نا نوشته ها

گویند سرانجام ندارید شما ! ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم... مولانا
پسر زمستان ، فرزند اسفند ، بچه ی سیزدهم

۴۲ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

27 سالگی چطور خواهد بود !

جمعه, ۲۶ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۱۴ ب.ظ

 [اما با این حال هیچ چیز آن طور که گفتی پیش نخواهد رفت .  ]

من با تمام توانای که در وجودم هست می نویسم و قلم تا جای که بتواند خواهم نوشت ...

- فارغ از تمام اتفاقات این چند سال ...

فاصله من  از20 سالگی تا 27 سالگی چندیدن سال بیشتر نیست .

27 سالگی میتونه سالی باشه من مسافر جای دور باشم یه جای شبیه آلمان یا کانادا یا یه جای خیلی دور .

27 سالگی میتونه سالی باشه که من دانشجوی فارغ التحصیلی ارشد رشته مهندسی از یه دانشگاه سطح بالا باشم .

27 سالگی میتونه سالی باشه که من شغلی دارم که میتونم باهاش زندگی کنم میتونم باهاش زندگی کردن رو به بقیه یاد بدم .

27 سالگی میتونه یه انفجار یا یه پرتاپِ بدون بازگشت باشه ، 27 سالگی رویا میتونه باشه که فقط من الان میتونم برای خودم ببینمش .

-       فارغ از تمام اتفاقاتی که در 27 سالگی اتفاق خواهد افتاد ...

شروع خیلی آهسته خواهد بود جوری که نشه از تغییرات چیزی به چشم دید

20 سالگی تا 21 بُعد از اتفاقاتی که برام افتاد از احوالات روحی به هم پیچیده ، از بد بیاری ها زندگی ، از آدم های که  تقدیرشان رفتن ها پیآ پی بود و رسیدن به انزوای درونی از آدم های بیرونی رسیدن میشه گفت یه جور گوشه گیره از آدم ها در نیمه اول سال و کمه اون اور تر و اما شروعِ یه چیز ساده ولی در ادامه

 21 سالگی تا 22 : مسیر خیلی آهسته طی میشد و مشقت و تلاش آهسته شروع میشد از نَمه نَمه خسته شدن ها ، نَمه نَمه دوباره بلند شدن ادامه دادن ها  ، از دوباره تلاش کردن و عرق ریختن ها . پیشرفت هرچند برام کم بود ولی میتونستم هنوز ایمان داشته باشم که تو مسیر بودم .

 

22 سالگی تا 23 سالگی شروع شدن قسمت های کوچک ولی سخت هرچند تجربه بهم ثابت کرده بودم که میتونم از این ها هم گذر کنم در مقطع لیسانس رشته مهندسی رو به پایان رساندم و اما باز در دو راه سربازی و ارشد یک انتخاب بیشتر نداشت از سری انتخاب های خود سربازی به وسیله امریه رو انتخاب کردم و در یکی از این شهرها شروع به خدمت و یه کار نیمه وقت برای خودم جور کردم که کمی مانی یا پول بتونم برای ارشدم سیو کرده باشم . هم سربازی هم کارم دست های از غیب بودن که در آینده بهشون پی خواهم برد .

23 سالگی تا 24 سالگی به احتمال نصف خدمت رو رفتم و همچین پول به مقدار کافی سیو کردم . حالا باید برای ارشد اماده شم و دنبال خرید کتاب و منابع آموزشی و سایر چیزهای که قرار بود هوش و امنیت رو با هم بخونم و اما نشستم خوندم  خوندم و اینجا بود که تازه داشت فصل اول اون چیزها که قرار بود روشن بشه روشن شد . کم کم به آخر های خدمت رسیدم و تا خدمت تموم بشه چند ماه برای کنکور ارشد مونده بود و خدمت  بلاخره تموم شد . 

و من پس از یه سال و اندی تلاش و خوندن مداوم بلاخره آزمون ارشد رو دادم و منتظر جواب موندم و به همونی که میخواستم رسیدم . قبولی در دانشگاه ---- تهران و اما پس از سال ها تلاش بلاخره شدددد و رفتیم تهران ...

