نا نوشته ها

گویند سرانجام ندارید شما ! ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم... مولانا
پسر زمستان ، فرزند اسفند ، بچه ی سیزدهم

۱۰ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

27 سالگی چطور خواهد بود !

جمعه, ۲۶ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۱۴ ب.ظ

 [اما با این حال هیچ چیز آن طور که گفتی پیش نخواهد رفت .  ]

من با تمام توانای که در وجودم هست می نویسم و قلم تا جای که بتواند خواهم نوشت ...

- فارغ از تمام اتفاقات این چند سال ...

فاصله من  از20 سالگی تا 27 سالگی چندیدن سال بیشتر نیست .

27 سالگی میتونه سالی باشه من مسافر جای دور باشم یه جای شبیه آلمان یا کانادا یا یه جای خیلی دور .

27 سالگی میتونه سالی باشه که من دانشجوی فارغ التحصیلی ارشد رشته مهندسی از یه دانشگاه سطح بالا باشم .

27 سالگی میتونه سالی باشه که من شغلی دارم که میتونم باهاش زندگی کنم میتونم باهاش زندگی کردن رو به بقیه یاد بدم .

27 سالگی میتونه یه انفجار یا یه پرتاپِ بدون بازگشت باشه ، 27 سالگی رویا میتونه باشه که فقط من الان میتونم برای خودم ببینمش .

-       فارغ از تمام اتفاقاتی که در 27 سالگی اتفاق خواهد افتاد ...

شروع خیلی آهسته خواهد بود جوری که نشه از تغییرات چیزی به چشم دید

20 سالگی تا 21 بُعد از اتفاقاتی که برام افتاد از احوالات روحی به هم پیچیده ، از بد بیاری ها زندگی ، از آدم های که  تقدیرشان رفتن ها پیآ پی بود و رسیدن به انزوای درونی از آدم های بیرونی رسیدن میشه گفت یه جور گوشه گیره از آدم ها در نیمه اول سال و کمه اون اور تر و اما شروعِ یه چیز ساده ولی در ادامه

 21 سالگی تا 22 : مسیر خیلی آهسته طی میشد و مشقت و تلاش آهسته شروع میشد از نَمه نَمه خسته شدن ها ، نَمه نَمه دوباره بلند شدن ادامه دادن ها  ، از دوباره تلاش کردن و عرق ریختن ها . پیشرفت هرچند برام کم بود ولی میتونستم هنوز ایمان داشته باشم که تو مسیر بودم .

 

22 سالگی تا 23 سالگی شروع شدن قسمت های کوچک ولی سخت هرچند تجربه بهم ثابت کرده بودم که میتونم از این ها هم گذر کنم در مقطع لیسانس رشته مهندسی رو به پایان رساندم و اما باز در دو راه سربازی و ارشد یک انتخاب بیشتر نداشت از سری انتخاب های خود سربازی به وسیله امریه رو انتخاب کردم و در یکی از این شهرها شروع به خدمت و یه کار نیمه وقت برای خودم جور کردم که کمی مانی یا پول بتونم برای ارشدم سیو کرده باشم . هم سربازی هم کارم دست های از غیب بودن که در آینده بهشون پی خواهم برد .

23 سالگی تا 24 سالگی به احتمال نصف خدمت رو رفتم و همچین پول به مقدار کافی سیو کردم . حالا باید برای ارشد اماده شم و دنبال خرید کتاب و منابع آموزشی و سایر چیزهای که قرار بود هوش و امنیت رو با هم بخونم و اما نشستم خوندم  خوندم و اینجا بود که تازه داشت فصل اول اون چیزها که قرار بود روشن بشه روشن شد . کم کم به آخر های خدمت رسیدم و تا خدمت تموم بشه چند ماه برای کنکور ارشد مونده بود و خدمت  بلاخره تموم شد . 

و من پس از یه سال و اندی تلاش و خوندن مداوم بلاخره آزمون ارشد رو دادم و منتظر جواب موندم و به همونی که میخواستم رسیدم . قبولی در دانشگاه ---- تهران و اما پس از سال ها تلاش بلاخره شدددد و رفتیم تهران ...

24 سالگی تا 25 و 26 اینجا میتونه بخش آخر باشه . برای یه دانشجو ارشد تو اون دوران چی میتونه مهم باشه ( پایان نامه ، ثبت مقالات علمی و... ) ارشد دیر یا زود قرار بود تموم بشه و من دارم به 27 سالگی نزدیک میشم و این حس عجبِ 27 سالگی نمی دونم چیه که قرار بهم اتفاق بیفته حسابی تو دلم غوغا کرده تا این که ...

