نا نوشته ها

اینجانب خیلی دوست دارم بنویسم

قالب وبلاگ عوض شد ! مرحله اول (با چند ساعت نشستن روی وبلاگ قالبش کلا عوض شد ولی هنوز ایده ای برای هدرش ندارم) .

این چند وقت رو  هیچ حس نوشتن نداشتم.  چون حال نداشتم بعد از این که چند تا رابطه رو پایان دادم .

میخوام دوباره بنویسم ولی این سری در قالب سفری های که قرار برم ، کتاب های که قرار بخونم ، آدم های که قرار باهاشون آشنا بشم ، کار های که میکنم همشون قراره که اتفاق بیفته ولی برای هیچ کدومشون ایده ندارم فقط یه فکر خام هستش دوست دارم این ایده ها رو کامل کنم نیاز به یه همت دارم که جدام نکنه ولی در کل همینا هستن برای نوشتن . چیزی خاصی برای گفتن ندارم و بعدش این که ترجیح میدم راجبه رابطه های که تموم کردم دیگه چیزی ننویسم چون باید عادت کنم وقتی چیزی که تموم میشه یعنی تموم شده . حتی دیگه فکر کردن بهش هم بیمارت میکنه  . 

 پ.ن اول » همه رو بخشیدم (من یه رفتاری دارم وقتی از کسی نارحت باشم تا چند وقت حوصله هیچ چیزی رو ندارم! حتی خودم ) پس واسه این که این بتونم زنده بمونم باید ببخشم . یادت باشه همیشه ببخشی حتی دشمنت رو ...

پ.ن دوم » قالبم سفید مایل به به خاکستری شد .( این رنگ سفید رو از حدیث و روایت های اخیر  شباهنگ کِش رفتم خدا کنه ببخشه ) و بعد این که کلا چیز های که اضافه بود رو حذف کردم خلوت شد قالب و این حس قالبم رو دوست دارم :) .

    • شنبه ۲۹ دی ۹۷

    آخر سطر از وبلاگ نویسی

    سلام دوستان عزیزی وبلاگ ببخشید من چند وقتی نیستم گفتم یه اطلاعیه سر در وبلاگ بزنم که نیستم ، پاسخ گویی هیچ پیامی نیستم پیشاپیش معذرت میخوام ازتون به وبلاگتو هر از گاهی سر میزنم براتون آرزوی خوشبختی دارم وبلاگ جای خوبی بود لینک اونایی که با معرفت هستن رو زیر این پست میزارم برید لذت ببرید .

    شباهنگ

    رسپینا

    ناگفته

    بچه های رادیو بلاگ

    هزار توی خیال

    عطیه(تلخ همچون چای سرد)

    سرباز رایمون(کامل غلامی)

    احسان(طاق فیروزه)

    دانشجوی همیشگی مدیریت

    مهدی(نوشته های من)

    هاتف(مرد تنها)

    از اونای که اسمشون یادم رفت ببخشید دیگه واسه همتون آرزوی خوشبختی دارم .

    خداحافظ بیانی ها :) انشاءالله یه روزی دیگه اگه قسمت شد دوباره میام

    • شنبه ۸ دی ۹۷

    استعداد های ایران |بابک فرزاد

    بابک فرزاد مدال آور دوره اول المپیاد کامپیوتر کشورمان در سال 1373 ، دانش آموخته کارشناسی دانشگاه صنعتی شریف ، اخذ دکترای خود از دانشکده تورنتو کانادا (چیزهای که تو اینترنت بود ) و کسی که خیلی زود جز لیست فرار مغزها شد

    امروزم خبر مرگ یکی از ستاره های ایران رو شنیدم که خیلی وقت بود با سرطان دست و پنجه نرم میکرد از دوستای قدیمی مریم میرزاخانی خیلی سخته وقتی میبینی استعداد های ایرانی تو کشور های غریب یکی پس از دیگری پر پر میشن و فقط ما فقط میتونیم افسوس بخوریم که چرا چرا چرا

    واقعاً چرا باید استعداد هامون تو کشور های غریب غریبانه از دنیا برن ؟ چرا نمیشه تو ایران باشن ؟ چرا کل ایران رو مذهبی تو خالی از انسانیت گرفته ؟ چرا واقعا فک میکنیم کسی که به فکر آزادی هست جای زندگی تو ایران نداره ؟ چرا فک می کنیم ما آدم خوبه هستیم و همه دشمن ما هستن ؟ چرا کسی که دوست داره آزاد باشه با کتاب و مذهب محدودش میکنیم ... به امید روزی که همه انسان هارو و بلااخص استعدادهامون رو به خاطر اعقایدشون مجازات نکنیم   .

