نا نوشته ها

گویند سرانجام ندارید شما ! ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم... مولانا
پسر زمستان ، فرزند اسفند ، بچه ی سیزدهم

سفر های یهویی با اتفاقات یهویی

پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۵۵ ب.ظ

سرباز بهم زنگ گفت داداش چهار شنبه وقت ملاقات با سردار دارم باید برم تهران . ولی من نمی دونم باید کجا بریم از اینترنت آدرس هاشو در بیار خودتم پاشو بیا گفتم باشه . نشستم آدرس هاشو در آوردم سمت ونک بود آماده شدم وسایل هارو جمع کردم کیف ، لپ تاپ که ممکن بود نیاز بشه که نیازم شد ولی اینترنت نداشتم حیف !

خلاصه شب و همه چی اوکی بود ساعت 00:00 بابا پاشو منو ببر ایستگاه راه آهن ساعت 4 ماشین پیدا نمیشه  :)  . بابا=> :| رضا خوابم میاد  بیا این پول رفتن برو خودت برو .
من :| باشه . رفتم سر کوچه 5 دقیقه منتظر شدم ماشین نیومد ! اسنپ هم حس ش نبود بگیرم .

کوله مو برداشتم رفتم سمت میدون که 15 دقیقه راه داشت رفتم و رسیدم خدا رو شکر یه راننده جوان جلوم وایستاد گفتم سعیدی گفت بیا بالا  رسیدیم اولین یهویی هام اینجا بود بحث شروع شد .

راننده :  طلبه ای  

من : عمرا دمت گرم این وصله ها به من نمیخوره دانشجو جو هستم .

راننده : شبیه اونایی

من : گفتم داداش طلبه بودن به ریش و سیبل نیست .

خلاصه بحثمون شروع و من ناگهان راجب اتفاقات اخیر که فقط من اسمش رو شنیده بودم همین تا گفتم یه شخصیتی تازه تو عراق ظهور کرده و ادعای فرزند  امام عصر (عج) را کرده به نام  سید یمانی  شروع شد نگو ایشون مُحب ایشون هستش خوب شد دری بری ندادم . الان بجای این که اینو بنویسم داشتم به نکیر و منکر جواب پس می دادم یارو از اونی بود که تا فی ها خالدون این سید یمانی رفته بود طرف تو ماشین یه کتاب  داشت از نوشته های از همین علما های قمی  نشون داد که نوشته بود یه چنین شخصیتی قرار ظهور کنه از علامت کف دست که ناسا سال 2009 انتشار داد و خلاصه با قرآن هم داشت اثبات میکرد و من هم هاج واج و کانفیوز فقط داشتم بهش گوش میدادم تا تموم شد و خداحافظی کردم . ساعت 1 بود هنوز زود بود برم ایستگاه قطار . گفتم بزار برم حرم ببینم چه خبره که رفتم و این عکس هارو شکار کردم البته جای فیلم گرفتنی هم داشت ها ولی من کمی معضب بودم برم از جمع های چند نفره که معلوم بود هندی بودن در حال نوحه سرایی بودن برم بگیریم .

خلاصه این نیم ساعتی که رفتم حرم  این عکس نصیب شد .

 

و بعد راز و نیاز چندین درد و دل به خانوم راه افتادم ولی دلم نمی اومد برم چون واقعا وقتی بدون هیچ برنامه ریزی برم حرم  تح دلم میگم تو که اومدی یه دو ساعتی باش ولی نشد و باید میرفتم که رفتم و از حرم خارج شدم و سر گردان دنبال ایستگاه قطار در خیابان های خلوت اطراف حرم میگشتم ولی پیداش کردم چون چند باری رفتم اومدم ولی اینبار مسیر هارو دوست داشتم عوض کنم ببینم چی میشه ! :)