24 سالگی تا 25 و 26 اینجا میتونه بخش آخر باشه . برای یه دانشجو ارشد تو اون دوران چی میتونه مهم باشه ( پایان نامه ، ثبت مقالات علمی و... ) ارشد دیر یا زود قرار بود تموم بشه و من دارم به 27 سالگی نزدیک میشم و این حس عجبِ 27 سالگی نمی دونم چیه که قرار بهم اتفاق بیفته حسابی تو دلم غوغا کرده تا این که ...

 

پی نوشت 1 : هر کدوم از بخش ها بالا ساختار ذهنی خود نویسنده بود

پی نوشت 2 : هر کدام از این بخش ها فقط پرده از اتفاقات بود و سختی ها پشت پرده موندن هنوز

پی نوشت 3 : برای 27 سالگی ثبت شود . 

پی نوشت 4 : این پست میتونه چالشی برای شما باشه که شما هم بنویسید راجب چند سال بعدتون اگه کسی نوشت اینجا بهم بگه .  :)

 

 

  • رضا :)

دنشکده فنی حرفه ای

يكشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۱:۴۴ ب.ظ

مصائب دانشگاه
تصویر بالای یاد آور خیلی چیزهاس ... یاد آور اولین روز دانشگاه روز معارفه دانشجوی چیزی که به نظرم چرت ترین روز دانشگاه برای یه بچه دانشگاهی محسوب میشه از این که بچه های ترم بالایی بهت بگن ورود چُس ترم های عزیز به دکه رو خوش آمد میگیم...

لقب های دانشکده فنی حرفه ای  اینا بودن مام میگفتیم میگفتم نَر کرده ، دِکه قم ، دانشگاه سیبلو ها . این دانشکده بیشتر شبیه مدرسه بود تا دانشکده که الان کردنش دانشگاه... 

این دانشکده یاد آور روز های بود که الکی الکی شروع کردیم به سیگار کشیدن از  وینستون لایت تا این اواخر سیگار بهمن ... ما از عرش اومدیم به فرش :) اینجا ما دورهمی هامون صبحونه با سیگار بود صبحونمون هم دُنگی بود بیرون از دانشگاه یه پارک بود که همیشه خدا اونجا بساط میکردیم . دوره همی هامون لاکچری بود بربری پنیر  :دی ...

این دانشگاه شروع یه سری حس ها بود ( من به این دانشگاه تعلق نداشتم ، یعنی کسایی هم بودن که اومدن و رفتن که رفتن ) همه دوره های زیاد بودن ولی شاید تعداد انگشت شمارشون دیگه تو اون دانشکده باشن شاید ده نفر از چهل نفری که تو دوره ما وارد شدن به اونجا ... من جزء کسایی بودم  تعلق به جای ندارم حتی دانشگاه... 

دانشکده یه مدیر گروه داشت که بیشتر میشد بهش گفت شاعر تا مدیرگروه کامپیوتر :)  نکته جالب که ایشون یه شخصیتی بود که دائم در حال سرودن شعر بود نمیدونم ذهنش به کجا وصل بود ولی شعر میگفت و این تازگیا کتابش رو چاپ کرد  تحت عنوان "چون خدا هست مرا از همه طوفان غم نیست " و آن دوره تمام شد برای همیشه دانشگاهای بدون بازگشت ...

دیروز پرنده فارغ التحصیلی برای همیشه توی دانشکده فنی حرفه پسران قم بسته شد ... و احتمال چند هفته بعد جهت تحویل کارت دانشجویی به دانشگاه احضار پیدا خواهم کرد و تمام ... 

