نا نوشته ها

گویند سرانجام ندارید شما ! ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم... مولانا
پسر زمستان ، فرزند اسفند ، بچه ی سیزدهم

۲۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

خطرات چند ماه قبل از کنکور

شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۸، ۰۱:۴۵ ق.ظ

با معدل 12 از هنرستان شوت شدم بیرون به همین راحتی هیچ موقعه رابطه خوبی با درس نداشتم حالا هم قضیه هم همین شده کم کم به ترم 6 میرسم که هنوز نتونستم کاردانی رو تمام کنم ...

تنها چیزی که توی اون دوران تونستم کشف کنم این بود که خودمو خیلی بهتر بشناسم این بود که اندازه خودم خیلی کار کردم . شاید به نظر خیلی از آدم ها اونی که با معدل 12 از هنرستان شوت شه بیرون همیچن آدم اوکی نیس از نظر خودمم اینجور بود تا این که 3 ماه فرصت داشتم برای کنکور آمده بشم . همه بچه های کلاس ها قلم چی ثبت نام کردن ولی من چون وضع مالی م زیاد اوکی نبود نرفتم و چون حوصله کلاس رفتن رو نداشتم سر همین دست به کمر خودم زدم رفتم همه کتاب های 2 سال رو جمع و جور کردم و دو تا کتاب نکته و تست گرفتم نشستم تو اون زل گرما شروع کردم به خوندن جوری که اون آخرها بیشتر از 8 بار هر کدوم از کتاب ها رو خوندم شما شاید باور نکنید ولی هر بار که میخوندم یه چیز تازه ای یاد میگرفتم و این رو کاملا با گوشت استخونم درک میکردم تا این شد که اون زمون فهمیدم همه چیزهای که یاد گرفتم رو باید تکرار کنم از همه مهم تر من کسی بودم شب کنکور هم داشتم کل کتاب هام رو جم بندی میکردم و این شد که بدون رفتن به کلاس و اینا کنکور دادم و رتبه 1500 رشته خودم  شدم و تمام اونای که رفتن قلم چی همشون بالای 2 هزار رتبه شون شد . همون جا بود که دوباره راه خودم رو گم کردم  .

ولی یه چیزی حالا دیگه بهم ثابت شد هر چی واسه رسیدن به آرزو هات محدود تر باشه راحت تر میتونی بهش برسی . این محدودی که میگم مربوط میشه به شبکه های احتماعی ، آدم های که انرژی منفی هستش .

» واسه هر چیز که همت کنی واسه رسیدن بهش تلاش شبانه روزی کنی بهش میرسی .

» از تکرار کردن کاری های باعث رشدم میشه دیگه نباید ترس داشته باشم بلکه باید برم سمتشون

و من الله توفیق :)

  • ۲۴ فروردين ۹۸ ، ۰۱:۴۵
  • رضا :)

پیر مرد

جمعه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۸، ۰۱:۴۹ ق.ظ

به نام انسانیت

غرورم شکست وقتی که این تصویر رو دیدم ، غرورم شکست وقتی چهره عبوس پیر مرد دست به سینه رو دیدم .

"و تو هنوز میخندی وقتی که مردم کشورم در غم هم مُرده اند "

به اندازه یه دنیا بغض تو گلوم گیر کرده ، دلم یه گریه میخواد یه گریه که تموم نشه .

  • ۲۳ فروردين ۹۸ ، ۰۱:۴۹
  • رضا :)

نقطه سر خط .

جمعه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۸، ۱۰:۱۹ ق.ظ

چند سال شوت میشم به عقب به دوران ابتدایی ، به کلاس املاء ، به کلاس ترس شایدم به کلاس استرس که این کلاس ها برام به عنوان کلاس استرس نامگذاری شده بود

معلم های دوران ابتدای ، (آقای نصیری ، آقای عبادی ، آقای دَدِه بیگی ) . من خاطراتم زیاد اوکی نیس ولی اینارو نمیدونم چطوری به خاطراتم اومد رو نمیدونم فقط میدونم با همشون یه خاطره کوچیک دارم . با نصیری میشد خاطرات خدایه جذبه بودن و فلک کردن های بچه ها کلاس ، با اقای عبادی که معلم کلاس سوم ابتدای بود که همیشه در حال تشویق کردن من بود تا جدول ضرب رو یاد بگیریم که آخر سرم یاد نگرفتم !!! :))) . با دده بیگی هم چیزی نگم بهتره من جزو شاگرد تنبل های کلاسش بودم از اونای بودم که در طول کلاس زیاد فلک میشدم تا دلتون خواسته من تو زندگیم فلک شدم . حالا که دارم فکر میکنم به خودم خندم میگره که چه زود گذاشت همون رضای هشت و نه ساله حالا شده بیستُ نَمی سالش . دارم به کلاس املاء شون فکر میکنم به آخرین جمله که استاد میگه "نقطه سر خط" نوشتید بچه ها ؟ . یکی بلند میشد و دفتر هامو نو جمع میکرد و تا بده استاد صحیح کنه . الان که دارم میبنم زندگی شبیه این شده "نقطه سر خط بدم" که به همه ی چیزهای قرار یه روز تموم شن .از اون نقطه سر خط های های میخواهم فقط تمام شوند و بعد چند سال خاطره شوند وقتی که تو بلاگستان برمیگردم و جستجو میکنم که دنبال آدرس وبلاگم بگردم و ناگهان با این نوشته نویسنده گمنام روبرو بشم .

