بایگانی شهریور ۱۳۹۷ :: نا نوشته ها

۱۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

صدای پاییز از دل تابستان

از دل تابستان به سمت پاییز میرویم پاییز که دوست دارم اتفاق ها خوبی داخلش بیفته اتفاق های خوشی که از الان داره ریشه های دلم رو میزنه .

 توی این ذهن فندقیم دیگه دوست ندارم راجب چیزهای چرت و نشدن اینا حرف ها بزنم . تنها راه رفتن  و رسیدن این که بخوای و بهش فکر کنی نا خودآگاه میری سمتش حتی خودت هم نمی دونی الان دارم واقعا حس ش میکنم تو  کتاب موفقیت ایرانی یه جایش گفته بود که شما کافی هستش که به کاری که میخوای بهش برسی فکر کنی ناخودآگاه میری سمتش و من الان دارم اونو هر ثانیه تو ذهنم بخته ترش میکنم  و برای رسیدن بهش تلاش میکنم . به روزی های فکر میکنم با خوندن کتاب حالم خوب میشه ، به روزی دارم فک میکنم که تو بهترین مرتبه شغلی ام قرار گرفته ام و خیلی چیز های دیگه فقط دارم برای رسیدن به تک تک شون فکر میکنم و انرژی ایم روز به روز زیاد میشه اصلا انرژی که داره میاد سمتم یه شاه لوله زدن به روحم ناموسا اطلاع ندین بیان ببندن :) . انشاءالله روحتون همتون متصل بشه به شاه لوله ی انرژی .

 

فقط خودت میتونی خودت رو نجات بدی

جمله که دائم تکرار میشه فقط خودت .

 

 

پ.ن از خودم : اینجا یک عدد بیمار روحی که چند وقتیس دارد با بیماری جنگ میکند و در حال بهبودی یست  در حال نوشتن هست .

  • ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • رضا صبری
    • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷

    این روز ها یادمون نره

    فردا یادمون نره وقتی تو خیابان ها  وقتی نذری پخش می کنن از لیوان های یک بار مصرف گرفته تا کیک و ...  زمین نندازیم و اونو تو زباله های که تو مسیر هستن بندازیم .

     

    با ریختن هر زباله ، کمر یک پاکبان خم می شود

    #فرهنگ_حسینی

  • ۳
    • رضا صبری
    • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

    آخرین پیام امام حسین(ع) | روز عاشورا

    یا بُنَیَّ إِیَّاکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا یَجِدُ عَلَیْکَ نَاصِراً إِلَّا اللَّه‌

    فرزندم! مبادا به کسى ستم کنى که جز خدا یارى ندارد»

     

    این آخرین پیامی بود که امام حسین (ع) به فرزندش امام سجاد (ع) هنگام مرگش فرموده .

    حالا از این پیام میشه به بی نهایت تفکر رسید  .

     

     

    حالا تفکر شما از این پیام چی می تونه باشه ؟

     

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • رضا صبری
    • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

    مرد حسود

    روز حضرت موسی داشت میرفت عبادتگاه که با خدا راز نیاز کنه . بندی از بندگان خدا جلوشو میگره بهش میگه :  یا موسی ای پیامبر خدا وضع منو رو که میبینی  زن و بچه دارم و  آهی در بساط ندارم داری میری عبادتگاه از خدا بخواه که به من یه گاو بده تا از شیرش بدوشم و شکم خانواده را سیر کنم حضرت هم گفت حتما و راهی عبادتگاه شد . هنگام راز نیاز با خدا گفت یکی از بندگانت از شما طلب گاوی را کرده که با آن به امر و معاش خانواده بپردازد . خداوند گفت حتما عنایت می فرمایم به یک شرطی که به همسایه او 2 عدد گاو و به او 1 عدد گاو هدیه میدهم . خلاصه که حضرت موسی بعد از راز و نیاز  عبادتگاه رو ترک کرد و آمد شهر و آن مرد را دید و داستان را گفت این چنین به من گقت ناگهان مرد گفت  نه نه اصلا نمیخوام نه واسه خودم نه واسه اون .

