تجربه ها زندگی ما انسان ها رو میسازه

از تجربه های خوب و بد تون برام نویسید .

 

-- تجربه 20 سال زندگی --

وقتی به دنیا اومدم به نقل از مادر و خاله های عزیزم :  از همون اول بچه شلوغی بودم از دیوار صاف بالا میرفتم جوری که هنوز یادمه  که همیشه دوست داشتم از یه چیز بالا برم همیشه با دادشم بالا ستون خونه زندگی میکردم ( پایین نبودیم بالا بالا ها بودیم ) خوب دیگه آرزو های داشتیم چه زود گذشت ،  چه زود بزرگ شدیم چه زود دور برمون پر از آدم های باحال و بی خال خسته جمع شدن . یاد اون زمان که میفتم به خودم میگم رضا پیر شدی زمان مثل آب از کنارت آروم میره ولی خوب میره حتی نمی تونی هیچ کار کنی  . گذشته بهم خیلی چیزی ها آموخت ولی خوب کم بودن همیشه کم تر از اونی کسب کردم که الان دارم چوپ ش رو میخورم . کاش کتاب خوندن رو دوست داشتم دوست دارم ولی خوب حال نمیکنم انسانی هستم که دوست دارم همه چی زود تموم شه بری مرحله بعد خوب دیگه من اینم زندگی م دوست داشتم شبیه بازی باشه مرحله به مرحله، کاش آدم منزوی نبود ، کاش این استرس که سرطان جونم شده و نمیزاره جای صحبت کنم یه روز خود به  خود خوب میشد . (در تلاش م که راحت صحبت کنم) ، و آموخته هایم . سعی کنید زیاد کتاب بخونید درسته من نخوندم ولی الان دارم چوب میخورم ، اگه قصد تحصیل دارید سعی کنید علاوه بر این که زبان فارسی یاد میگرید یه زبون که دوست داری یاد بگیری رو  یاد بگیر مثل زیان انگیسی حتی دست و پا شکسته ولی یاد بگیر ... ادامه دارد ...