نا نوشته ها

گویند سرانجام ندارید شما ! ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم... مولانا
پسر زمستان ، فرزند اسفند ، بچه ی سیزدهم

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

فراکانس تو فرکانس

يكشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۸، ۰۲:۲۳ ب.ظ

 اتفاقی رفتم پایین برای خودم یه لیوان چای ریختمُ نشستم زمین با نعلبکی چای رو بخورم . حین خوردن چای سوکت عجیبی خونه رو فرا گرفته بود صدای کولر هم بود ها ولی من برای چند دقیقه صدای که هیچکس نمی شنید رو داخلش قرار گرفتم با حس شنوایم داشتم دریافتش  میکردم  نمیدونم شاید یکی از بیرون این صدا رو پخش میکرد ولی بعید میدونم کسی این مدل آهنگ ها رو جز من تو محلمون گوش کنه . یه موزیک بی کلام با بطن ملایم لالالا لایی لالالا لایی تهش صدای یه زن همین لالالا لایی رو میگفت (صداش یه جوری بود انگار همون صدایی ناخواسته که گاهی وقتا دوستش داری دوباره بشنویش ) . بعدش که سرم رو تکون میدادم صدا قطع میشد ولی وقتی سرم تو اون مدار که صدا داشت پخش میشد قرار میدادم باز میشنیدم... تو اون لحظه تمرکزم به صدا بود یه دفعه بابام گفت کجای پسر به چی فکر میکنی که صدا برای همیشه قطع شد ... 

نکته اول : این صدای دلنشنین رو جای تا حالا نشنیده بودم . 

  • ۵ نظر
  • ۳۱ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۲۳
  • رضا :)

حسش از من پرید

جمعه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۸، ۰۶:۳۷ ب.ظ

راستش دیگه نمیشه این مدلی زندگی کرد حداقل برای من این شده که دیگه نمیتونم تو دِین کسی باشم . یعنی هر جور شده زیر سنگم شده باشه دارم تلاش میکنم بدهی هامو جفت جور کنم بعدش برم سراغ زندگیمُ چیزهای دیگم . این روز ها افتضاح برای من این شده از کسی پول نگیرم شده از هیچ کس  نه از بابام نه از داداشم از هیچ کس کلا زیر دِین رفتن رو دیگه دوست ندارم . چرا دوست ندارم برم زیر دِین کسی چون ممکنه همون شخص تو آینده واسه هر کارش اون رو برات اهرم فشار قرار بده ، امکان داره پیش آدم های که دوست نداری راجبت چیزی بگه، بگه که تو بدهکاری بهم این حرفا .

همینجوری هم سخته ها تحملشون کنی این که همیشه غررر بزنن تو گوش کنی و هی بریزی تو خودت و تو نا خواسته شبیه اونا شی غررر بزنی . راستش من دنبال یه کار خوب میگردم یا که در تلاشم که یه مقدار پول جمع کنم برم یه جای یه آلونک کوچیک اجاره کنم و باقی زندگیم هم خودم ببرم جلو .

نمیگم خانواده بد هستش ها نه ولی دیگه تحمل کردنش سخته . من استقلال میخوام ، خودم تصمیم بگیرم ، خودم کار کنم ، خودم انتخاب کنم . نزارم کسی تصمیم برام بگیره .

این طبیعت موجوداتم محسوب میشه این که از یه زمانی به بعد چه بخواد ، چه نخواد باید خودش تنهای حرکت کنه . من الان اینم .

برای من سواله که آیا دختر هام تو زندگی استقلال میخوان استقلال اینا چی میتونه باشه ؟ شبیه ما هستش یا نه کلا بحث فراوان داره .

 نتیجه اول : تا میتونی نرو زیر دِین کسی که با عواقبش دوچار نشی .