    + حکایت این داستان حکایت این روز های ما هستش نه حاضر به خوشی خود و نه حاضر به خوشی دیگران

    + به نظرتون علت حسود بودن انسان ها از چی سرچشمه میگیره ؟

  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]
    • رضا صبری
    • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷

    سفر های یهویی با اتفاقات یهویی

    سرباز بهم زنگ گفت داداش چهار شنبه وقت ملاقات با سردار دارم باید برم تهران . ولی من نمی دونم باید کجا بریم از اینترنت آدرس هاشو در بیار خودتم پاشو بیا گفتم باشه . نشستم آدرس هاشو در آوردم سمت ونک بود آماده شدم وسایل هارو جمع کردم کیف ، لپ تاپ که ممکن بود نیاز بشه که نیازم شد ولی اینترنت نداشتم حیف !

    خلاصه شب و همه چی اوکی بود ساعت 00:00 بابا پاشو منو ببر ایستگاه راه آهن ساعت 4 ماشین پیدا نمیشه  :)  . بابا=> :| رضا خوابم میاد  بیا این پول رفتن برو خودت برو .
    من :| باشه . رفتم سر کوچه 5 دقیقه منتظر شدم ماشین نیومد ! اسنپ هم حس ش نبود بگیرم .

    کوله مو برداشتم رفتم سمت میدون که 15 دقیقه راه داشت رفتم و رسیدم خدا رو شکر یه راننده جوان جلوم وایستاد گفتم سعیدی گفت بیا بالا  رسیدیم اولین یهویی هام اینجا بود بحث شروع شد .

    راننده :  طلبه ای  

    من : عمرا دمت گرم این وصله ها به من نمیخوره دانشجو جو هستم .

    راننده : شبیه اونایی

    من : گفتم داداش طلبه بودن به ریش و سیبل نیست .

    خلاصه بحثمون شروع و من ناگهان راجب اتفاقات اخیر که فقط من اسمش رو شنیده بودم همین تا گفتم یه شخصیتی تازه تو عراق ظهور کرده و ادعای فرزند  امام عصر (عج) را کرده به نام  سید یمانی  شروع شد نگو ایشون مُحب ایشون هستش خوب شد دری بری ندادم . الان بجای این که اینو بنویسم داشتم به نکیر و منکر جواب پس می دادم یارو از اونی بود که تا فی ها خالدون این سید یمانی رفته بود طرف تو ماشین یه کتاب  داشت از نوشته های از همین علما های قمی  نشون داد که نوشته بود یه چنین شخصیتی قرار ظهور کنه از علامت کف دست که ناسا سال 2009 انتشار داد و خلاصه با قرآن هم داشت اثبات میکرد و من هم هاج واج و کانفیوز فقط داشتم بهش گوش میدادم تا تموم شد و خداحافظی کردم . ساعت 1 بود هنوز زود بود برم ایستگاه قطار . گفتم بزار برم حرم ببینم چه خبره که رفتم و این عکس هارو شکار کردم البته جای فیلم گرفتنی هم داشت ها ولی من کمی معضب بودم برم از جمع های چند نفره که معلوم بود هندی بودن در حال نوحه سرایی بودن برم بگیریم .

    خلاصه این نیم ساعتی که رفتم حرم  این عکس نصیب شد .

     

    و بعد راز و نیاز چندین درد و دل به خانوم راه افتادم ولی دلم نمی اومد برم چون واقعا وقتی بدون هیچ برنامه ریزی برم حرم  تح دلم میگم تو که اومدی یه دو ساعتی باش ولی نشد و باید میرفتم که رفتم و از حرم خارج شدم و سر گردان دنبال ایستگاه قطار در خیابان های خلوت اطراف حرم میگشتم ولی پیداش کردم چون چند باری رفتم اومدم ولی اینبار مسیر هارو دوست داشتم عوض کنم ببینم چی میشه ! :)

