نا نوشته ها

گویند سرانجام ندارید شما ! ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم... مولانا
پسر زمستان ، فرزند اسفند ، بچه ی سیزدهم

وقتی وارد زمستان میشوم

شنبه, ۱ دی ۱۳۹۷، ۰۲:۱۳ ق.ظ

از حال روز الانم پیداس زمستان از آمادنش 1 ساعت نگذشته است و من هنوز داغ داره پاییزی هستم که خود با دستان خودم تحویل زمستان دادم . آری بی جان بود ، رمقی برای گفتن نداشت ، فقط وصیتش را نوشته بود و بی جان افتاده بود . اونم اول پاییز ولی نگفته بود  .  گفته بود آمدنم مصلحتی یس رفتنم بار دیگر در این روزگاری که زمان به لحظه ها رحم نمیکند به من هم رحم نخواهد کرد پس افسرده حال نباش من رفتم و به جایم زمستان آمد . گفت میدانم که تو پاییز رو بهتر از تمام فصل ها دوست داری ولی چه کنیم رفتنی هستیم دیگر . گفت به حال دوران غم مخور ، زمستون میاد و تو آرم میشی ...

هی کجایی پاییز آیا دوباره تو را خواهم دید ، به بغض های الانم ، به خاطرتی که با تو هرگز امسال فراموش نشد ، به خوشحالی با تو بودن به حسرت دوباره دیدن تو تا کی باید در انتظار بمانم .

+ من یک داغ دارم ، حال روزم منفی صفر هست شبیه کسی که یاورش را از دست داده باشد ، شبیه کسی که تا دقیقه نود منتظر کسی باشد ولی دقیقه نود خبر مرگش را داده باشند .

+ ای فصل زمستان خودت مرا به سرانجام برسان

+ به قول یه بنده خدایی دلتون شاد :)

  • ۹۷/۱۰/۰۱
  • رضا :)

ز مستان

پاییز