نتیجه دوم : استقلال فردی خوبه ولی سختی های خودشو رو داره این که تو دیگه همه چی زندگیت رو دوش های خودتو .
  • ۹ نظر
  • ۲۹ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۳۷
  • رضا :)

مثل دوسال پیش نیس

جمعه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۸، ۱۲:۱۵ ق.ظ

بلاخره تصمیم گرفتم برم باشگاه بدنسازی ( به قول رفقیم میگه گُشاد ها میرن بدن سازی ) :دی  تایه سری بیماری های روانی که تو ذهنم چرک بستن رو از بین ببرم . فکرهای مزخرف ، آدم ها مزخرف ، حرف های آدم ها ، کلا دارم وقتمو پر میکنم که فقط شب لَش برسم خونه و بخوام  .  تو این چند روز که فقط بدن درد دارم .  حالا اون زمون من هر روز میانگین 30 تا شنا سئودی میرفتم حلا زور بزنم 2 تا 3 تا . هر چند میدونم ها اولشه به مرور زیاد میشه ولی خوب من همون زمون هم که اوایل ورودم به باشگاه بود میانگینم همون 30 تا بود . مورد بعدی یه هفته س دارم زور میزنم چربی های شکمم رو آب کنم نه تنها آب نمیشه بلکه یکی کیلو بالا پایین داره . کلا باشگاه رفتن خوبه ذهنم رو باز میکنه بهم انرژی میده .

  • ۵ نظر
  • ۲۹ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۱۵
  • رضا :)

اگه کارتون به عصب کشی کشید

يكشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۳۱ ب.ظ

ببین من کلا از همون بچگی با آپمول رابطی برادرانه خوبی نداشتم ، نه این که ازش فرار کنم ها نه کلاً بدم می اومده .شما پزشکی ها و دندونی ها چطور واقعاً کنار اومدید رو نمی دونم  ولی هر چند نیازید واقعا خدا خیرتون بده که هستید :دی خلاصه خدا بهتون بد نده امروز دکتر تا تونست با اون سوزن های آمپول مانندش پدری از ریشه های بی حسم در آورد . رسما داشت قلبم می اومد تو دهنم ولی برای منی که تجربه اولی  محسوب می شد با اعتمادبه نفس کامل رفتم داخل . دکتر یه به امپول مخصوص که شبیه نماد روح القدوس هسش فرو نمود توی لثه هام و همشو خالی کرد تو جای های مختلف لثم و کارشو شروع کرد و... الان من زنده هستم . و همچین خوشحال بابت پر شدن دندون که قرار بود کشیده بشه .

تجربه اول : اگه از امپول اینا ترس دارید بهتون پیشنهاد میکنم اعتماد به نفستون رو حفظ کنید شما نخواهید مُرد ( همین که حس کنید نخواهد مُرد خیلیه)

تجربه دوم : اگه دوست ندارید فرایند پُر کردن دندون اینا رو نبینید از همون اول دهن باز و چش ها بسته تا آخر . ( اینو تست کردم جواب داد ) ولی من دوست داشتم ببینم چی کار میکنه دکتر که دیگه بهتون نمیگم اسپیول نشه . :/

تجربه سوم : آرزو میکنم کسی از نداری باعث نشه دندونش کشیده بشه :( .

  • ۷ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۳۱
  • رضا :)

سخت گذشت

يكشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ۰۲:۰۳ ق.ظ

این چند وقت به سختی گذشت ، تنهایی بعد یه مدت بزرگت میکنه . بی نیاز باشید از آدم ها که فک میکنن تو نیاز به اونا داری . بهشون هرگز اجازه ندید واستون تصمیم بگیرین .

اگه مثل من کل شق و یه دنده تشریف داری واسه تجربه  ت هزینه کن آدمات رو بشناس ، یه جای بنویس شاید یکی به دردش خورد . راستش من آدم ها رو همیشه از نگاه خودم دیدم ، تحلیل کردم . اینا شد .

اونای که زیاد از خودشون تعریف میکنن ، آدم ها مورد اعتماد نیستن شاید واقعا دانش چیزی داشته باشن ولی آدم های موفق نیستن . موفق ها سر به زیر ترن .

یه گوشه از خاطرات هاوکینگ :


افرادی که هوش خود را به رخ می‌کشند بازنده هستند.

