آن های میروند شاید برای همیشه میروند

دیروز برادر جان آلمانی ام به زبان همسرش که گفت مریض شده بود البته یه چیزی شبیه تب و لرز که شانس آوردیم پسر دایی جان هوایش را دارد آنور

خوب رفته بودن بیمارستان همان جا(دوسلدورف) دکتر فهمیده بود ایشون یعنی برادر من اهل ایران هست  و بهش گفته بود دوست داری بری ایران ولی میترسی : برگشت بود گفته بود نه هرگز به ایران بر نخواهم گشت . گفت بود پس ارتباط با بستگانت در را ایران محدود کن ( علتش را نمیدانم!!!!  :(  ) در ادامه به دکتر گفته بود که شب ها کابوس دوری از فرزند و خانواده عذیت م میکند و دکتر داروی کم کردن رابطه با ایران را بهش تجویز کرد ... همین

 

پ.ن : چیزی که من قبل از رفتن به آنجا بهش گفتم ( داری میری هر چی وابستگی تو ایران داری رو بزار همینجا برو (دوری رو دوستی )

پ .ن : آنهایی که میروند برای همیشه یادشان باشد برای رفتن تمرین دوری و دوستی را تمرین کنند چون رعایت نکردن این موضوع ممکن هست آن ها را تا مرز دیوانگی بکشاند .

پ .ن : و چقدر بی رحمانه وجود عزیزانت را به چالش رفتنت میکشی و چقدر بی احساس به تو فکر میکنم چون اگر قرار بود به نبودنت فکر کنم باید قرص ها افسردگی با دُزی بالا مصرف می کردم مرا ببخش ولی این بی رحمی من نیست که از آن سخن میگویم  ...

پ .ن : آن های که میروند هر روز به زنگا نکنیدیش بزارید این حس دوری دوستی حد و مرزش را کنترل کند .

 

به سلامت برادر جان :)