نا نوشته ها

گویند سرانجام ندارید شما ! ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم... مولانا
پسر زمستان ، فرزند اسفند ، بچه ی سیزدهم

۳ مطلب با موضوع «نگارش روحی» ثبت شده است

از ترس هام و باعث بانی هاش + قسمت دوم

يكشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۸، ۰۳:۰۴ ب.ظ

من چند سال پیش یه تصادف کوچیک داشتم . یک دوچرخه ابو قراضه که از عموم به من رسیده بود مدل 26 ، بدون ترمز که من هم همچنان تلاشی برای تعمیرش نداشتم فقط سرعت برام مهم بود همین . چند باری هم باهاش زمین خوردم . آخرین دوچرخه سواریم با اون ابو قراضه به اون روز تصادفم برمیگرده ...

خورشید غروب کرده بود هوا تاریک شده بود ، نمیدونم چرا با دوچرخه انتهای کوچه بودم که یه دفعه رفیقم از کوچه روبره ای من صدا کرد: رضا بیا اینجا کارت دارم بدو 

منم تند سوار دوچرخه شدم با  نسنجیدناین که امکان داره خیابون  وسیله نقلیه وجود داشته باشه با سرعت رفتم که فقط ببینم رفقیم چی میگه . خیابان دو باند داشت باند رفت <> برگشت . با سرعت وارد خیابان شدم که تو همون باند  ماشین پیکانی با سرعت نزدیک من میشد و دستش روی بوق که اگه میخورد الان اینجا نبودم باند اول رو به سلامت رد کردم اما باند دو بهم رحم نکرد موتور ی با سرعت تمام به چرخ جلوی دوچرخه زد . من فقط زمین خوردم ولی راننده موتور شاخ به شاخ کرده بود رفته بود زیر سه چرخه ای که اونم از روبرو می اومد .  من تو اون لحظه فقط دنبال چرخ جلوی دوچرخم بود :/  تو همون لحظات دو برم پر از آدم شد چی شده ؟ پا نشو جایت شکسته ! منم مثل عقب مونده ها دنبال چرخ دوچرخم میگشتم گریه میکردم :/ :))) :دی (میزان استرس بالا در اون لحظه)

 بچه محل ها پیدا شدن مثل مور ملخ رضا چی شده ؟! سریع دوچرخه رو جمع کردن منو از محیط کشیدن بیرون و گفتیم بریم به من چیزه نشده د فرار . من اومدم خونه کسی نفهمید ولی خوب فروختنم . من میخواستم کسی نفهمه ولی خوب فهمیدن . کسی تو اون تصادف در نگذشت همه خوشبختانه زنده موندن . 

پی نوشت : همون که بهم گفت بیا اینور خیابون موقعی که نعش زمین بودم اومد بالا سرم بهم گفت رضا من صدات نکردم به کسی چیزی نگوو . 

پی نوشت : همه چی از اینجا شروع شد . 

پی نوشت : اورژانش دنبال من بود که از صحنه متواری شده بودم ،جلو درمون اومد ولی من نرفتم گفتم چیزیم نیس حتی نذاشتم نگام کنن . ولی ولکن نبودن .

پی نوشت :  واسه کسی که لکنت و استرس بخش بزرگ زندگیشه اینجور چیزهای مثل یه گذرگاه مرگه..

ادامه دارد 

باعث و بانی هاش  در همین جا نوشته میشه . قسمت دوم 

خوب ادامه داستان از بعد تصادف من اتفاق میفته سر این تصادفی که رخ میده خانواده با یه دید دیگه ای به من نگاه میکنه .  منی که بعد از اون رضا سابق نشدم ، کسی که دیگه مثل همیشه سوار دوچرخه نشد ، کسی که بین ترس هاش و اتفاقات زندگیش هر روز غرق میشد و این سر افگندگی باعث شد روز به روز از خیلی چیز های بترسم از خیلی چیزا  . من میترسیدم حرف بزنم چون لکنت داشتم ، من میخواستم بازم سوار دوچرخه بشم چون میترسیدم خانواده  همیشه سر تصمیم هام یاد آوره اون اتفاق بودن و خیلی چیزهای دیگه . میدونید چیه ترس زیادم میتونه مخرب باشه ... بعدها که خواستم ماشین روندن یاد بگیریم ولی بعد از چند بار خاموش کردن بییخیال شدم چون همیشه خانواده به جای تشویق یاد آور  خاطرات بد بودن (نگرش بد نسبت به اتفاقی که میتونست واسه همه تبدیل به تجربه بشه نه یاد آور چیزها بد )  ... همه بچه های محل ماشین روندن یاد گرفتن  و همه گواهینامه گرفتن جز من ...