رفتم رسیدم به ایستگاه قطار ساعت هول و هوش 2 بود که نشستم ولی خوابم می اومد حسابی خلوت بود ولی باز معضب بودم . نشستم کمی کتاب خوندم ولی هر از گاهی وسط خوندن یه چرت 1 دقیقه هم میزدم و باز دوباره میخوندم و هی به ساعت نگاه میکردم این لعنتی انگار تکون نمی خورد داشتم حوصلم سر میرفت که دیدم که قطاری انگار از سمت جنوب داره میاد وارد ایسگاه شد و گله ای از انسان ها وارد استگاه شدن و کمی از بی حوصلگی خارج شدم ولی بعد از این ها دیدم ساعت شد 4 و کم کم اماده شدم رفتم یه آبی به سر صورتم زدم و اومدم و پیجر ایستگاه دیدم داره میگه مسافرین قم - تهران لطفا هر سریع تر وارد قطار بشن داریم میریم . و منم بدو بدو رفتم سوار قطار شدم همه خوابشون می اومد حتی من و خیلی ها دیگه ولی  دو نفر واقعا کرم داشتن از لحظه سوار تا روشنایی هوار دهن اونای که خواب بودن رو اسفالت کردن . آخرش بغل دست من گفت شما دهن منو چیز کردید برگشتند گفتند آقا تو مسافرت باید حرف بزنیم دیگه و منم برگشتم گفتم کی رو دیدی 4 شب تا 7 صبح تو قطار حرف بزنه بعدش سکوت حاکم شد و همه پیدا شدیم و رفتیم حالا بماند که تو قطار کی  رو دیدم که از اول هواسم بهش بود ولی چون فهمیدم آدم سردی هستش گفتم بیخیال بزار رسیدیم باهاش احوال پرسی میکنم و حالشنو پرسیدم و بعدش رفتم . برادر جان هنوز نرسید بود ایستگاه و قرار بود وقتی رسیدم تو جای همیشگی رو نیمکت های روبروی ایستگاه هم دیگه رو ببینم و بعد از یه ربع دیدم یه سرباز داره بهم دست تکون میده فهیمدم که این داداشمه اومدم یه بغل و یه بوس گفتم بریم سریع رفتیم سوار مترو شدیم رفتیم به سمت ونک و مترو میرزای شیرازی پیاده شدیم یه تاکسی تا مقر اصلی ناجا رسیدم و برادر جان رفت داخل طبق وقت قبلی که از سردار گرفته بود و رفت و خوشبختانه از زبان بردارم سردار آدمی خاکی بود و از دیار ارومیه که این مزیت حساب شد چون رفت بود داشت ترکی صحبت میکرد و سردار مهر جابجای اون رو به شهرمون صادر کرد حالا بماند که من دهنم تو اونجا سرویس شد . جای نبود برای نشتن حتی پارکی صندلی چیزی ! هیچی نبود هر جا هم میشستم ارگان نظامی بود میگفت آقا پاشو ! همین دیگه کارش تا ظهر طول کشید تموم شد خوشحال اومد و گقت بریم سر راهم من یه عدد کتاب اشو رو گرفتم و خوشحال اومدم سمت مترو و راه افتادیم رفتیم راه اهن و اون سوار قطار شد و من هم چند ساعت بعد سوار شدم و برگشتم .

این بود داستان دیروز من !

پ.ن : صبح های متروی تهران به یه چیز شبیه حمله مغول ها به ایران هستش . ساعت 7 صبح حتی نمیشه داخل واگان شی چه وضعشه مسئولین رسیدگی کنید .

 

  • ۹۷/۰۶/۲۲
  • رضا :)

نظرات (۶)

الحمدلله که همه چی درست شد (:
سید یمانی رو ولی نشنیده بودم.
وقتایی که حرم میرید هم التماس دعا داریم خدمتتون
پاسخ:
حتما حرم رفتنی برای همه دوستان دعا میکنم .
صبح ساعت ۷ حتی نمیشه از واگن پیاده شی!:))
راجع به اون شخصی که ادعا می‌کنه فرزند امام زمانه یه چیزایی شنیده بودم، ولی نمی‌دونستم این قدر قضیه جدیه و پیرو و اینا داره. خدا به راه راست هدایت‌مون کنه.
پاسخ:
تجربه شد برام ساعت 7 صبح تهران  :)
آره هنوز نمیدونم کی خبر میرسه همین علما هم بهش ایمان میارن ولی در هر صورت این دوستمون اطاعاتی ازش بهم داده که باید مورد بررسی قرار بدم .
به به
خوب داییه یه سر میزدی به ما

یمانی دیگه چه صیغه ایه؟
خوبه که به سرباز کمک کردی
گناه داریم ما سربازها
قشر مظلوم جامعه 
پاسخ:
کلا همه چی یهویی شد .
یمانی هم طبق نشانه های که امام صادق گفته به این فرد نسبت دادن شده و منم اگه وقت بشه مورد بررسی قرار میدم .  ارجاع با این لینک یمانی کیست
آره سرباز ها واقعا قشر مظلوم هستن به چشم دیدم این تازه تموم کرده های آموزشی از صبح نشسته بودن کف زمین و منتظر نوبت بودن تا برن داخل .

بعد گذشت یک سال، هنوز کابوس اردوی آموزشی رو خواب میبینم
پاسخ:
آموزشی مگه جی بوده هنوز داری کابوس می بینی ؟
همش خوب بود، هتل بود، ولی اردوش...
بردنمون وسط کوهستان، چادر زدیم، به شخصه ۵ دست لباس از زیر پوشیده بودم ولی...
باز از سرما یخ می زدیم...
پاسخ:
آخ آخ دیدن زیاد  خوشحالید و خوش میگذره گفتن بزار یه حالی هم بدیم .
واقعا سخته تو هنوز 5 دست لباس پوشیدی داری میگی یخ زدیم ...
خدا به من رحم کنه :)))
قسمت نکیر و منکرش خیلی خوب بود:))
پاسخ:
لطف دارید :) شانس آوردم چیزی نگفتم به راننده که آمپرش نره بالا.