نا نوشته ها

گویند سرانجام ندارید شما ! ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم... مولانا
پسر زمستان ، فرزند اسفند ، بچه ی سیزدهم

۷ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

رفتن به کار اونم از نوع کارگری

يكشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۱۷ ب.ظ

هیچ موقعه به این فکر نکرده بودم که یه روز قرار برم میدون کارگر ها ! همون جای که هر وقت دانشگاه میرفتم یه نگاه به کارگر های بیچاره می کردم که تو زل گرما و توی سوز سرما منتظر بودن که کسی براشون داره ببره کار .

آره داستان کار رفتن ما هم این مدلی شد که تحریم ها توی دخل و خرج خونمون تاثیر به سزای گذاشته و از اون جای که از غر زدن های اهالی خونه به ستوه آمده بودم تصمیم گرفتم توی این آشفتگی خونه برم  کارگری و تصمیم گرفتم برم میدون  . :دی

با این که من توی این سن شرم میشه برم میدون برای کارگری  ولی خوب اولش سخته ولی عادت میکنی به این وضع  . :)

بیشتر از این هم کاری از دستم بر نمی اومد اگه قرار بود برم شرکتی یا جای بهم میگفتن باید سفته بیاری ، باید تا دو سال برامون رایگان کار کنی . که نه حوصله رایگان کار کردن دارم نه چیزی پس رفتم به کار .

پ.ن اول » کار آر نیست پس اگه یه روزی یه جای دیگه کم آوردم ! دیگه نشد اونی بشه که میخواستم میام دوباره شروع میکنم از صفر.

پ.ن دوم » باید برم سر کار چون به اون پولش نیاز دارم .

پ .ن سوم » این پست رو برای این نوشتم  یه روزی که رفتم سر کار مورد علاقم یاد باشه کجا بود و به کجا رسیدم و قرار به کجا برم ...

  • رضا :)

اینجانب خیلی دوست دارم بنویسم

شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۷، ۱۲:۵۸ ق.ظ

قالب وبلاگ عوض شد ! مرحله اول (با چند ساعت نشستن روی وبلاگ قالبش کلا عوض شد ولی هنوز ایده ای برای هدرش ندارم) .

این چند وقت رو  هیچ حس نوشتن نداشتم.  چون حال نداشتم بعد از این که چند تا رابطه رو پایان دادم .

میخوام دوباره بنویسم ولی این سری در قالب سفری های که قرار برم ، کتاب های که قرار بخونم ، آدم های که قرار باهاشون آشنا بشم ، کار های که میکنم همشون قراره که اتفاق بیفته ولی برای هیچ کدومشون ایده ندارم فقط یه فکر خام هستش دوست دارم این ایده ها رو کامل کنم نیاز به یه همت دارم که جدام نکنه ولی در کل همینا هستن برای نوشتن . چیزی خاصی برای گفتن ندارم و بعدش این که ترجیح میدم راجبه رابطه های که تموم کردم دیگه چیزی ننویسم چون باید عادت کنم وقتی چیزی که تموم میشه یعنی تموم شده . حتی دیگه فکر کردن بهش هم بیمارت میکنه  . 

 پ.ن اول » همه رو بخشیدم (من یه رفتاری دارم وقتی از کسی نارحت باشم تا چند وقت حوصله هیچ چیزی رو ندارم! حتی خودم ) پس واسه این که این بتونم زنده بمونم باید ببخشم . یادت باشه همیشه ببخشی حتی دشمنت رو ...

پ.ن دوم » قالبم سفید مایل به به خاکستری شد .( این رنگ سفید رو از حدیث و روایت های اخیر  شباهنگ کِش رفتم خدا کنه ببخشه ) و بعد این که کلا چیز های که اضافه بود رو حذف کردم خلوت شد قالب و این حس قالبم رو دوست دارم :) .

  • رضا :)

آخر سطر از وبلاگ نویسی

شنبه, ۸ دی ۱۳۹۷، ۰۲:۲۸ ق.ظ

سلام دوستان عزیزی وبلاگ ببخشید من چند وقتی نیستم گفتم یه اطلاعیه سر در وبلاگ بزنم که نیستم ، پاسخ گویی هیچ پیامی نیستم پیشاپیش معذرت میخوام ازتون به وبلاگتو هر از گاهی سر میزنم براتون آرزوی خوشبختی دارم وبلاگ جای خوبی بود لینک اونایی که با معرفت هستن رو زیر این پست میزارم برید لذت ببرید .