    رفتم رسیدم به ایستگاه قطار ساعت هول و هوش 2 بود که نشستم ولی خوابم می اومد حسابی خلوت بود ولی باز معضب بودم . نشستم کمی کتاب خوندم ولی هر از گاهی وسط خوندن یه چرت 1 دقیقه هم میزدم و باز دوباره میخوندم و هی به ساعت نگاه میکردم این لعنتی انگار تکون نمی خورد داشتم حوصلم سر میرفت که دیدم که قطاری انگار از سمت جنوب داره میاد وارد ایسگاه شد و گله ای از انسان ها وارد استگاه شدن و کمی از بی حوصلگی خارج شدم ولی بعد از این ها دیدم ساعت شد 4 و کم کم اماده شدم رفتم یه آبی به سر صورتم زدم و اومدم و پیجر ایستگاه دیدم داره میگه مسافرین قم - تهران لطفا هر سریع تر وارد قطار بشن داریم میریم . و منم بدو بدو رفتم سوار قطار شدم همه خوابشون می اومد حتی من و خیلی ها دیگه ولی  دو نفر واقعا کرم داشتن از لحظه سوار تا روشنایی هوار دهن اونای که خواب بودن رو اسفالت کردن . آخرش بغل دست من گفت شما دهن منو چیز کردید برگشتند گفتند آقا تو مسافرت باید حرف بزنیم دیگه و منم برگشتم گفتم کی رو دیدی 4 شب تا 7 صبح تو قطار حرف بزنه بعدش سکوت حاکم شد و همه پیدا شدیم و رفتیم حالا بماند که تو قطار کی  رو دیدم که از اول هواسم بهش بود ولی چون فهمیدم آدم سردی هستش گفتم بیخیال بزار رسیدیم باهاش احوال پرسی میکنم و حالشنو پرسیدم و بعدش رفتم . برادر جان هنوز نرسید بود ایستگاه و قرار بود وقتی رسیدم تو جای همیشگی رو نیمکت های روبروی ایستگاه هم دیگه رو ببینم و بعد از یه ربع دیدم یه سرباز داره بهم دست تکون میده فهیمدم که این داداشمه اومدم یه بغل و یه بوس گفتم بریم سریع رفتیم سوار مترو شدیم رفتیم به سمت ونک و مترو میرزای شیرازی پیاده شدیم یه تاکسی تا مقر اصلی ناجا رسیدم و برادر جان رفت داخل طبق وقت قبلی که از سردار گرفته بود و رفت و خوشبختانه از زبان بردارم سردار آدمی خاکی بود و از دیار ارومیه که این مزیت حساب شد چون رفت بود داشت ترکی صحبت میکرد و سردار مهر جابجای اون رو به شهرمون صادر کرد حالا بماند که من دهنم تو اونجا سرویس شد . جای نبود برای نشتن حتی پارکی صندلی چیزی ! هیچی نبود هر جا هم میشستم ارگان نظامی بود میگفت آقا پاشو ! همین دیگه کارش تا ظهر طول کشید تموم شد خوشحال اومد و گقت بریم سر راهم من یه عدد کتاب اشو رو گرفتم و خوشحال اومدم سمت مترو و راه افتادیم رفتیم راه اهن و اون سوار قطار شد و من هم چند ساعت بعد سوار شدم و برگشتم .

    این بود داستان دیروز من !

    پ.ن : صبح های متروی تهران به یه چیز شبیه حمله مغول ها به ایران هستش . ساعت 7 صبح حتی نمیشه داخل واگان شی چه وضعشه مسئولین رسیدگی کنید .

     

  • ۳
  • نظرات [ ۷ ]
    • رضا صبری
    • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

    آغاز محرم

    محرم آمد ، محرم  میاد که اینو بهمون بگه

    این درگه ما درگه نومیدی نیست

    صد بار اگر توبه شکستی باز آی

    خوبه که تو این محرمی که اومده دلمون رو پاک کنیم ، از فلسفه عاشورایی استفاده کافی رو ببریم تا خودمون اصلاح کنیم همین ! عاشورا و محرم یعنی همین
     

     

    پ ن اول : سعی میکنم چیز های خوبی که این چند وقت دستم میاد رو اینجا هم بنویسم .

  • ۳
    • رضا صبری
    • دوشنبه ۱۹ شهریور ۹۷

    حرکت به سمت امید

    وقتی دیگه دل و دماغ نوشتن نداشته باشی این میشه این روز ها سخت دارم به چالش کشیده میشم از حرف و حدیث های مردم بگیر تا حرف های پدر و مادر و خیلی از آدم ها که چیز نگویم بهتر خدا میدونه این بنده هاش من دیگه رها کردم با کسی دیگه کار ندارم . چند روزی که کتاب نمیخونم از این رو وارد برزخی ترین لحظات زندگی شدم . لحظاتی که هیچ کدومشون قابل گفتن نیس .