آرام باش عزیزم!
هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد
ما رفته ایم،
و الان سال 1398 است...

من کجا باران کجا ، راه بی پایان کجا  موزیک بشنویم

  • ۱۶ فروردين ۹۸ ، ۱۰:۱۹
  • رضا :)

عاشق خودم شدم

پنجشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۸، ۰۱:۱۵ ق.ظ

زندگی خیلی بهتره وقتی که حس کنی داری میری سمت ناشناخته ها سمت دنیای که داری تصورش میکنی ، زندگی خیلی خوبه وقتی میفهمی که هر نارحتی قرار نیس برات جهنم باشه و هر جهنمی قرار نیس تا آخر جهنم بمونه ، همین که حس میکنی زنده ای تونستی دَوووم بیاری این خودش یه موهبت الهی ، همین که دیگه حس میکنی نیاز نیس خودتو شبیه دیگران نوشون بدی این خودش خیلی حس خوبیه . من اینم قرار دنیای خودمو بسازم خودم تنهایی هر چند اگه دو نفری هم بود بهتر میشد ولی میشه ساخت تنهایی همین که حس کنی مسئولیتت پای خودته . حس خوب چی میتونه باشه ؟ حس خوب چیزی که ازش خبر نداری ولی دلت شور میزنه بری سمتش ببینی تو اون چه خبره . از این که حالا زنده هستی شکر گذار باش ، بخند لبخند بزن چون آینده نامعلوم داره میاد سمتت و این توی که باید بری داخلش و رویایتو دنبال کنی وقتی بری داخلش یه سخته اولش هست ولی بعدش که ترست که بریزه خیلی لذت بخش تر میشه . اصلا میدونی وقتی که حالم خراب میشه میگم خدا تو که میدونی حالم به زودی خوب میشه جرا از این حرکت ها میزنی ؟ یه حس تو قلبم بهم میگه که  " میخوام قدر لحظه های خوشی که قراره سمتت بفرستم رو بدونی " و این حرف انقدر آرومم میکنه که نگووو .

خدایا شاکرم :))

پی نوشت » این جا به کسی امید ، انگیزه نمی فروشم اینجا از واقعیت صحبت میکنم که دارم حس میکنم. :)

  • ۱۵ فروردين ۹۸ ، ۰۱:۱۵
  • رضا :)

بر سیزدهم چه گذشت

چهارشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۸، ۱۲:۳۳ ق.ظ

از چیزی ها زوری همیشه بدم می اومده حالا هم بدم میاد . من بیرون نمیرفتم ولی زوری بردن . حالا جدای از این که خوش گذشت ولی من هیچ موقعه نمیتونم اونی که نیستم باشم . مامان میگه سر سنگین باش میگم  مادر جان تو کی دیدی من سر سنگین باشم من همینم. میگه بهت زن نمیدن میگم بابا گور بابای زن گرفتن ! مهم خودمم . من حالم این مدلی شاد میشه . من دوست دارم توی جم فان ترین آدم باشم ، دوست دارم همه رو بخندونم واقعا دارم به این فکر میکنم انسان اگه خودِ واقعشو نوشون بده چی میشه خیلی چیزه خوبی میشه . آدم اگه با خود واقعیش بره جلو اینجوری خوشمزه تر میشه ، راحت تر میشه زندگی کرد ...


  • ۱۴ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۳۳
  • رضا :)

اول آوریل : من خودم سیزدهم

سه شنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۸، ۱۲:۴۹ ب.ظ

من خودم از سیزدهم که از همه عالم به دَرَم...

پی نوشت : من از سیزده به درم ولی به زود دارن میبرن به درم کنن . :)))

"

تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

"

  • ۱۳ فروردين ۹۸ ، ۱۲:۴۹
  • رضا :)

یه رابطه خوب از نظر من .

سه شنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۸، ۰۱:۴۳ ق.ظ

بنا بر تجربه که من در دوستی هام داشتم  دارم از این قانون پیروی میکنم .
" سعی کن آدمهارو  همونی جوری که هستن قبول کنی
سعی نمیکنم کسی رو برای خودم قبول کنم که مطابق میل من باش و این همون نقطعه مشترک تو دوستی هام بوده . یعنی مثلا میخوام به عنوان دوست محمد رو قبول کنم ولی اون سیگاری هستش ! چون سیگاری هستش پس تلاش میکنم اون سیگار رو ترک کنه ولی در صورتی که اون سیگار میکشه چون بهش آرامش میده و هزار و یک دلیل دیگه  :) بر نخوره به محمد هاااا . ( مثلاً  محمد آدم صادق هستش پس من خوشم میاد ازش )

ما باید طرف مقابلمون همونی هست که قبولش کنیم چون هیچ کس نمیتونه صد باشه. خوبی قبول کردن این مدلی آدم ها اینه که جلوی خیلی چیزهارو میگریم . 