  • رضا :)

نامه به گذشته و یکمی + 18

چهارشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۸، ۰۸:۳۸ ب.ظ

سلام خوده 10 ساله ام :| من از 20 سالگی دارم نامه send  میکنم . خوده 10 ساله ام اول از همه با هیچ کسی تو زندگیت تو همون دوران خیلی صمیمی نشوو و این صمیمت رو به عشق و نفرت تبدیل نکن چون به مدت 10 سال باز نمیتونی به همچین روز ها فکر نکنی پس از همون اول ولش کن . هیچ دِینی واسه کسی نداشته باش ، زیاد تو افکار پلید غرق نشو زیاد به چه کنم چه کنم فکر نکن غرق میشی ، برو باشگاه ثبت نام کن ( کیک بوکسینگ یا هر چیزی بتونی انرژی بی نهایتت رو خالی کنی ) از همه مهم تر سایت ها پورن استار رو زیر رو نکن چیزی پیدا نمی کنی 20 سالگیت داره بهت میگه : گشتم نبود نگرد نیس  بازم نابود میشی ... از همه واجب تر حتی از نون شب هم  واجب تر زبان انگلیسی هستش برو انگلیسی رو یاد بگیر و این غول بزرگ رو کنار بزار ر برو بزن تو گوشش و یادش بگیر . سر کارم برو پول هات جمع کن اینقدر به خانواده پول اینا نده مطمن باش روزی میزنن سرت و تو نقطعه انفجارت اینه که کسی بیاد یه چیزی رو بزنه سرت و هی تکرار کنه یا این عادت رو ترک کن یا کلا اهمیت نده . 

10 سالگی همینارو داشته باش فعلا . 

چالش از : سکوت 

دعوت کننده : علیرضا 

پی نوشت : نمیخواستم شرکت کنم ولی دیدم یه سری چیزهارو باید اینجا بنویسم . 

پی نوشت : چی بگم من نمیخوام کسی رو زوری دعوت کنم یه چیزی رو بنویسه ولی دعوت میکنم اگه مایل هستید از خان(آمارکودر) و  بهـ نام

  • رضا :)

خونه 1

يكشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۸، ۰۱:۱۵ ق.ظ

من اینجام تو خونمون توی راه پله رو به روی یه لپ تاپم براتون تایپ میکنم . این جا همون جای که حس نوشتن پیدا میکنم به زودی از قطعه های کوچیک خونه و شهرم براتون عکس خواهم گرفت و راجب خیلی چیزها خواهم نوشت این روز ها حس میکنم دارم یه نفس درست درمون می کشم . 

میز

یه لپ تاپ ، هارد اکسترنال  همین

پی نوشت اول : این جا خیلی بهم ریختس راستش نمیدونم من باید جمع کنم یا مامان :| فردا یه کارش میکنم .

پی نوشت دوم : اون کسیه ها برنج " سبز بهار " تو تصویر بالا می بینید جز اموال من محسوب نمیشه . :)

تصویر چرا تاریکه ؟ حجم بهم ریختگی اینجا خیلی زیاددد :دی

  • رضا :)

فراکانس تو فرکانس

يكشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۸، ۰۲:۲۳ ب.ظ

 اتفاقی رفتم پایین برای خودم یه لیوان چای ریختمُ نشستم زمین با نعلبکی چای رو بخورم . حین خوردن چای سوکت عجیبی خونه رو فرا گرفته بود صدای کولر هم بود ها ولی من برای چند دقیقه صدای که هیچکس نمی شنید رو داخلش قرار گرفتم با حس شنوایم داشتم دریافتش  میکردم  نمیدونم شاید یکی از بیرون این صدا رو پخش میکرد ولی بعید میدونم کسی این مدل آهنگ ها رو جز من تو محلمون گوش کنه . یه موزیک بی کلام با بطن ملایم لالالا لایی لالالا لایی تهش صدای یه زن همین لالالا لایی رو میگفت (صداش یه جوری بود انگار همون صدایی ناخواسته که گاهی وقتا دوستش داری دوباره بشنویش ) . بعدش که سرم رو تکون میدادم صدا قطع میشد ولی وقتی سرم تو اون مدار که صدا داشت پخش میشد قرار میدادم باز میشنیدم... تو اون لحظه تمرکزم به صدا بود یه دفعه بابام گفت کجای پسر به چی فکر میکنی که صدا برای همیشه قطع شد ... 