    خدایا میدونم داری آزمون میگری ولی خدایی مرحله یکم کمی رحم کن بزار مرحله 2 و 3 اینا حالمون رو بگیر .

    امروز روزی بود که جواب کنکور کارشناسی اومد !

    و چه افسوس و چه ناراحت کننده وقتی که آمادگی نداشته باشی برای آزمونی که از قبل پیشبینی کنی . منم شبیه یکی از آدم ها دل سرد شده از همه چیزی . جواب کنکور مردود

    و در عین ناباوری من دیگه کم نمیارم برام مهم نیس چون گاهی وقتا باید بیفتی قبول نشی و درس بگیری از کارت . راستش من آمادگی نداشتم چرا دروغ و ایمان داشتم که مردود میشم و همون شد .

    و دوباره شروع میکنم و دوباره می خونم اعتقاد دارم هر شکست یه تجربه از اتفاق ها زندگی هر آدمه گاهی وقتا ممکنه این اتفاقات تلخ باشه درست  یه چیزی شبیه  بادام های شیرین و تلخ که خیلی از ما ممکنه تجربه کرده باشیم گاهی وقتا زندگی با کام مون شیرین و گاهی تلخ این یه امر عادی هستش  شایدم نه .

    آدم  موفق این که از شکست ها تجربه کسب کنه و اونو تو مرحله بعدی از زندگیش استفاده کنه . 

    پ.ن اول : بعضی از چیز ها رو نباید تجربه کرد  واقعا احمقانه س خودتو گرفتار چیزی ها کنی که جز زجر به روحت چیزی عایدت نمیشه .

    پ.ن دوم : سعی نکن همین حالا شروع کن برو جلو

    پ.ن سوم : بدترین تجربه زندگیم این هست ایمان داشته باشم که چیزی نشه نمیشه .

     

     

     

     

     

  • ۲
  • نظرات [ ۷ ]
    • رضا صبری
    • شنبه ۱۷ شهریور ۹۷

    برای تو ای برادر

    این روز من هم درگیر تلاطم زندگیم هستم فقط یه اتفاق میتونه منو خوشحال کنه داداشم سالم برسه به مقصد فقط همین .

    دو روز ایران رو به مقصد لهستان - آلمان - برلین ترک کرد بدون خداحافطی دلم براش تنگ شده ولی واکنش نشون نمیدم ، جو خونه مساعد نیس مادر ، پدر ، خواهر همه تو شوک هستن ولی چه کنیم اتفاقی که افتاده باید تحمل کنیم و من هم باید جو آروم کنم از دیروز دم به دقیقه بهم زنگ زدن ، باور نمیکردم رفته دیروز سوار ماشین شدم و رفتم فرودگاه امام دیدم نه ظاهرا رفته هیچ خبری ازش نبود امیدوارم  سالم فقط به مقصدش برسه خیلی دلتنگشم خیلی .

    خدا پشت و پناهت پسر ...

    نمیدونم انتخابش درست بود یا غلط ولی من همیشه به انتخاب ها احترام میزارم ، اسماعیل آینده رو اونجا دید انتخاب کرد و رفت . دیدار به روزی که هم دیگرو ببینم خوش باشی پسر : )  
     

    آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند. آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند. آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند. آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند. آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود. و آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند...

    مهدی معارف

     

  • ۵
  • نظرات [ ۶ ]
    • رضا صبری
    • چهارشنبه ۱۴ شهریور ۹۷

    هزار توی موفقیت | 1

    بسیاری از مردم در زمان ناکامی وقتی با مشکلات روبرو می شوند ، نگاه میکنند و متوجه می شوند که در آن زمان خیلی راحت میتونسته اند از بروز مشکلات جلوگیری کنند . فقط باید تصمیم بهتری برای روند زندگی خود می گرفته اند . زمانی که ما به جریان تند زندگی می رسیم دیگر دیر شده ، دچار ترس می شویم ،اظطراب بالا رفته و دیوانه وار پارو میزنیم و تلاش و تقلا میکنیم تا خلاف مسیر آب و در جهت دیگر حرکت کنیم و چه بسا که در پایان خسته شده ، خود را تسلیم امواج مرگ آور کنیم و پایان .

