خیابان دو باند داشت باند رفت <> برگشت . با سرعت وارد خیابان شدم که تو همون باند  ماشین پیکانی با سرعت نزدیک من میشد و دستش روی بوق که اگه میخورد الان اینجا نبودم باند اول رو به سلامت رد کردم اما باند دو بهم رحم نکرد موتور ی با سرعت تمام به چرخ جلوی دوچرخه زد . من فقط زمین خوردم ولی راننده موتور شاخ به شاخ کرده بود رفته بود زیر سه چرخه ای که اونم از روبرو می اومد .  من تو اون لحظه فقط دنبال چرخ جلوی دوچرخم بود :/  تو همون لحظات دو برم پر از آدم شد چی شده ؟ پا نشو جایت شکسته ! منم مثل عقب مونده ها دنبال چرخ دوچرخم میگشتم گریه میکردم :/ :))) :دی (میزان استرس بالا در اون لحظه)

 بچه محل ها پیدا شدن مثل مور ملخ رضا چی شده ؟! سریع دوچرخه رو جمع کردن منو از محیط کشیدن بیرون و گفتیم بریم به من چیزه نشده د فرار . من اومدم خونه کسی نفهمید ولی خوب فروختنم . من میخواستم کسی نفهمه ولی خوب فهمیدن . کسی تو اون تصادف در نگذشت همه خوشبختانه زنده موندن . 

پی نوشت : همون که بهم گفت بیا اینور خیابون موقعی که نعش زمین بودم اومد بالا سرم بهم گفت رضا من صدات نکردم به کسی چیزی نگوو . 

پی نوشت : همه چی از اینجا شروع شد . 

پی نوشت : اورژانش دنبال من بود که از صحنه متواری شده بودم ،جلو درمون اومد ولی من نرفتم گفتم چیزیم نیس حتی نذاشتم نگام کنن . ولی ولکن نبودن .

پی نوشت :  واسه کسی که لکنت و استرس بخش بزرگ زندگیشه اینجور چیزهای مثل یه گذرگاه مرگه..

ادامه دارد 

باعث و بانی هاش  در همین جا نوشته میشه . قسمت دوم 

خوب ادامه داستان از بعد تصادف من اتفاق میفته سر این تصادفی که رخ میده خانواده با یه دید دیگه ای به من نگاه میکنه .  منی که بعد از اون رضا سابق نشدم ، کسی که دیگه مثل همیشه سوار دوچرخه نشد ، کسی که بین ترس هاش و اتفاقات زندگیش هر روز غرق میشد و این سر افگندگی باعث شد روز به روز از خیلی چیز های بترسم از خیلی چیزا  . من میترسیدم حرف بزنم چون لکنت داشتم ، من میخواستم بازم سوار دوچرخه بشم چون میترسیدم خانواده  همیشه سر تصمیم هام یاد آوره اون اتفاق بودن و خیلی چیزهای دیگه . میدونید چیه ترس زیادم میتونه مخرب باشه ... بعدها که خواستم ماشین روندن یاد بگیریم ولی بعد از چند بار خاموش کردن بییخیال شدم چون همیشه خانواده به جای تشویق یاد آور  خاطرات بد بودن (نگرش بد نسبت به اتفاقی که میتونست واسه همه تبدیل به تجربه بشه نه یاد آور چیزها بد )  ... همه بچه های محل ماشین روندن یاد گرفتن  و همه گواهینامه گرفتن جز من ...