ترس زیاد نذاشت من حرف بزنم و دیر یا زود قرار بود به سمتی کشیده بشم که بهش میگم آرمش دهنده کوتاه مدت استرس هام ( تبدیل شدن به یه آدم معتاد که گذر زمان فقط میتونست اینو بهم بفهمونه و ثابت کنه حالا فرق نمی کرد که چی مصرف میکنی یا چه کار میکنی) من ته داستان خودم هستم به عنوان نقش اول کسی که از ترس هاش میترسید و هیچ کاری نکرد . هیچ موقعه نتونست بره سمت ترس هاش . هیچ موقعه به خاطر ترس نتونست بفهمه چی رو دوست داره  بره سمت همون ، ترس ازش یه آدم دیگه ی ساخت ، ترس منو به مسیری که کشید نباید کشیده می شد . این اعتراف من هستش 

حالا اینجام و اومدم یه حرفی رو بگم ( تلاش میکنم تایپش کنم ولی باز میترسم ) 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه 

- همه چی انوره ترسه

.

.

قرار خودمو نجات بدم همین! میدونم سخته ولی باز پا میشم دوباره ... میرم سمت ترس هام همه چی انوره ترسه مهم نیس درست باشه یا  اشتباه  من میخوام برم سمت ترس هام ...

.

.

.

هر موقعه که قرار بترسم دستم رو میبرم سمت قلبم بهش میگم همه چی اونور ترسه ...

  • رضا :)

27 سالگی چطور خواهد بود !

جمعه, ۲۶ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۱۴ ب.ظ

 [اما با این حال هیچ چیز آن طور که گفتی پیش نخواهد رفت .  ]

من با تمام توانای که در وجودم هست می نویسم و قلم تا جای که بتواند خواهم نوشت ...

- فارغ از تمام اتفاقات این چند سال ...

فاصله من  از20 سالگی تا 27 سالگی چندیدن سال بیشتر نیست .

27 سالگی میتونه سالی باشه من مسافر جای دور باشم یه جای شبیه آلمان یا کانادا یا یه جای خیلی دور .

27 سالگی میتونه سالی باشه که من دانشجوی فارغ التحصیلی ارشد رشته مهندسی از یه دانشگاه سطح بالا باشم .

27 سالگی میتونه سالی باشه که من شغلی دارم که میتونم باهاش زندگی کنم میتونم باهاش زندگی کردن رو به بقیه یاد بدم .

27 سالگی میتونه یه انفجار یا یه پرتاپِ بدون بازگشت باشه ، 27 سالگی رویا میتونه باشه که فقط من الان میتونم برای خودم ببینمش .

-       فارغ از تمام اتفاقاتی که در 27 سالگی اتفاق خواهد افتاد ...

شروع خیلی آهسته خواهد بود جوری که نشه از تغییرات چیزی به چشم دید

20 سالگی تا 21 بُعد از اتفاقاتی که برام افتاد از احوالات روحی به هم پیچیده ، از بد بیاری ها زندگی ، از آدم های که  تقدیرشان رفتن ها پیآ پی بود و رسیدن به انزوای درونی از آدم های بیرونی رسیدن میشه گفت یه جور گوشه گیره از آدم ها در نیمه اول سال و کمه اون اور تر و اما شروعِ یه چیز ساده ولی در ادامه

 21 سالگی تا 22 : مسیر خیلی آهسته طی میشد و مشقت و تلاش آهسته شروع میشد از نَمه نَمه خسته شدن ها ، نَمه نَمه دوباره بلند شدن ادامه دادن ها  ، از دوباره تلاش کردن و عرق ریختن ها . پیشرفت هرچند برام کم بود ولی میتونستم هنوز ایمان داشته باشم که تو مسیر بودم .