 

پی نوشت 1 : هر کدوم از بخش ها بالا ساختار ذهنی خود نویسنده بود

پی نوشت 2 : هر کدام از این بخش ها فقط پرده از اتفاقات بود و سختی ها پشت پرده موندن هنوز

پی نوشت 3 : برای 27 سالگی ثبت شود . 

پی نوشت 4 : این پست میتونه چالشی برای شما باشه که شما هم بنویسید راجب چند سال بعدتون اگه کسی نوشت اینجا بهم بگه .  :)

 

 

  • رضا :)

دنشکده فنی حرفه ای

يكشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۱:۴۴ ب.ظ

مصائب دانشگاه
تصویر بالای یاد آور خیلی چیزهاس ... یاد آور اولین روز دانشگاه روز معارفه دانشجوی چیزی که به نظرم چرت ترین روز دانشگاه برای یه بچه دانشگاهی محسوب میشه از این که بچه های ترم بالایی بهت بگن ورود چُس ترم های عزیز به دکه رو خوش آمد میگیم...

لقب های دانشکده فنی حرفه ای  اینا بودن مام میگفتیم میگفتم نَر کرده ، دِکه قم ، دانشگاه سیبلو ها . این دانشکده بیشتر شبیه مدرسه بود تا دانشکده که الان کردنش دانشگاه... 

این دانشکده یاد آور روز های بود که الکی الکی شروع کردیم به سیگار کشیدن از  وینستون لایت تا این اواخر سیگار بهمن ... ما از عرش اومدیم به فرش :) اینجا ما دورهمی هامون صبحونه با سیگار بود صبحونمون هم دُنگی بود بیرون از دانشگاه یه پارک بود که همیشه خدا اونجا بساط میکردیم . دوره همی هامون لاکچری بود بربری پنیر  :دی ...

این دانشگاه شروع یه سری حس ها بود ( من به این دانشگاه تعلق نداشتم ، یعنی کسایی هم بودن که اومدن و رفتن که رفتن ) همه دوره های زیاد بودن ولی شاید تعداد انگشت شمارشون دیگه تو اون دانشکده باشن شاید ده نفر از چهل نفری که تو دوره ما وارد شدن به اونجا ... من جزء کسایی بودم  تعلق به جای ندارم حتی دانشگاه... 

دانشکده یه مدیر گروه داشت که بیشتر میشد بهش گفت شاعر تا مدیرگروه کامپیوتر :)  نکته جالب که ایشون یه شخصیتی بود که دائم در حال سرودن شعر بود نمیدونم ذهنش به کجا وصل بود ولی شعر میگفت و این تازگیا کتابش رو چاپ کرد  تحت عنوان "چون خدا هست مرا از همه طوفان غم نیست " و آن دوره تمام شد برای همیشه دانشگاهای بدون بازگشت ...

دیروز پرنده فارغ التحصیلی برای همیشه توی دانشکده فنی حرفه پسران قم بسته شد ... و احتمال چند هفته بعد جهت تحویل کارت دانشجویی به دانشگاه احضار پیدا خواهم کرد و تمام ... 

  • رضا :)

زندگی من 2

يكشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۱:۱۶ ق.ظ

خیلی هاتون ممکنه یه سری از این مدل  آدم ها رو دیده باشد یا شاید بعد یه مدت طولانی تجربه کرده باشید که بسته به زمان براتون رخ داده. افرادی که دائم نِق میزنن ، جای باهاش میرید خرید ینی نمیشه که به فروشنده بعد از خارج شدن بهش گیر نده به جنسش به هر چی که بتونه دستش بیاد ، یا مثلا رستوران رفته باشی باش و به هر چیزی که بشه بهش گیر داد گیره بده ، یا نه داخل دوره یا سمیناری شرکت کرده باشی و این بعد از خارج شدن از اون فضا شروع به نِق زدن راجب شخص سخنران کرده باشه . من تو یه همچین شرایطی با یه همچین آدمی های بودم و روز های سختی رو گذروندن من توی یه دوره حس کردم دارم شبیه اون میشم منم داشتم نِق میزنم نا خود آگاه دست خودم نبود منم تو شرایط اون بودم ولی من هر چیزی که حال روحیم رو به مرور بدتر کنه و  بهم بریزه سریع حذفش میکنم این تو کتگوری من نمیتونه باشه برای همین فاصله میگرم .  این آدم ها بدونشون واسه آدم آفته میتونه باشه.  یهوی میبنی افتادی تو گندآبی که نمیتونی بیرون بیای ازش ...