ترس زیاد نذاشت من حرف بزنم و دیر یا زود قرار بود به سمتی کشیده بشم که بهش میگم آرمش دهنده کوتاه مدت استرس هام ( تبدیل شدن به یه آدم معتاد که گذر زمان فقط میتونست اینو بهم بفهمونه و ثابت کنه حالا فرق نمی کرد که چی مصرف میکنی یا چه کار میکنی) من ته داستان خودم هستم به عنوان نقش اول کسی که از ترس هاش میترسید و هیچ کاری نکرد . هیچ موقعه نتونست بره سمت ترس هاش . هیچ موقعه به خاطر ترس نتونست بفهمه چی رو دوست داره  بره سمت همون ، ترس ازش یه آدم دیگه ی ساخت ، ترس منو به مسیری که کشید نباید کشیده می شد . این اعتراف من هستش 

حالا اینجام و اومدم یه حرفی رو بگم ( تلاش میکنم تایپش کنم ولی باز میترسم ) 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه

.

.

قرار خودمو نجات بدم همین! میدونم سخته ولی باز پا میشم دوباره ... میرم سمت ترس هام همه چی انوره ترسه مهم نیس درست باشه یا  اشتباه  من میخوام برم سمت ترس هام ...

.

.

.

هر موقعه که قرار بترسم دستم رو میبرم سمت قلبم بهش میگم همه چی اونور ترسه ...

  • رضا :)

27 سالگی چطور خواهد بود !

جمعه, ۲۶ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۱۴ ب.ظ

 [اما با این حال هیچ چیز آن طور که گفتی پیش نخواهد رفت .  ]

من با تمام توانای که در وجودم هست می نویسم و قلم تا جای که بتواند خواهم نوشت ...

- فارغ از تمام اتفاقات این چند سال ...

فاصله من  از20 سالگی تا 27 سالگی چندیدن سال بیشتر نیست .

27 سالگی میتونه سالی باشه من مسافر جای دور باشم یه جای شبیه آلمان یا کانادا یا یه جای خیلی دور .

27 سالگی میتونه سالی باشه که من دانشجوی فارغ التحصیلی ارشد رشته مهندسی از یه دانشگاه سطح بالا باشم .

27 سالگی میتونه سالی باشه که من شغلی دارم که میتونم باهاش زندگی کنم میتونم باهاش زندگی کردن رو به بقیه یاد بدم .

27 سالگی میتونه یه انفجار یا یه پرتاپِ بدون بازگشت باشه ، 27 سالگی رویا میتونه باشه که فقط من الان میتونم برای خودم ببینمش .

-       فارغ از تمام اتفاقاتی که در 27 سالگی اتفاق خواهد افتاد ...

شروع خیلی آهسته خواهد بود جوری که نشه از تغییرات چیزی به چشم دید

20 سالگی تا 21 بُعد از اتفاقاتی که برام افتاد از احوالات روحی به هم پیچیده ، از بد بیاری ها زندگی ، از آدم های که  تقدیرشان رفتن ها پیآ پی بود و رسیدن به انزوای درونی از آدم های بیرونی رسیدن میشه گفت یه جور گوشه گیره از آدم ها در نیمه اول سال و کمه اون اور تر و اما شروعِ یه چیز ساده ولی در ادامه

 21 سالگی تا 22 : مسیر خیلی آهسته طی میشد و مشقت و تلاش آهسته شروع میشد از نَمه نَمه خسته شدن ها ، نَمه نَمه دوباره بلند شدن ادامه دادن ها  ، از دوباره تلاش کردن و عرق ریختن ها . پیشرفت هرچند برام کم بود ولی میتونستم هنوز ایمان داشته باشم که تو مسیر بودم .

 

22 سالگی تا 23 سالگی شروع شدن قسمت های کوچک ولی سخت هرچند تجربه بهم ثابت کرده بودم که میتونم از این ها هم گذر کنم در مقطع لیسانس رشته مهندسی رو به پایان رساندم و اما باز در دو راه سربازی و ارشد یک انتخاب بیشتر نداشت از سری انتخاب های خود سربازی به وسیله امریه رو انتخاب کردم و در یکی از این شهرها شروع به خدمت و یه کار نیمه وقت برای خودم جور کردم که کمی مانی یا پول بتونم برای ارشدم سیو کرده باشم . هم سربازی هم کارم دست های از غیب بودن که در آینده بهشون پی خواهم برد .