طرف همونی که هست از خودش نمایان میکنه ، همیشه باهات راحت هستش ، رابطه لاووو شکل نمیگره ، همه صرفا برات یه دوست هستن . 

پی نوشت  » اگر کسی اشتباهی تو این قانون از نظر خودش هست میتونه نظرشو بگه ( نظر باز است )  

  • ۱ نظر
  • ۱۳ فروردين ۹۸ ، ۰۱:۴۳
  • رضا :)

بعد از هر اعصبانیت

سه شنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۸، ۱۲:۰۲ ق.ظ

یه چیزی هست که من بعد از هر اعصبانیت یا هر نارحتی و هر چیزی که جنبه منفی برام داشته باشه بعدش خودم رو حتما آروم میکنم . به منچه مردم چی میگن ، مردم قرار هر کاری بکنن بزار بکنن من هیچ موقعه هم رنگ مردم نمیشم . خودم رو تا جای که میشه تو مسیری که قرار طی کنم نگه می دارم . ولی واقعا استرسش بالاس از این که تلاشت رو کنی دهنت سرویس شه به معنی واقعی . از این که دارم این شغل رو هم ترک میکنم نه نارحتم و نه خوشحالم چون توش محیط رشد نمی بینم ترکش میکنم چون با روحیاتش اوکی نشدم من هیچ موقعه حسابدار نبودم ، هیچ موقعه انباگردان نبودم ، هیچ موقعه فروشنده نبودم . راستش تو کاری که رشد نبینم به طور اتوماتیک وار حسم بهش کم کم کمتر میشه . فقط تا 30 فروردین بعدش تمام .

من عاشق دنیای شبکه ام ، عاشق کامندهای کنسول هستم .

  • ۱۳ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۰۲
  • رضا :)

کار در شرکت

دوشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۸، ۱۰:۳۸ ب.ظ

واقعا اذیت میشم وفتی از غرورم میگذرم تو کار از خودم مایه میزارم ولی بعدش پشتم حرف میزنن . بهم توهین میکنن اونم پشتم یه سری چیزها هست یه حدی داره ولی بعد از این که از حدی بگذره تبدیل میشه به سرطان . متاسفانه کار کردن منم این شکلی شده . جای که بهم توهین کنن هرگز نمی مونم . این از چند هفته باقی مانده تو اون شرکت هستش . من تو کار عصبی میشم وقتی زبونم رو نمیفهمن از مهمل کاری بدم میاد چون باعث میشه خودمم این مدلی بشم دائم فرار میکنم واسه یه حقوق بخور و نمیر ولی چیزی که برایم همیشه روشن هستش من اگه حال نکنم دیگه حال نمیکنم میزنمش میره کنار چون اگه نزارم کنار روح درد میگریم .

تجربه کاری که تو اون شرکت داشتم خیلی افتضاح هستش از خر کارهای که ازم کشیدن تا مدیریت افتضاح و بی مسئولیتی همه اعضا .

چیزی که منو خیلی آزار میده دیروز تو جلسه شون بهم گفتن دزدم . دیشب بدترین شب عمرم بود از این که به کاری که نکردی مجرم بشی حالم به هم میخوره .

فقط یه چیز میتونم بگم گوه بخوره تو کار دولتی ، تو مدیریت تو هر چی که خودشون دزدی میکنن ولی به جاش کارگر بدبخت مجرم اعلام میکنن .

+ من صبرم بالاس ولی وقتی آتیش کنم خشک و تر رو به جهنم میکشممم . 

  • ۱۲ فروردين ۹۸ ، ۲۲:۳۸
  • رضا :)

آرامشِ بعد از خفگی

دوشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۸، ۰۳:۳۸ ب.ظ

یه جای نوشت : بچه ها انقدر حرف برای گفتن دارم . ولی نمیتونم بگم . سخته برام صحبت کنم و این نتونستن داره خفم میکنه ...


گذشت گذشت دیروز نوشت که الان خیلی آرومم .

دنیا همینه یه وقتی های جوری خفت میکنه که نمیتونی حرفم بزنی  ، به در و دیوار میپری تا آزاد کنی خودتوو . یه چند وقت که بگذره آروم میشی ولی تموم شدن نداره ای خفتگی ها  .

قانون دنیا اینه که هیچ چی تو این دنیا بند نمیمونه ، همه چی عین عقربه ساعت میمونه وقتی بگذره دیگه گذشته .

مثلا همین حالا گذشت ...

  • ۱۲ فروردين ۹۸ ، ۱۵:۳۸
  • رضا :)