نکته اول : این صدای دلنشنین رو جای تا حالا نشنیده بودم . 

  • ۵ نظر
  • ۳۱ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۲۳
  • رضا :)

اگه کارتون به عصب کشی کشید

يكشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۳۱ ب.ظ

ببین من کلا از همون بچگی با آپمول رابطی برادرانه خوبی نداشتم ، نه این که ازش فرار کنم ها نه کلاً بدم می اومده .شما پزشکی ها و دندونی ها چطور واقعاً کنار اومدید رو نمی دونم  ولی هر چند نیازید واقعا خدا خیرتون بده که هستید :دی خلاصه خدا بهتون بد نده امروز دکتر تا تونست با اون سوزن های آمپول مانندش پدری از ریشه های بی حسم در آورد . رسما داشت قلبم می اومد تو دهنم ولی برای منی که تجربه اولی  محسوب می شد با اعتمادبه نفس کامل رفتم داخل . دکتر یه به امپول مخصوص که شبیه نماد روح القدوس هسش فرو نمود توی لثه هام و همشو خالی کرد تو جای های مختلف لثم و کارشو شروع کرد و... الان من زنده هستم . و همچین خوشحال بابت پر شدن دندون که قرار بود کشیده بشه .

تجربه اول : اگه از امپول اینا ترس دارید بهتون پیشنهاد میکنم اعتماد به نفستون رو حفظ کنید شما نخواهید مُرد ( همین که حس کنید نخواهد مُرد خیلیه)

تجربه دوم : اگه دوست ندارید فرایند پُر کردن دندون اینا رو نبینید از همون اول دهن باز و چش ها بسته تا آخر . ( اینو تست کردم جواب داد ) ولی من دوست داشتم ببینم چی کار میکنه دکتر که دیگه بهتون نمیگم اسپیول نشه . :/

تجربه سوم : آرزو میکنم کسی از نداری باعث نشه دندونش کشیده بشه :( .

  • ۷ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۳۱
  • رضا :)

حماقت های آدمی

جمعه, ۸ شهریور ۱۳۹۸، ۱۲:۴۲ ق.ظ

هیچ چیز توی این دنیا مهلک و ترسناک تر از خود آدم نیس ...

این که چند سال با با دندن های کرم خورده زندگی کنی و هر روز درد بکشی و نری بکشیشون . یه حماقت خیلی بزرگ میتونه برای آدم باشه و راهی برای حماقت های دیگه  یه دیگه حماقتا تو زندگیم اینه که منتظر بمونی یه فرصت خوب بیاد سمتت  .

 

 پ.ن: اگه بشه دوباره خواهم نوشت ...

پ.ن: برای تنوع هم که شده چند ساعت دیگه موهامو با ماشین از ته میزنم . دیونه ام دیگه کاریم نمیشه کرد ...

  • ۷ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۲
  • رضا :)

پاییز یهو میاد ، مثل پاییز پارسال

يكشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۸، ۰۱:۳۸ ق.ظ

+ عنوان از پادکست 16 هُم رادیو چهرازی هستش (پیشنهاد میکنم حتما گوش کنید اونای که گوش ندادید )

امروز 98/06/03

خوب فک کنم یه ماه میشه نمی نویسم ، راستش اگه بخوام واقعیت رو بگم که دیگه علاقه به نوشتن ندارم ولی اومدم راجب اتفاقات که تو این یه ماه افتاد گریزی بهشون بزنم و بنویسم و یه سری چیزها تو آینده بلکه شاید یه روزی برگشتم و دوباره نوشته هامو خوندم .

+ خوب اولش که منم پام به پلیس فتا رسید این میگم که چون گذر پوست به دباغ خونه میخوره رفتیم ولی این دفعه من شاکی بودم تا کسی دیگهه هر چند میدونم دست کسی نمیتونه به اون بنده خدا برسه . پلیس فتای که من دیدم با این پلیس فتا تو فیلم ها فرق میکنه زمین تا آسمون ولی خوب یه کمکی بهشون کردم تا برن پیدا کننش . 

