وقتی دیگه دل و دماغ نوشتن نداشته باشی این میشه این روز ها سخت دارم به چالش کشیده میشم از حرف و حدیث های مردم بگیر تا حرف های پدر و مادر و خیلی از آدم ها که چیز نگویم بهتر خدا میدونه این بنده هاش من دیگه رها کردم با کسی دیگه کار ندارم . چند روزی که کتاب نمیخونم از این رو وارد برزخی ترین لحظات زندگی شدم . لحظاتی که هیچ کدومشون قابل گفتن نیس .

خدایا میدونم داری آزمون میگری ولی خدایی مرحله یکم کمی رحم کن بزار مرحله 2 و 3 اینا حالمون رو بگیر .

امروز روزی بود که جواب کنکور کارشناسی اومد !

و چه افسوس و چه ناراحت کننده وقتی که آمادگی نداشته باشی برای آزمونی که از قبل پیشبینی کنی . منم شبیه یکی از آدم ها دل سرد شده از همه چیزی . جواب کنکور مردود

و در عین ناباوری من دیگه کم نمیارم برام مهم نیس چون گاهی وقتا باید بیفتی قبول نشی و درس بگیری از کارت . راستش من آمادگی نداشتم چرا دروغ و ایمان داشتم که مردود میشم و همون شد .

و دوباره شروع میکنم و دوباره می خونم اعتقاد دارم هر شکست یه تجربه از اتفاق ها زندگی هر آدمه گاهی وقتا ممکنه این اتفاقات تلخ باشه درست  یه چیزی شبیه  بادام های شیرین و تلخ که خیلی از ما ممکنه تجربه کرده باشیم گاهی وقتا زندگی با کام مون شیرین و گاهی تلخ این یه امر عادی هستش  شایدم نه .

آدم  موفق این که از شکست ها تجربه کسب کنه و اونو تو مرحله بعدی از زندگیش استفاده کنه . 

پ.ن اول : بعضی از چیز ها رو نباید تجربه کرد  واقعا احمقانه س خودتو گرفتار چیزی ها کنی که جز زجر به روحت چیزی عایدت نمیشه .

پ.ن دوم : سعی نکن همین حالا شروع کن برو جلو

پ.ن سوم : بدترین تجربه زندگیم این هست ایمان داشته باشم که چیزی نشه نمیشه .