23 سالگی تا 24 سالگی به احتمال نصف خدمت رو رفتم و همچین پول به مقدار کافی سیو کردم . حالا باید برای ارشد اماده شم و دنبال خرید کتاب و منابع آموزشی و سایر چیزهای که قرار بود هوش و امنیت رو با هم بخونم و اما نشستم خوندم  خوندم و اینجا بود که تازه داشت فصل اول اون چیزها که قرار بود روشن بشه روشن شد . کم کم به آخر های خدمت رسیدم و تا خدمت تموم بشه چند ماه برای کنکور ارشد مونده بود و خدمت  بلاخره تموم شد . 

و من پس از یه سال و اندی تلاش و خوندن مداوم بلاخره آزمون ارشد رو دادم و منتظر جواب موندم و به همونی که میخواستم رسیدم . قبولی در دانشگاه ---- تهران و اما پس از سال ها تلاش بلاخره شدددد و رفتیم تهران ...

24 سالگی تا 25 و 26 اینجا میتونه بخش آخر باشه . برای یه دانشجو ارشد تو اون دوران چی میتونه مهم باشه ( پایان نامه ، ثبت مقالات علمی و... ) ارشد دیر یا زود قرار بود تموم بشه و من دارم به 27 سالگی نزدیک میشم و این حس عجبِ 27 سالگی نمی دونم چیه که قرار بهم اتفاق بیفته حسابی تو دلم غوغا کرده تا این که ...

 

پی نوشت 1 : هر کدوم از بخش ها بالا ساختار ذهنی خود نویسنده بود

پی نوشت 2 : هر کدام از این بخش ها فقط پرده از اتفاقات بود و سختی ها پشت پرده موندن هنوز

پی نوشت 3 : برای 27 سالگی ثبت شود . 

پی نوشت 4 : این پست میتونه چالشی برای شما باشه که شما هم بنویسید راجب چند سال بعدتون اگه کسی نوشت اینجا بهم بگه .  :)

 

 

  • رضا :)

دنشکده فنی حرفه ای

يكشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۱:۴۴ ب.ظ

مصائب دانشگاه
تصویر بالای یاد آور خیلی چیزهاس ... یاد آور اولین روز دانشگاه روز معارفه دانشجوی چیزی که به نظرم چرت ترین روز دانشگاه برای یه بچه دانشگاهی محسوب میشه از این که بچه های ترم بالایی بهت بگن ورود چُس ترم های عزیز به دکه رو خوش آمد میگیم...

لقب های دانشکده فنی حرفه ای  اینا بودن مام میگفتیم میگفتم نَر کرده ، دِکه قم ، دانشگاه سیبلو ها . این دانشکده بیشتر شبیه مدرسه بود تا دانشکده که الان کردنش دانشگاه... 

این دانشکده یاد آور روز های بود که الکی الکی شروع کردیم به سیگار کشیدن از  وینستون لایت تا این اواخر سیگار بهمن ... ما از عرش اومدیم به فرش :) اینجا ما دورهمی هامون صبحونه با سیگار بود صبحونمون هم دُنگی بود بیرون از دانشگاه یه پارک بود که همیشه خدا اونجا بساط میکردیم . دوره همی هامون لاکچری بود بربری پنیر  :دی ...

این دانشگاه شروع یه سری حس ها بود ( من به این دانشگاه تعلق نداشتم ، یعنی کسایی هم بودن که اومدن و رفتن که رفتن ) همه دوره های زیاد بودن ولی شاید تعداد انگشت شمارشون دیگه تو اون دانشکده باشن شاید ده نفر از چهل نفری که تو دوره ما وارد شدن به اونجا ... من جزء کسایی بودم  تعلق به جای ندارم حتی دانشگاه... 