شباهنگ

رسپینا

ناگفته

بچه های رادیو بلاگ

هزار توی خیال

عطیه(تلخ همچون چای سرد)

سرباز رایمون(کامل غلامی)

احسان(طاق فیروزه)

دانشجوی همیشگی مدیریت

مهدی(نوشته های من)

هاتف(مرد تنها)

از اونای که اسمشون یادم رفت ببخشید دیگه واسه همتون آرزوی خوشبختی دارم .

خداحافظ بیانی ها :) انشاءالله یه روزی دیگه اگه قسمت شد دوباره میام

  • رضا :)

استعداد های ایران |بابک فرزاد

جمعه, ۷ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۲۱ ب.ظ

بابک فرزاد مدال آور دوره اول المپیاد کامپیوتر کشورمان در سال 1373 ، دانش آموخته کارشناسی دانشگاه صنعتی شریف ، اخذ دکترای خود از دانشکده تورنتو کانادا (چیزهای که تو اینترنت بود ) و کسی که خیلی زود جز لیست فرار مغزها شد

امروزم خبر مرگ یکی از ستاره های ایران رو شنیدم که خیلی وقت بود با سرطان دست و پنجه نرم میکرد از دوستای قدیمی مریم میرزاخانی خیلی سخته وقتی میبینی استعداد های ایرانی تو کشور های غریب یکی پس از دیگری پر پر میشن و فقط ما فقط میتونیم افسوس بخوریم که چرا چرا چرا

واقعاً چرا باید استعداد هامون تو کشور های غریب غریبانه از دنیا برن ؟ چرا نمیشه تو ایران باشن ؟ چرا کل ایران رو مذهبی تو خالی از انسانیت گرفته ؟ چرا واقعا فک میکنیم کسی که به فکر آزادی هست جای زندگی تو ایران نداره ؟ چرا فک می کنیم ما آدم خوبه هستیم و همه دشمن ما هستن ؟ چرا کسی که دوست داره آزاد باشه با کتاب و مذهب محدودش میکنیم ... به امید روزی که همه انسان هارو و بلااخص استعدادهامون رو به خاطر اعقایدشون مجازات نکنیم   .

و در آخر

رفقا تو زندگیتون کسی رو به خاطر اعتقادات مقایسه نکنید ، جنس آدم ها مهمه نه دین و نه مذهب و نه اعتقادات .

 روحت شاد و یادت گرامی .

استعداد هامون رو سرطان و دوری از وطن از بین میبره ولی این خائن های ممکلت رو هیچی از بین نمیبره استعدادهامون خیلی زود پرواز میکنند . :(

  • ۰۷ دی ۹۷ ، ۲۱:۲۱
  • رضا :)

شرایط رسیدن به حال خوب داشتن آرامش

چهارشنبه, ۵ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۴۸ ب.ظ

یکی از شرایط رسیدن به حال خوب داشتن آرمش برای رسیدن به آرمش راه های مخلفی هست .

یه حکایتی است

میگه یه روز یه بنده خدایی از کنار رود خونه ای  رد میشده  میبینه یه نفر اقتاده تو آب داره  غرق میشه  میری کمکش میکنه با سختی نجاتش نجات میده . همین که میاد بیرون میبنه یه نفر دیگه دوباره تو آب همین طور میره بعدی ، بعدی ، بعدی اگه یه زه بالا تر میرفت  .  بالاتر از رودخونه می دید یه دیوانه ای  وایستاده اونجا  آدم هارو پرت میکرد تو آب . اگه جلوی اون دیوانه رو میگرفت لازم نبود انقدر به خودش سختی بده و آخرشم به نتیجه نرسه .

برای رسیدن به آرمش خیلی افراد یکی از کارهای که میکنند . به نظرشون هم خیلی هم دارن تلاش می کنند برای رسیدن بهش اینکه من از تکنیک های آرمش بخش استفاده می کنم . حکایت تکنیک ها آرمش بخش مثل این میمونه که شما این غریق ها نجات میدید و در ادامه این پادکست شاید نیاز باشه گوش کنیم .

