نا نوشته ها

گویند سرانجام ندارید شما ! ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم... مولانا
پسر زمستان ، فرزند اسفند ، بچه ی سیزدهم

اول صبح از خواب بلند میشی آماده میشی با اعصبانت میخوای بری پلیس فتا شکایت کنی ،میری میری تا 1 ساعت باید دنبال ماشین راه بگردی تا شما رو برسونه به اونجا میری میرسی بعد بهت میگن باید برگردی بری دادسرا پرونده شکایت تشکیل بدی بعدش بیایی تا کارتو پیگیری کنی ، سوار ماشین میشی برمیگردی خسته ای حوصله دیگه نمیمونه بعدش میای سرباز میگه کارت شناسیتو بده کیفتو بزار برو . افسوس کیف میزارم میرم میام بیرون کارت دانشجوی نشون میدم تا کیف و کارت شناسایمو رو بگیرم کیف میگریم بعدش نمیدونم چی میشه وقتی میرسم خونه نه کارت شناسایی هست نه کارت دانشجویی بعدش میری دوباره دادسرا سرباز میگه بهتون تحویل دادم ولی من میگم ندادی خلاصه بیخیال شدم و با حال خسته کننده برگشتم ولی الان برام حتی اونا هم مهم نیستن دلیلی نمیبینم دیگه ناراحت بشم بیخیال اتفاقی که افتاده . فردا میرم دوباره میپرسم اگه خبری شد بهم اطلاع بدن نشد بغلش میرم ثبت احوال درخواست میدم دوباره برهم صادر میشه فردا هم میرم دانشگاه کارت دانشجویمو پیگیری میکنم به همین راحتی :)) ولی امکان داره تا یه هفته صبر کن اقدامی انجام ندم شاید کسی پیدا کرد و بهم خبر داد ...

نتیجه : آقا بیخیال روزتتون رو با اعصبانیت شروع نکیند بیخیال شاد باشید شاد .

پ .ن : آقایون آخرین پادکست بچه های رایو بلاگها رو گوش کنید نیکولابی آبی


صبح روز بعد یعنی امروز بلند میشوم با روی خوش راه میافتم  که همه کارهای لازم برای ثبت کارت المثانا انجام بدم سر راه میگم بزار برم یه بار دیگه برم دادسرا شاید پیدا شد . هنگام رفتن مادرم گفت اگه پیدا شد برام یه عطر عوض شیرینی میگری و بهم خبر بده اگه پیدا کردی انگار واقعا میدونست قرار پیدا کنم .  رفتم رسیدم به دادسرا باز همان سرباز های دیروز و بعد من :  سلام دیروز من اومده بودم دنبال کارت شناسایی و کارت دانشجوی بودم . پیدا نشد ؟ گفت نه داداش بعدش گفت میخوای برو انتظامات بالا یه سر بزن گمشده ها رو میبرن اونجا . حوصله نداشتم دوباره برم ولی دل به دریا زدم و دوباره گوشی اینا رو تحویل دادم رفتم داخل از این اون پرسیدم انتظامات کجاس تا پیدا کردم . سرباز : سلام اشیاء گمشده ها رو کجا میبرن . سرباز : برو این اتاق که سرباز رفت (با دستش نشون داد :) ) .

رفتم داخل اتاق یه سرباز یه سربان بود . سلام دادم همون حرف ها که راجب گم شدن بود رو گفتم سرباز گفت صبر یه نگاه بندازم دیروز دوتا کارت اینجا تحویل دادن . آورد کارت های من بود خداروشکر ....

من : کسی در خودش نمیکنجد :| کم مونده بود از جام بپرم سرباز نگاه کرد به کارت ها بعدش بهم تحویل داد . البته با نشان دادن یه کارت دیگه که هویتم رو تایید میکرد .

کارت رو گرفتم و یک تشکر جانانه کردم و اومدم  بیرون و مستقیم گوشیمو گرفتم زنگ زدم به مامان گفتم پیدا شد و رفتم عطر گرفتم و امدم خونه .

روز خوبی بود گرچه هنوز کارهام عقب افتاده .

نتیجه : آقا تو قلب مادرها چه خبره انگار میدونن پیدا میشه ...

پ .ن : قدر وسیله های که حوصله ندارید دوباره پی المثناش برید رو بدونید همیشه تو هر کار از صحت داشتن این قلم از وسایل رو در کیف دقت لازم رو بفرماید .

  • ۹۷/۰۹/۱۷
  • رضا :)

نظرات (۲)

  • دختری از جنس باد
  • احوال جناب صبری؟:)
    پاسخ:
    قاریشمش ولی خوبم . :)
  • دختری از جنس باد
  • شکر:)
    پاسخ:
    :)