    و در آخر

    رفقا تو زندگیتون کسی رو به خاطر اعتقادات مقایسه نکنید ، جنس آدم ها مهمه نه دین و نه مذهب و نه اعتقادات .

     روحت شاد و یادت گرامی .

    استعداد هامون رو سرطان و دوری از وطن از بین میبره ولی این خائن های ممکلت رو هیچی از بین نمیبره استعدادهامون خیلی زود پرواز میکنند . :(

    • جمعه ۷ دی ۹۷

    شرایط رسیدن به حال خوب داشتن آرامش

    یکی از شرایط رسیدن به حال خوب داشتن آرمش برای رسیدن به آرمش راه های مخلفی هست .

    یه حکایتی است

    میگه یه روز یه بنده خدایی از کنار رود خونه ای  رد میشده  میبینه یه نفر اقتاده تو آب داره  غرق میشه  میری کمکش میکنه با سختی نجاتش نجات میده . همین که میاد بیرون میبنه یه نفر دیگه دوباره تو آب همین طور میره بعدی ، بعدی ، بعدی اگه یه زه بالا تر میرفت  .  بالاتر از رودخونه می دید یه دیوانه ای  وایستاده اونجا  آدم هارو پرت میکرد تو آب . اگه جلوی اون دیوانه رو میگرفت لازم نبود انقدر به خودش سختی بده و آخرشم به نتیجه نرسه .

    برای رسیدن به آرمش خیلی افراد یکی از کارهای که میکنند . به نظرشون هم خیلی هم دارن تلاش می کنند برای رسیدن بهش اینکه من از تکنیک های آرمش بخش استفاده می کنم . حکایت تکنیک ها آرمش بخش مثل این میمونه که شما این غریق ها نجات میدید و در ادامه این پادکست شاید نیاز باشه گوش کنیم .

    تا درود دیگر بدرود :) 

    دریافت شده از کانال بوبک

    • چهارشنبه ۵ دی ۹۷

    یلدای که رفت

    شب بارونی بود . نمه نمه بارون داشت شدیدُ شدید تر می شد تو این چند اولین سالی بود که شب یلدامون بارونی بود کم کم خانواده داشت آماده میشد که شب دوره همی خونه مادر بزرگ جمع بشیم حرکت می کنیم سوار ماشین میشم خونه مادر بزرگ دو ، سه کوچه با ما فاصله هست ولی خوب هوا بارونی بود و مجبور بودیم با ماشین بریم (حالا چه برسه که خیلی وقتی ها هم همین مسیر کوتاه رو پیاده نمیریم کلاً آدم ها تنبلی شدیم :دی ) . رسیدیم خونه مادر بزرگ ، هنوز دوره همی کامل شکل نگرفته بود ، عمو هنوز نیومده بود و بچه ها دست به کار شدن دخترا داشتن میوه ها رو می شستن و تزئین میکردن . نشستیم کنار مادر بزرگ هر کی از یه طرف جسبیده بودیم با هم چای نوش جان میکردیم حرف میزدم گاهی میخندیدم یاد قدیم ها از دوره همی های سال ها قبل چند نفر نبود طبق معمول از دخترا که یکیش کم شده بود و رفته بود شهرستان و عید شب یلدا رو خونه مادر شوهر بود و بعد از آن برادران من بودن که جای خالیشون رو حس میکردم . ابراهیم سربازی بود و مرخصی نداشت  بیاد  . اسماعیل هم دورتموند بود و من بودم تنها نوه بزرگ خانواده حالا بماند که اسماعیل Live  اومد صبحت کرد با همه ...

    مهمونها رسیدن تخمه ، انار و ... آوردن چیدن . هر که یه ظیفه داشت من به عنوان فرزند بزرگ خانواده قرار بود پفیلا درست کنم ( 1 سالی میشد که درست نکرده بود ) پفیلا رو درست کردم و آوردم همه گرم صحبت و خوردن پفیلای داغ شدن ، هر کدوم از مهمونه ها یاد آور یه خاطرای بودن میگفتن و میخندیدن و من تو عمق شادی اینا بودم .

    شبی خوبی بود ولی اون جمع دورهمی دیگه مثل قبل نبود و از شروع امسال از تعداد بچه ها کم میشه و آدم ها بزرگ میشن و چیزی که مال ما میمونه حسرت نبودن آدم هاست .

    تو چله ی من امسال کدوم شعر و کدوم فال باز یاد اونو زنده کرده

    حافظ بگو کدوم فال کدوم روز و کدوم سال اونی که رفته برمیگرده

    امشب کدوم ستاره دلشوره هامو داره دلواپس لبخند اونه

    کدوم جاده دوباره اونو با یک اشاره تا پشت این در میرسونه +

    تا پشت این در میرسونه

     + دلتون شاد :) 

    • شنبه ۱ دی ۹۷