چالش #روز_من :: نا نوشته ها

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چالش #روز_من» ثبت شده است

روز سوم

چالش #روز_من

 

این چالش به مدتِ چند روز ادامه خواهد داشت .

خلاصه کارهای که روزانه انجام میدم رو مینویسم و در آخر بررسی میکنم که کجا بودم و به کجا کشیده شدم توی این چند روز .

خوب روز جمعه س از اسمش پیداس وقتی واردش می شوی دلتنگیُ ، غروب جمعهُ همه اینا با قلب و احساس ت بازی میکنند . خوب بریم سراغ کار هایمان ببینم چه کار کردیم ...

کتاب که نخواندیم به علت سر درد که از ساعت 3 شب مهمان شد تا صبح نه گذاشت بخوابیم نه خودش خوابید صبحانه رو خوردیم و  احساس خواب به سرم زد و گفت پاشو برو بخواب منم به خواب احترام گذاشتم و رفتم خوابیدم تا ظهر و ناهار را خوردیم و نشستیم پای لپ تاب کمی آموزش فیلد تخصصی ام را نگاه کردم و رفتیم ملاقات یکی از دوستان و الان هم درگیر چند فکر و برنامه ربزی برای فردا هستم دغدغه ای ها که در ذهنم جولان میدن که روزی راجب آنها هم خواهم نوشت .

  • ۳
  • نظرات [ ۰ ]
    • رضا صبری
    • جمعه ۲ شهریور ۹۷

    روز دوم - ویرایش

    چالش #روز_من

    این چالش به مدتِ چند روز ادامه خواهد داشت .

    خلاصه کار های که روزانه انجام میدم رو مینویسم و در آخر بررسی میکنم که کجا بودم به کجا کشیده شدم توی این چند روز .

    خوب امروز هم روزه خوبی بود چون شب ساعت  2 خوابم برد و خسته ی چند روز کار کردن بودم و حسابی دلی از خوابیدن در آوردم در دو نوبت از 2 نیمه شب تا 11 ظهر خوابیدم و از ساعت 2 خوابیدم تا ساعت 4 و بعد ساعت  4 پدر و مادر گفتن  پاشو داریم مریم بهشت معصوم زیارت اهل قبور پاشو بریم قرار اونجا کار کنی منم که تازه از خواب بیدار شده بودم پریدم یه دوش گرفتم اومدم بیرون اماده شدم و سوار ماشین شدیم و رفتیم برنامه اینجوری بود که پدر شربت لیمو درست کرده بود و چقدر شیرین و خوش طعم بود . رسیدم اول رفتیم سر مزار پدر بزرگ (که سال پیش همین موقعه ها بود که با دنیا وداع کرده و کوله پشتی 90 سال زندگی رو بست و به دیار حق سفر کرد روحش شاد و یادش گرامی) رفتیم یه فاتحه براش خوندم و بلند شدم و کار داشتم سریع رفتیم قبلمه رو گذاشتم زمین رو دبه پر از شربت ریختم داخل قابلمه و سردش کردیم و من شروع کردم به پخش  کردنش خلاصه خیلی حال دادیم به مردم تشنه بودن و شربت خوش طعم نوش جان کردن . و بعدش اومدیم یه اتفاق نادر افتاد وقتی وبلاگ رو باز کردیم دیدم یه هدیه برام فرستاده شده از یه دوست فک نمیکردم که امروز به طور اتفاقی یه اتفاق خوب برام روخ بده یعنی آمادگی نداشتم ولی خوب آب نه طلبیده رواس پیام رو باز کردم دیدم خانوم میس بل (سارا)   برایمان پست کرده بود و تشکر میکنم از اینجا به خاطر این مهربونی شون .

    هدیه از سارا خانوم .
     من عاشق نقاشی های رنگارنگ هستیم  . آدم وقتی نگاه میکنه تو رنگ ها گم میشه .

    سارا خانوم تشکر بابت زحمتی که برای کشیدن این نقاشی گذاشتید .

     

     

    پ.ن ویرایش : لینک خانوم میس بل (سارا)   اشتباهی از جای کپی کرده بودم حالا ویرایش شد :) .

    و در آخر بعد ارسال پست لپ تاب رو میبندم نیم ساعتی مطالعه میکنم بعدش میریم بخوابیم مثلا...

    و من الله توفیق

  • ۵
  • نظرات [ ۰ ]
    • رضا صبری
    • پنجشنبه ۱ شهریور ۹۷

    روز اول

    چالش #روز_من

    این چالش ها به مدتِ چند روزی ادامه خواهد داشت. 

    خلاصه کار های که روزانه انجام میدم رو مینویسم و در آخر بررسی میکنم کجا بودم به  کجا کشیده شدم تو این چند روز .

    خوب امروز روزی خوبی بود نسبت به روز های قبل ، امروز سرکار بودم و داشتم کار میکردم از صبح ساعت 7 تا  7  عصر کار کردیم حدودا 10 ساعتی میشد و امروز تموم شد از فردا بی کارم ، ولی خوب کاره دیگه دیگه باید به فکر کار بشیم که بتونیم تو خیابون راه بریم . و برای آینده و... اینا پول نیازه بعدشم که هیچی الانم دارم پست مینویسم و بعد از نوشتن لپ تاب رو میبندم میرم میشنیم کتاب میخونم و بعدش خواب  .

    این بود خلاصه از فعالیت روز اول من

    پ.ن : عیدتون مبارک امسال اولین سالی بود که موقعه عید هم سر کار بودم.

     

  • ۸
  • نظرات [ ۰ ]
    • رضا صبری
    • چهارشنبه ۳۱ مرداد ۹۷
    جگر شیر نداری سفر عشق مرو
    موضوعات