  • ۳ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۸ ، ۰۲:۰۳
  • رضا :)

خدایا هیچ مهندسی رو شرمنده شاگردش نکن : آمین

شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۲۰ ب.ظ

دیروز به آقای ج تصمیم گرفتیم که امروز صبح میشد رفتیم پیش مهندس بهش بگیم که دیگه  نمیایم آخه ببین 1 سالی میشه که داریم باهاش یه دوره اموزشی رو میگذرونیم ، خیلی طولانی شده دوره ش دیگه خسته شدیم . ج که دیگه به تهش رسیده منم که از دور خارج شدم . امروز 9 صبح میدون مفتح قرار گذاشتیم هم دیگه رو ببینم راجب این صحبت کنم که دیگه نمیایم . رسیدم جالب بود اون زود رسید بود و نشسته بود روی نیکمت منو دیدمش به ج گفتم حاجی مهندس اونجا نشسته تا مارو دید دستشو بلند کرد گفت اینجام ماهم رفتیم سمتش . به ج گفتم آماده ای خودت که میدونی قرار چی بگیم  این گفت اوکی . رسیدم  و یکم خوش و بش و یکم طبق معمولم صحبت کردیم و بعد مهندس گفت خوب در خدمتم . آقای ج نگاه به من میکنه میگه بسمه الله میگم خوب شروع کن دیگه ...

می دونستم سوتی میده نه گذاشت نه برداشت خوب مهندس اومدیم خداحافظی آخرین دیدارمون هستش . به روش نیاوردم  که ج جان ریدی ولی جاش نبود . هر چند مهندس میدونست یه اتفاقی افتاده که گفتیم بیا . تو پرانتر ( آقای ج پیشه مهندس یه سفته داشت دیشیب زنگ بهش زد که گفت فردا صبح اونم بیار ) مهندس بیچاره فهمیده بود که غزل غزل خداحافظی اینا گفت حق دارید آره حق دارید . دیشب که ج بهم ج پیام دادم سفته های منم بیار پیش زنم گفتم که  دوره اینا رو یه سال طول دادیم اینا فردا بهم هر چی بگن حق دارن اینا . داخل پرانتز ( مهندس هیچ موقعه اینجور ندیده بودم ) من بدم میاد یکی شرمساری شو بیان کنه پیشم . از این که اعتراف کنی ناراحت نمیشم ها از این که بگه حق دارید هر چی بگید حق دارید . من هیچ موقعه دوست ندارم آدم رو تو یه همچین شرایطی بزارم که خودشون رو کوچیک کنن .

بهش گفتم مهندس منم میخوام سربازی اینا . دیگه واقعا از دور این دوره آموزشی خارج شدم و دیگه حسش اینا نیس . بعد شروع شد نه رضا نکن اینجوری فلا بیسار بمون ادامه تحصیل بده و لیسانست رو بگیر برات امرئه اوکی میکنم اینا اینجور نمیشه میری تلف میشی من نمیخوام اینجوری بشی . بعدش خوب مهندس از شرایط من خبر نداشت . هر چند گفته بودم که من یه مدت باید از همه چی و همه کس فاصله بگیرم به دلایلی که دیگه هیچ کسی رو نمیخوام ببینم حتی بهترین عزیزانم رو . گفت نرو که نرو میدونم اشتباه کردم . بهم اگه امکان داره فقط یه فرصت بدید بهتون قول میدم حتی تا آخر ابان دورتون رو تموم کنم و یه دوره دیگه رایگان بهتون اموزش بدم اینا . من که رسما بهش گفتم مهندس من حسش رو از دست دادم اینا گفت من درست میکنم . اینجا دلم بهش میسوخت که داشت تلاش میکرد که مارو نگه داره به ج نگاه میکنم اینا میگم حاجی یه فرصت بدیم اون زیاد اوکی نبود دیگه به مهندس گفتم که ببینم چی میشه که گفت نه ازتون خواهش میکنم بمونید و منم از تحت شرایط قرار دادن آدمه ها تو این وضعیت به شدت بدم میاد . خلاصه اینجوری شد  مهندس  خودش گفت فقط یه فرصت بهم بدید اگه اوکی نبود دیگه نیایید .

خودش آدم منطقی هستش ها ولی داخل یه سری شرایط قرار گرفته و به بی برنامگی و بی انگیزگی شدید دوچار شده و مارو میخواد تا بهش انرژی بدیم  .