+ دوم این که تو این ماه خیلی اتفاق ها افتاد و فک کنم حدود 1 ماه میشه که چیزی نخوندم :( و این خیلی بده برای من که چیزی نخوندم البته پول کتاب خریدن هم ندارم پس دوباره به سمت پی دی اف خوندن روی خواهم آورد   :)) یه چنند تا کتاب باید پیدا کنم

+ سوم این که کماکن وبلاگ بعضی از دوستان رو میخونم و همچنین برید به این شباهنگ بگید قبل از این که من عازم شم اون وبلاگت رو راه بنداز برم رفتم که رفتم .

+ چهارم دانشگاه تموم شد فارغ تحصیل کاردانی شدم :| تموم شد ولی خوب تموم شد دیگه :)

+و پنچم بالاخره تصمیم نهایی شد پروژه یکی از دوستان رو تموم کنم برج هفت ، هشت میرم واسه خدمت اقدام کنم ... چرا میرم خدمت چون دیگه به اون نقطه نکشی رسیدم که باید یه مدت از همه چیزهای که بهش وابستگی دارم فاصله بگیریم ...

و در آخر منو تا پاییز تحمل کنید بعدش رفتم که رفتم .

  • ۳ نظر
  • ۰۳ شهریور ۹۸ ، ۰۱:۳۸
  • رضا :)

عشق تباهی است

يكشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۸، ۰۸:۴۸ ب.ظ

عباس کیارستمی ، درباره عشق میگفت : عشق سازنده نیست ، دو ماه اولش سازنده است ، ولی بعدش پوست همه رو می کَند . 

« اول تیرماه » زاد روز عباس کیارستمی 

پاییز که میشه . ما بی اختیار میریم اتاق جمشید ، پاییز یهو میاد  ، توی یه روز مثل بهار و بقیه ...


  • رضا :)

چرخه ی لعنتی

يكشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۵۵ ق.ظ

بدون شرح :

نگاهِ چند بُعدی : پدر و مادر حرکت میزنن تو بعد 9 ما به این دنیای نا خواسته از طرف خود وارد میشی ( بدون رو در باسی و اغراق که نیس همیشه همین بود حالا من وارد جزئیات نمیشیم چطور اینا )

نوزاده هستی و تلاش میکنی ایمَکلَمَک کنی ( به زبان ترکی ) یا همون خیز زدن تو کف خونه هی زور میزنی و نمیشه زور میزنی ولی موقعه ش میرسه و خودت رو تکون میدی که رو شکمت بیفتی و باز برگردی اون زمون اینا سخت بود منم درکتون میکنم همتون :)  این دوره رو گذروندید بعدش سعی می کنید خیز بزنید تو خونه هر زور میزنید دور قدم میزنید هی خسته میشید و برعکس می شید و ادامه  .

بعد یه سال از دیوار کمک میگری تا رو پای خودت راه بری . و بعد همینجوری سنت رو برو جلو  میره و دوست داری همه چی رو کشف کنی . و شروع میشه (من خلاصه من کنم )  دوست داری خوندن نوشتن یاد بگیر حرف بزنی اینا ، هر سال یکی پس از دیگری خواسته ها عوض می شن همین جوری بزرگ میشی ، یه دوره میری دانشگاه و بعدش کار و بعدش نیاز پیدا میکنی به کسی که کنارت باشه و همنجوری چرخه لعنتی ادامه پیدا میکنه و  میمیری و باز  تو تکرار میشی بدون این که بفهمی این زندگی همینه فقط موقعیت های هر کدوم از ما فرق میکنه تو ممکنه الان اونجا باشی و من اینجا ... و همچنین زمین در حال چرخش می باشد  و چرخه لعنتی کِی تمام خواهد خدا میداند ...

واقعیت های دنیای چند بعدی من :(

پی نوشت : زندگی همینه سخته ولی موقع ش که برسه میتونی .

  • ۲۶ خرداد ۹۸ ، ۰۲:۵۵
  • رضا :)