دانشکده یه مدیر گروه داشت که بیشتر میشد بهش گفت شاعر تا مدیرگروه کامپیوتر :)  نکته جالب که ایشون یه شخصیتی بود که دائم در حال سرودن شعر بود نمیدونم ذهنش به کجا وصل بود ولی شعر میگفت و این تازگیا کتابش رو چاپ کرد  تحت عنوان "چون خدا هست مرا از همه طوفان غم نیست " و آن دوره تمام شد برای همیشه دانشگاهای بدون بازگشت ...

دیروز پرنده فارغ التحصیلی برای همیشه توی دانشکده فنی حرفه پسران قم بسته شد ... و احتمال چند هفته بعد جهت تحویل کارت دانشجویی به دانشگاه احضار پیدا خواهم کرد و تمام ... 

  • رضا :)

نامه به گذشته و یکمی + 18

چهارشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۸، ۰۸:۳۸ ب.ظ

سلام خوده 10 ساله ام :| من از 20 سالگی دارم نامه send  میکنم . خوده 10 ساله ام اول از همه با هیچ کسی تو زندگیت تو همون دوران خیلی صمیمی نشوو و این صمیمت رو به عشق و نفرت تبدیل نکن چون به مدت 10 سال باز نمیتونی به همچین روز ها فکر نکنی پس از همون اول ولش کن . هیچ دِینی واسه کسی نداشته باش ، زیاد تو افکار پلید غرق نشو زیاد به چه کنم چه کنم فکر نکن غرق میشی ، برو باشگاه ثبت نام کن ( کیک بوکسینگ یا هر چیزی بتونی انرژی بی نهایتت رو خالی کنی ) از همه مهم تر سایت ها پورن استار رو زیر رو نکن چیزی پیدا نمی کنی 20 سالگیت داره بهت میگه : گشتم نبود نگرد نیس  بازم نابود میشی ... از همه واجب تر حتی از نون شب هم  واجب تر زبان انگلیسی هستش برو انگلیسی رو یاد بگیر و این غول بزرگ رو کنار بزار ر برو بزن تو گوشش و یادش بگیر . سر کارم برو پول هات جمع کن اینقدر به خانواده پول اینا نده مطمن باش روزی میزنن سرت و تو نقطعه انفجارت اینه که کسی بیاد یه چیزی رو بزنه سرت و هی تکرار کنه یا این عادت رو ترک کن یا کلا اهمیت نده . 

10 سالگی همینارو داشته باش فعلا . 

چالش از : سکوت 

دعوت کننده : علیرضا 

پی نوشت : نمیخواستم شرکت کنم ولی دیدم یه سری چیزهارو باید اینجا بنویسم . 

پی نوشت : چی بگم من نمیخوام کسی رو زوری دعوت کنم یه چیزی رو بنویسه ولی دعوت میکنم اگه مایل هستید از خان(آمارکودر) و  بهـ نام

  • رضا :)

خونه 1

يكشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۸، ۰۱:۱۵ ق.ظ

من اینجام تو خونمون توی راه پله رو به روی یه لپ تاپم براتون تایپ میکنم . این جا همون جای که حس نوشتن پیدا میکنم به زودی از قطعه های کوچیک خونه و شهرم براتون عکس خواهم گرفت و راجب خیلی چیزها خواهم نوشت این روز ها حس میکنم دارم یه نفس درست درمون می کشم . 

میز

یه لپ تاپ ، هارد اکسترنال  همین

پی نوشت اول : این جا خیلی بهم ریختس راستش نمیدونم من باید جمع کنم یا مامان :| فردا یه کارش میکنم .

