پاییز :: نا نوشته ها

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پاییز» ثبت شده است

وقتی وارد زمستان میشوم

از حال روز الانم پیداس زمستان از آمادنش 1 ساعت نگذشته است و من هنوز داغ داره پاییزی هستم که خود با دستان خودم تحویل زمستان دادم . آری بی جان بود ، رمقی برای گفتن نداشت ، فقط وصیتش را نوشته بود و بی جان افتاده بود . اونم اول پاییز ولی نگفته بود  .  گفته بود آمدنم مصلحتی یس رفتنم بار دیگر در این روزگاری که زمان به لحظه ها رحم نمیکند به من هم رحم نخواهد کرد پس افسرده حال نباش من رفتم و به جایم زمستان آمد . گفت میدانم که تو پاییز رو بهتر از تمام فصل ها دوست داری ولی چه کنیم رفتنی هستیم دیگر . گفت به حال دوران غم مخور ، زمستون میاد و تو آرم میشی ...

هی کجایی پاییز آیا دوباره تو را خواهم دید ، به بغض های الانم ، به خاطرتی که با تو هرگز امسال فراموش نشد ، به خوشحالی با تو بودن به حسرت دوباره دیدن تو تا کی باید در انتظار بمانم .

+ من یک داغ دارم ، حال روزم منفی صفر هست شبیه کسی که یاورش را از دست داده باشد ، شبیه کسی که تا دقیقه نود منتظر کسی باشد ولی دقیقه نود خبر مرگش را داده باشند .

+ ای فصل زمستان خودت مرا به سرانجام برسان

+ به قول یه بنده خدایی دلتون شاد :)

    • شنبه ۱ دی ۹۷

    روز های پاییزی

    راجب پاییز نوشتم البته کمی قبل تر ها  که چقدر پاییز رو دوست دارم .

    پاییز رو من به خاطر رنگ طلایی ، خش خش برگ های ریخته شده روی زمین دوست دارم به خاطر سوز سرماش به خاطر خیلی چیزها که یاد آور خیلی از خاطره ها هستن خطراتی که هرگز فراموش نمیشن ، آدم های که تو فصل پاییز به دنیا میان رو قدرشون رو بدونید مخصوصا اگه از عزیزانتون هستن ، دیروز روزه قشنگی بود امروز و فردا هم روزه قشنگیه کلا روز هامون قشنگه.  منُ پاییز با هم خاطرات زیادی داریم امسال با آدم های جدیدی آشنا شدم  کسایی که زندگیشون هنوز به عشق میده و هنوز امید هست به دوباره ساختن حس مرده این روزها ، میتونم بگم من همین الانم راضی هستم حتی به این وضع دیگه برام مهم نیس کی چی میگه ، کی دزده ، کی خوبه ، کی بده

    الان به یه بخشی از زندگیم رسیدیم که باید از خودم ببرسم خودت کی هستی ، چه کار میخوایی بکنی ، چطور میتونی خودتو بسازی ، چطور میتونی رویا هاتو به واقعیت تبدیل کنی .

    درسته یه وقتی های خسته میشم بیخیال میشم ولی یه لحظه میتونم فک کنم به حس الانم که قرار چه کاری کنم ؟ باید درک کنم بعضی روز ها این حس باید باشه که بفهمم کجا بودم ، چه کاری باید کنم و این حس گذارس ...

    • پنجشنبه ۱ آذر ۹۷

    پاییز خزان

    پاییز که میاد هوا آروم آروم سرد میشه و اولش شاید کمی احساس سرما کنی ولی رفته رفته عادت میکنی و در این بین گاهی یاد بهار و تابستون میفتی درخت ها که تا دیروز سبز و روشن بودن و صدای جیک جیک گنجشک ها که می اومد اصلا دیونه میشدی هوای بهاری بود همه جا سبز بود ولی از الان تا 80 یا 70 روز دیگه درخت ها با خواب عمیق فرو میرن و برگ ها هم  وقتی از ساقه شون میریزن که احساس می کنند طلا شدن و نمیدانند این پایان عمروشون هستش و به زودی در بهار بعدی برگ های جدید جاشون رو میگرین و من هیچ موقعه دوست نداشتم برگ ها بریزن دوست داشتم همه سبز و زیبا بود همه جا هر روز بهار بود چون خیلی سخته تو بهار برگی رو ببینی که تر تازس و باهاش باشی تا پاییز و خزان شو ببینی خیلی سخته 

    خدایا قلبم و دوستانم رو بهاری کن تا فصل پاییزی در کار نباشد .

    "آمین" 🙏

    • شنبه ۱۵ مهر ۹۶