نوشته ای از تجربیات یه دوستی شبیه شکیبا اونم از نوع صبری یش.
سلام شکیبا این نوشته رو همون شبی نوشتم که باهم خداحافظی کردیم .

فقط تاریخ انتشار دیگه درست همونجوری که گفتم تو یه تاریخی ارسال میکنم . *(زودتر از موعود فرستادم)

شکیبا جان همون روزی که ناخداگاه بهم پیام دادی یه لحظه شوکه شدم گفتم این کیه شبیه هم فامیلی من خلاصه چند روزی شاد بودم که تونستم با یه فامیل که اونم از راه دور بود به طور اتفاقی صحبت کنم .

و از تجربیاتت استفاده کنم . تو از اونایی بودی که من تونستم توی زندگی خودم برعکسش رو ببینم یعنی اگه من درس خون نبودم تو برعکس من بودی و این همون زندگی بود که من تونستم یکی که برعکس خودم هستش رو باهاش صحبت کنم از حرف های که گفتی راجب این که انسان باید  تلاش کنه تا یه چیز رو بدست بیاره از این که لقمه رو آمده بزاری تو دهن کسی بدت میاد . خیلی حرف های قشنگی زدی امید وارم هر جای توی این کره ی خاکی باشه موفق سر بلند باشی .

پ.ن : شکیبا کیه ؟ یه شخصی هست شبیه فامیل (من بهش میگم فامیل جان )

پ.ن : ببخشید باز زود از موعود انتشار دادم :)

پ.ن : عکس زیر یه چیز شبیه تو...