پی نوشت دوم : اون کسیه ها برنج " سبز بهار " تو تصویر بالا می بینید جز اموال من محسوب نمیشه . :)

تصویر چرا تاریکه ؟ حجم بهم ریختگی اینجا خیلی زیاددد :دی

  • رضا :)

فراکانس تو فرکانس

يكشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۸، ۰۲:۲۳ ب.ظ

 اتفاقی رفتم پایین برای خودم یه لیوان چای ریختمُ نشستم زمین با نعلبکی چای رو بخورم . حین خوردن چای سوکت عجیبی خونه رو فرا گرفته بود صدای کولر هم بود ها ولی من برای چند دقیقه صدای که هیچکس نمی شنید رو داخلش قرار گرفتم با حس شنوایم داشتم دریافتش  میکردم  نمیدونم شاید یکی از بیرون این صدا رو پخش میکرد ولی بعید میدونم کسی این مدل آهنگ ها رو جز من تو محلمون گوش کنه . یه موزیک بی کلام با بطن ملایم لالالا لایی لالالا لایی تهش صدای یه زن همین لالالا لایی رو میگفت (صداش یه جوری بود انگار همون صدایی ناخواسته که گاهی وقتا دوستش داری دوباره بشنویش ) . بعدش که سرم رو تکون میدادم صدا قطع میشد ولی وقتی سرم تو اون مدار که صدا داشت پخش میشد قرار میدادم باز میشنیدم... تو اون لحظه تمرکزم به صدا بود یه دفعه بابام گفت کجای پسر به چی فکر میکنی که صدا برای همیشه قطع شد ... 

نکته اول : این صدای دلنشنین رو جای تا حالا نشنیده بودم . 

  • ۵ نظر
  • ۳۱ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۲۳
  • رضا :)

اگه کارتون به عصب کشی کشید

يكشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۳۱ ب.ظ

ببین من کلا از همون بچگی با آپمول رابطی برادرانه خوبی نداشتم ، نه این که ازش فرار کنم ها نه کلاً بدم می اومده .شما پزشکی ها و دندونی ها چطور واقعاً کنار اومدید رو نمی دونم  ولی هر چند نیازید واقعا خدا خیرتون بده که هستید :دی خلاصه خدا بهتون بد نده امروز دکتر تا تونست با اون سوزن های آمپول مانندش پدری از ریشه های بی حسم در آورد . رسما داشت قلبم می اومد تو دهنم ولی برای منی که تجربه اولی  محسوب می شد با اعتمادبه نفس کامل رفتم داخل . دکتر یه به امپول مخصوص که شبیه نماد روح القدوس هسش فرو نمود توی لثه هام و همشو خالی کرد تو جای های مختلف لثم و کارشو شروع کرد و... الان من زنده هستم . و همچین خوشحال بابت پر شدن دندون که قرار بود کشیده بشه .

تجربه اول : اگه از امپول اینا ترس دارید بهتون پیشنهاد میکنم اعتماد به نفستون رو حفظ کنید شما نخواهید مُرد ( همین که حس کنید نخواهد مُرد خیلیه)

تجربه دوم : اگه دوست ندارید فرایند پُر کردن دندون اینا رو نبینید از همون اول دهن باز و چش ها بسته تا آخر . ( اینو تست کردم جواب داد ) ولی من دوست داشتم ببینم چی کار میکنه دکتر که دیگه بهتون نمیگم اسپیول نشه . :/

تجربه سوم : آرزو میکنم کسی از نداری باعث نشه دندونش کشیده بشه :( .

  • ۷ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۳۱
  • رضا :)

حماقت های آدمی

جمعه, ۸ شهریور ۱۳۹۸، ۱۲:۴۲ ق.ظ

هیچ چیز توی این دنیا مهلک و ترسناک تر از خود آدم نیس ...

این که چند سال با با دندن های کرم خورده زندگی کنی و هر روز درد بکشی و نری بکشیشون . یه حماقت خیلی بزرگ میتونه برای آدم باشه و راهی برای حماقت های دیگه  یه دیگه حماقتا تو زندگیم اینه که منتظر بمونی یه فرصت خوب بیاد سمتت  .

 

 پ.ن: اگه بشه دوباره خواهم نوشت ...

پ.ن: برای تنوع هم که شده چند ساعت دیگه موهامو با ماشین از ته میزنم . دیونه ام دیگه کاریم نمیشه کرد ...

  • ۷ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۲
  • رضا :)