 

22 سالگی تا 23 سالگی شروع شدن قسمت های کوچک ولی سخت هرچند تجربه بهم ثابت کرده بودم که میتونم از این ها هم گذر کنم در مقطع لیسانس رشته مهندسی رو به پایان رساندم و اما باز در دو راه سربازی و ارشد یک انتخاب بیشتر نداشت از سری انتخاب های خود سربازی به وسیله امریه رو انتخاب کردم و در یکی از این شهرها شروع به خدمت و یه کار نیمه وقت برای خودم جور کردم که کمی مانی یا پول بتونم برای ارشدم سیو کرده باشم . هم سربازی هم کارم دست های از غیب بودن که در آینده بهشون پی خواهم برد .

23 سالگی تا 24 سالگی به احتمال نصف خدمت رو رفتم و همچین پول به مقدار کافی سیو کردم . حالا باید برای ارشد اماده شم و دنبال خرید کتاب و منابع آموزشی و سایر چیزهای که قرار بود هوش و امنیت رو با هم بخونم و اما نشستم خوندم  خوندم و اینجا بود که تازه داشت فصل اول اون چیزها که قرار بود روشن بشه روشن شد . کم کم به آخر های خدمت رسیدم و تا خدمت تموم بشه چند ماه برای کنکور ارشد مونده بود و خدمت  بلاخره تموم شد . 

و من پس از یه سال و اندی تلاش و خوندن مداوم بلاخره آزمون ارشد رو دادم و منتظر جواب موندم و به همونی که میخواستم رسیدم . قبولی در دانشگاه ---- تهران و اما پس از سال ها تلاش بلاخره شدددد و رفتیم تهران ...

24 سالگی تا 25 و 26 اینجا میتونه بخش آخر باشه . برای یه دانشجو ارشد تو اون دوران چی میتونه مهم باشه ( پایان نامه ، ثبت مقالات علمی و... ) ارشد دیر یا زود قرار بود تموم بشه و من دارم به 27 سالگی نزدیک میشم و این حس عجبِ 27 سالگی نمی دونم چیه که قرار بهم اتفاق بیفته حسابی تو دلم غوغا کرده تا این که ...

 

پی نوشت 1 : هر کدوم از بخش ها بالا ساختار ذهنی خود نویسنده بود

پی نوشت 2 : هر کدام از این بخش ها فقط پرده از اتفاقات بود و سختی ها پشت پرده موندن هنوز

پی نوشت 3 : برای 27 سالگی ثبت شود . 

پی نوشت 4 : این پست میتونه چالشی برای شما باشه که شما هم بنویسید راجب چند سال بعدتون اگه کسی نوشت اینجا بهم بگه .  :)

 

 

  • رضا :)

زندگی من 2

يكشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۱:۱۶ ق.ظ

خیلی هاتون ممکنه یه سری از این مدل  آدم ها رو دیده باشد یا شاید بعد یه مدت طولانی تجربه کرده باشید که بسته به زمان براتون رخ داده. افرادی که دائم نِق میزنن ، جای باهاش میرید خرید ینی نمیشه که به فروشنده بعد از خارج شدن بهش گیر نده به جنسش به هر چی که بتونه دستش بیاد ، یا مثلا رستوران رفته باشی باش و به هر چیزی که بشه بهش گیر داد گیره بده ، یا نه داخل دوره یا سمیناری شرکت کرده باشی و این بعد از خارج شدن از اون فضا شروع به نِق زدن راجب شخص سخنران کرده باشه . من تو یه همچین شرایطی با یه همچین آدمی های بودم و روز های سختی رو گذروندن من توی یه دوره حس کردم دارم شبیه اون میشم منم داشتم نِق میزنم نا خود آگاه دست خودم نبود منم تو شرایط اون بودم ولی من هر چیزی که حال روحیم رو به مرور بدتر کنه و  بهم بریزه سریع حذفش میکنم این تو کتگوری من نمیتونه باشه برای همین فاصله میگرم .  این آدم ها بدونشون واسه آدم آفته میتونه باشه.  یهوی میبنی افتادی تو گندآبی که نمیتونی بیرون بیای ازش ...

از این آدم ها تا میتونید فاصله بگیرید ، آروم ولی حتما...

یکی به حرفی قشنگی زد : آدم باید روحیه ش مثل آب زلال باشه تا از زندگیش لذت ببره . شما تجربه کردید حتما  آدم چقدر آروم هستش وقتی که خودشو قاطعی اینجور مثال نمیکنه . 

 ته نوشت : مثل این آدم ها نباشیم :)


دریافت

  • رضا :)