تا درود دیگر بدرود :) 

دریافت شده از کانال بوبک

  • ۰۵ دی ۹۷ ، ۲۱:۴۸
  • رضا :)

یلدای که رفت

شنبه, ۱ دی ۱۳۹۷، ۰۲:۳۱ ب.ظ

شب بارونی بود . نمه نمه بارون داشت شدیدُ شدید تر می شد تو این چند اولین سالی بود که شب یلدامون بارونی بود کم کم خانواده داشت آماده میشد که شب دوره همی خونه مادر بزرگ جمع بشیم حرکت می کنیم سوار ماشین میشم خونه مادر بزرگ دو ، سه کوچه با ما فاصله هست ولی خوب هوا بارونی بود و مجبور بودیم با ماشین بریم (حالا چه برسه که خیلی وقتی ها هم همین مسیر کوتاه رو پیاده نمیریم کلاً آدم ها تنبلی شدیم :دی ) . رسیدیم خونه مادر بزرگ ، هنوز دوره همی کامل شکل نگرفته بود ، عمو هنوز نیومده بود و بچه ها دست به کار شدن دخترا داشتن میوه ها رو می شستن و تزئین میکردن . نشستیم کنار مادر بزرگ هر کی از یه طرف جسبیده بودیم با هم چای نوش جان میکردیم حرف میزدم گاهی میخندیدم یاد قدیم ها از دوره همی های سال ها قبل چند نفر نبود طبق معمول از دخترا که یکیش کم شده بود و رفته بود شهرستان و عید شب یلدا رو خونه مادر شوهر بود و بعد از آن برادران من بودن که جای خالیشون رو حس میکردم . ابراهیم سربازی بود و مرخصی نداشت  بیاد  . اسماعیل هم دورتموند بود و من بودم تنها نوه بزرگ خانواده حالا بماند که اسماعیل Live  اومد صبحت کرد با همه ...

مهمونها رسیدن تخمه ، انار و ... آوردن چیدن . هر که یه ظیفه داشت من به عنوان فرزند بزرگ خانواده قرار بود پفیلا درست کنم ( 1 سالی میشد که درست نکرده بود ) پفیلا رو درست کردم و آوردم همه گرم صحبت و خوردن پفیلای داغ شدن ، هر کدوم از مهمونه ها یاد آور یه خاطرای بودن میگفتن و میخندیدن و من تو عمق شادی اینا بودم .

شبی خوبی بود ولی اون جمع دورهمی دیگه مثل قبل نبود و از شروع امسال از تعداد بچه ها کم میشه و آدم ها بزرگ میشن و چیزی که مال ما میمونه حسرت نبودن آدم هاست .

تو چله ی من امسال کدوم شعر و کدوم فال باز یاد اونو زنده کرده

حافظ بگو کدوم فال کدوم روز و کدوم سال اونی که رفته برمیگرده

امشب کدوم ستاره دلشوره هامو داره دلواپس لبخند اونه

کدوم جاده دوباره اونو با یک اشاره تا پشت این در میرسونه +

تا پشت این در میرسونه

 + دلتون شاد :) 

  • رضا :)

وقتی وارد زمستان میشوم

شنبه, ۱ دی ۱۳۹۷، ۰۲:۱۳ ق.ظ

از حال روز الانم پیداس زمستان از آمادنش 1 ساعت نگذشته است و من هنوز داغ داره پاییزی هستم که خود با دستان خودم تحویل زمستان دادم . آری بی جان بود ، رمقی برای گفتن نداشت ، فقط وصیتش را نوشته بود و بی جان افتاده بود . اونم اول پاییز ولی نگفته بود  .  گفته بود آمدنم مصلحتی یس رفتنم بار دیگر در این روزگاری که زمان به لحظه ها رحم نمیکند به من هم رحم نخواهد کرد پس افسرده حال نباش من رفتم و به جایم زمستان آمد . گفت میدانم که تو پاییز رو بهتر از تمام فصل ها دوست داری ولی چه کنیم رفتنی هستیم دیگر . گفت به حال دوران غم مخور ، زمستون میاد و تو آرم میشی ...

هی کجایی پاییز آیا دوباره تو را خواهم دید ، به بغض های الانم ، به خاطرتی که با تو هرگز امسال فراموش نشد ، به خوشحالی با تو بودن به حسرت دوباره دیدن تو تا کی باید در انتظار بمانم .

+ من یک داغ دارم ، حال روزم منفی صفر هست شبیه کسی که یاورش را از دست داده باشد ، شبیه کسی که تا دقیقه نود منتظر کسی باشد ولی دقیقه نود خبر مرگش را داده باشند .

+ ای فصل زمستان خودت مرا به سرانجام برسان

+ به قول یه بنده خدایی دلتون شاد :)

  • ۰۱ دی ۹۷ ، ۰۲:۱۳
  • رضا :)