    آری در مسیر رودخانه زندگی فقط یک اصل شما را به مقصد می رساند : «اگر بایستی ، هرگز به مقصد نمیرسی» انسان همیشه و تا پایان عمر باید در حرکت و رشد باشد . مهم نیست کی و چگونه به مقصد میرسی ، مهم اینه که مقصد خود را درست انتخاب کنی و واقع بین باشی که در این مسیر ممکن است مسائلی نیز باشد که البته آن هم راه حلی دارد .

    کافی است بدانید اکنون کجا ایستاده اید ، به کجا میخواهید بروید و استراتژی مناسبی برای حرکت داشته باشید .

    پ.ن : استراتژی مسیر رسیدن به هدف یا چیزی

     

    پس هرگز مهم نیس تو به چه چیزی میرسی مهم اینه که تو هر روز کمی بهتر از دیروزت باشی در مسیر موفقیتت.

     

     

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • رضا صبری
    • چهارشنبه ۷ شهریور ۹۷

    عشق غیر اصیل | ویراش

    آلبرکامو در افسانۀ سیزیف نوشت:«هیچ عشقی اصیل نیست،مگر آن عشقی که استثنایی و کوتاه مدت باشد.»
    وقتی اولین بار این جمله را خواندم گنجشکک ِ دردانۀ تو بودم، بالهایم را جمع کرده بودم و چمباتمه زده بودم وسط قلبت. وقتی برای اولین بار تمام ِ یک قلب ِ عزیز را به تصرف درآورده بودم، با دیدن ِ کلمۀ «کوتاه مدت» لجم گرفت. این نویسنده های دوزاری اصلا کی باشند که بخواهند برای ِمالکیت ِ ارزشمند ِ من مدت تعیین کنند؟ همان لحظه مداد را برداشتم و کلمۀ مشمئزکنندۀ «کوتاه مدت» را آنقدر سیاه کردم که مدادم یکهو وسط صفحۀ بعدی فرود آمد..
    اما حالا که یک سال گذشته، حالا که شانه هایم از به دوش کشیدن ِ بار یک عشق ِ غیر اصیل درد می کنند، حالا که جای خالی یک کلمۀ مشمئزکننده کتاب ِ عزیزم را از ریخت و قیافه انداخته است،حالا که میبینم بالهایم را جایی جمع کرده ام که مدتهاست دیگر خانۀ من نیست ، حالا .. آه. حالا دیگر چه دارم که بگویم؟
     کپی شده از وبلاگ دوستمون ."من اهل کپی نیستم"
    نوشته هیچ عشقی اصیل نیست ، مگر آن عشقی که استثنایی و کوتاه باشد .
    کمی به عمق جمله فکن کن . ' عشق استثنایی و کوتاه باشد'  عشق استثنایی از اونایی که همون تو خواب میبنیم  آرزو میکنم کاش  با یه همچین آدمی باشیم همش با ذهنم دنبالش میگردیم البته من میگم توی این دوره زمونه دوست عزیزم گشتم نبود  نگرد نیس اینا همه ساخته ذهن ما باید خودمون رو بسازیم دنیا کوچک تر از اونی هست که بخوای دنبال چیز های بگردی که فقط چیزی جز نارحتی و دپ بود آیدت نمیشه . واقعیت زندگی این هست که ما خودمون رو آماده کنیم برای سخته ها ، برای خوشی ها ، برای صبر ، برای درست کردن و در آخر هم برای بهتر شدن
    با واقعیت ها زندگتون روبرو شید
  • ۴
  • نظرات [ ۰ ]
    • رضا صبری
    • سه شنبه ۶ شهریور ۹۷
    پرنده ها پرواز میکنند ، انسان ها پرواز میکنند
    حتی دیگر اهل شکارُ شکار بازی هم نیستم . دغدغه ای برای نگه داشتن شان ندارم .
    همه یه روزی یه جای رفتنی هستیم . پس تا میتونی جوری زندگی کن نه زیاد خوشحال باشی نه زیاد نارحت .
    - رضا صبری
    موضوعات