با خودم داشتم فک می کردم من کی باشم که به شما انرژی بدم  و اینجوری شد که مهندس فک کنم داره زور میزنه منه بفرسته دانشگاه ولی ببینم چی قرار قسمت بشه .  فردا صبح هم میریم دندونم رو عصب کشی کنم واسم دعا کنید .

پی نوشت اول : دوره که باید 3 ماهه تموم میشد 1 سال طول کشیده !!! یا ما صبرمون زیاد بوده یا این کشیده بهش رفته ..

پی نوشت دوم : اگه بتونیم یه حرکت خوبی براش بزنیم با ج خیلی خوب میشه . دوست ندارم تو این وضعیت باشه مهندس . با این که ازش خوشم نمیاد ولی نمی خوام تو این اتفاقات ولش کنم ولی فقط یه فرصت دیگه بهش میدم ببینم چی کار میکنه .

  • ۳ نظر
  • ۱۶ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۲۰
  • رضا :)

حماقت های آدمی

جمعه, ۸ شهریور ۱۳۹۸، ۱۲:۴۲ ق.ظ

هیچ چیز توی این دنیا مهلک و ترسناک تر از خود آدم نیس ...

این که چند سال با با دندن های کرم خورده زندگی کنی و هر روز درد بکشی و نری بکشیشون . یه حماقت خیلی بزرگ میتونه برای آدم باشه و راهی برای حماقت های دیگه  یه دیگه حماقتا تو زندگیم اینه که منتظر بمونی یه فرصت خوب بیاد سمتت  .

 

 پ.ن: اگه بشه دوباره خواهم نوشت ...

پ.ن: برای تنوع هم که شده چند ساعت دیگه موهامو با ماشین از ته میزنم . دیونه ام دیگه کاریم نمیشه کرد ...

  • ۷ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۲
  • رضا :)

پاییز یهو میاد ، مثل پاییز پارسال

يكشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۸، ۰۱:۳۸ ق.ظ

+ عنوان از پادکست 16 هُم رادیو چهرازی هستش (پیشنهاد میکنم حتما گوش کنید اونای که گوش ندادید )

امروز 98/06/03

خوب فک کنم یه ماه میشه نمی نویسم ، راستش اگه بخوام واقعیت رو بگم که دیگه علاقه به نوشتن ندارم ولی اومدم راجب اتفاقات که تو این یه ماه افتاد گریزی بهشون بزنم و بنویسم و یه سری چیزها تو آینده بلکه شاید یه روزی برگشتم و دوباره نوشته هامو خوندم .

+ خوب اولش که منم پام به پلیس فتا رسید این میگم که چون گذر پوست به دباغ خونه میخوره رفتیم ولی این دفعه من شاکی بودم تا کسی دیگهه هر چند میدونم دست کسی نمیتونه به اون بنده خدا برسه . پلیس فتای که من دیدم با این پلیس فتا تو فیلم ها فرق میکنه زمین تا آسمون ولی خوب یه کمکی بهشون کردم تا برن پیدا کننش . 

+ دوم این که تو این ماه خیلی اتفاق ها افتاد و فک کنم حدود 1 ماه میشه که چیزی نخوندم :( و این خیلی بده برای من که چیزی نخوندم البته پول کتاب خریدن هم ندارم پس دوباره به سمت پی دی اف خوندن روی خواهم آورد   :)) یه چنند تا کتاب باید پیدا کنم

+ سوم این که کماکن وبلاگ بعضی از دوستان رو میخونم و همچنین برید به این شباهنگ بگید قبل از این که من عازم شم اون وبلاگت رو راه بنداز برم رفتم که رفتم .

+ چهارم دانشگاه تموم شد فارغ تحصیل کاردانی شدم :| تموم شد ولی خوب تموم شد دیگه :)

+و پنچم بالاخره تصمیم نهایی شد پروژه یکی از دوستان رو تموم کنم برج هفت ، هشت میرم واسه خدمت اقدام کنم ... چرا میرم خدمت چون دیگه به اون نقطه نکشی رسیدم که باید یه مدت از همه چیزهای که بهش وابستگی دارم فاصله بگیریم ...

و در آخر منو تا پاییز تحمل کنید بعدش رفتم که رفتم .

  • ۳ نظر
  • ۰۳ شهریور ۹۸ ، ۰۱:۳۸
  • رضا :)