از این آدم ها تا میتونید فاصله بگیرید ، آروم ولی حتما...

یکی به حرفی قشنگی زد : آدم باید روحیه ش مثل آب زلال باشه تا از زندگیش لذت ببره . شما تجربه کردید حتما  آدم چقدر آروم هستش وقتی که خودشو قاطعی اینجور مثال نمیکنه . 

 ته نوشت : مثل این آدم ها نباشیم :)


دریافت

  • رضا :)

زندگی من

جمعه, ۱۹ مهر ۱۳۹۸، ۱۱:۰۹ ب.ظ

زندگی من این شکلی شده یا داره شکل خودشو میگره اونم این که برای ادامه بقا باید قید یه سری چیز هارو بزنی .
بیشتر کار کن ، کمتر آدم ها رو ببین . ( وقتی که داری عذیت میشی بهانه واقعی پیدا کن )
پول به اندازه یا بیشتر داشته باش تا خرج خودت رو داشته باشی . ( به دست کسی نگاه نکن پول داشته باش و محتاج منت کسی نباش )
توو تصمیمات زندگیت بهترین و بدترین اتفاقات زندگیت رو خودت انجام بده تا نیاز نباشه بعدا کسی رو مقصر بدونی . میدونی زندگیت همش مال خودتو پس جوری زندگی کن که توش حسادت نباشه... تو فقط توی ... همین
مدل خودتو داشت باش ( کاری با فلان شخصیت نداشته باش نیاز نیس مثل اون بشی . تو میتونی مدل خودتو داشته باشی )

یکی یه جای بهم یه حرفی زد : اگه روزی به یه جای رسیدی موجودت کارتت به اندازی شد که خودت رو میتونی تامین کنی داشتی و پول زحمت خودت بود نه چیزی دیگه. رفتی داخل فروشگاهی دیدی یه چیز شاخی چشتو گرفته درصورتی که لازمش نداری ها ولی میخوایش همین فقط و میخوای بگیریش ولی غرورت بهت اجازه نداد و اومدی بیرون . بدون اون روز مرد شدی .

پی نوشت : قدم های آخر ...

  • رضا :)

نامه به گذشته و یکمی + 18

چهارشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۸، ۰۸:۳۸ ب.ظ

سلام خوده 10 ساله ام :| من از 20 سالگی دارم نامه send  میکنم . خوده 10 ساله ام اول از همه با هیچ کسی تو زندگیت تو همون دوران خیلی صمیمی نشوو و این صمیمت رو به عشق و نفرت تبدیل نکن چون به مدت 10 سال باز نمیتونی به همچین روز ها فکر نکنی پس از همون اول ولش کن . هیچ دِینی واسه کسی نداشته باش ، زیاد تو افکار پلید غرق نشو زیاد به چه کنم چه کنم فکر نکن غرق میشی ، برو باشگاه ثبت نام کن ( کیک بوکسینگ یا هر چیزی بتونی انرژی بی نهایتت رو خالی کنی ) از همه مهم تر سایت ها پورن استار رو زیر رو نکن چیزی پیدا نمی کنی 20 سالگیت داره بهت میگه : گشتم نبود نگرد نیس  بازم نابود میشی ... از همه واجب تر حتی از نون شب هم  واجب تر زبان انگلیسی هستش برو انگلیسی رو یاد بگیر و این غول بزرگ رو کنار بزار ر برو بزن تو گوشش و یادش بگیر . سر کارم برو پول هات جمع کن اینقدر به خانواده پول اینا نده مطمن باش روزی میزنن سرت و تو نقطعه انفجارت اینه که کسی بیاد یه چیزی رو بزنه سرت و هی تکرار کنه یا این عادت رو ترک کن یا کلا اهمیت نده . 

10 سالگی همینارو داشته باش فعلا . 

چالش از : سکوت 

دعوت کننده : علیرضا 

پی نوشت : نمیخواستم شرکت کنم ولی دیدم یه سری چیزهارو باید اینجا بنویسم . 

پی نوشت : چی بگم من نمیخوام کسی رو زوری دعوت کنم یه چیزی رو بنویسه ولی دعوت میکنم اگه مایل هستید از خان(آمارکودر) و  بهـ نام

  • رضا :)

همه چی به خودم بستگی داره .

چهارشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۸، ۰۱:۰۵ ق.ظ

و اما یه عادت بد از من : من همیشه تو هر چی ( همه ی مواردی که هر شخصی تو زندگیش میتونه بهش فکر کن )  همشو میخواستم یکی که دائم فِک میکرد همه چی رو میتونه داشته باشه و هر روز هر روز به این موارد اضافه میشد بهش فکر میکرد تا این که بارها بارها شکست خورد ، شکست شکست شکست وفتی میگم شکست یعنی مرز جنون که چرا من نمیتونم همشو داشته باشم و این بسی برام رنج آور بود .و حال این روز هام زیاد به این سمتی هست که دارم مینویسم  این که دغدغه های فکریم در لحظه به چیزی های بود که واقعا از نظر منطقی نمشه در مدت زمان کوتاه بدست آوردش . این که همزمان چند کارو برای یه مدت زمان کوتاه تلاش کنی به سرنجام برسونی خیلی اشتباه بزرگی هستش و در ادامه می تونه آسیب های جبران ناپذیر وارد کنه و این من به مراتب در روش های که تست کردم به جواب نرسیدم بهش رسیدم وقتی میبیند اینجا مینویسم یعنی من رفتم برگشتم ، دوباره رفتم برگشتم  و یه جای ایست نهایی رو دادم . 

واسه چیزهای که الان الان الان بهتون لازمه اول وقت و برنامه واسش بچنید  و به سرنجام برسونیدش برای مثال  اگه کاره اول کار ، اگه درس اول درس . اگه  تو شرایطی بودی که هر دوش بود بسجنید هر وقت واسشون بزارید .

یه نتیجه خیلی مهم . شاید تو یه مواردی به پست تون خوره هر آدمی که اطرافتون بوده یا هست  (پدر ، مادر ، خواهر ، برادر و هر کسی که تو کتگوری زندگتون با شما در ارتباط بوده )تو کار بهتون گفته که کی قرار نتیجه بگیری  ؟ چرا چیزی معلوم نیس از تلاشی که داری میکنی ؟  این میتونه دو تا تاثیر روتون بزاره ( 1 - اگه حساس باشید و اعتماد به نفس پایین داشته باشید درجا ول میکنید 2 - این قدر به خودتون فشار میارید تلاش میکنید و ان پاس می شید و آخرشم کم کم حس اون از بین میره ولش میکنید ) . و اما چی کار کنیم اینجوری نشیم  . 

خیلی آروم شروع کنید ،  مداومت داشته باشید . 

این دوتا اساسی ترین ها هستن وقتی که آروم شروع کنید ، ذهنتون آروم تلاش میکنه ، طبیعی میره جلو و خودش با رشد و پیشرفتتون سرعتش تنظیم میشه . 

  • ۱۷ مهر ۹۸ ، ۰۱:۰۵
  • رضا :)

خونه 1

يكشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۸، ۰۱:۱۵ ق.ظ

من اینجام تو خونمون توی راه پله رو به روی یه لپ تاپم براتون تایپ میکنم . این جا همون جای که حس نوشتن پیدا میکنم به زودی از قطعه های کوچیک خونه و شهرم براتون عکس خواهم گرفت و راجب خیلی چیزها خواهم نوشت این روز ها حس میکنم دارم یه نفس درست درمون می کشم . 

میز

یه لپ تاپ ، هارد اکسترنال  همین

پی نوشت اول : این جا خیلی بهم ریختس راستش نمیدونم من باید جمع کنم یا مامان :| فردا یه کارش میکنم .

پی نوشت دوم : اون کسیه ها برنج " سبز بهار " تو تصویر بالا می بینید جز اموال من محسوب نمیشه . :)

تصویر چرا تاریکه ؟ حجم بهم ریختگی اینجا خیلی زیاددد :دی

  • رضا :)

Untitled

چهارشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ۰۱:۵۴ ق.ظ

1 . یه هفته س بعد از دیدن سریال 13 دلیل برای این که ... به یه سری حالت های روحی ریسیدم که بگی نگی زندگیم شبیه اون بچه هاس ولی یکم بالا پایین داره و توی این چند هفته دارم به انواع اقسام خودکشی فکر میکنم... این که چطور بدون درد بمیری از دار، قرص برنج ، بگیر تا آخر رسیدم به شات گان که در سریع ترین حالت ممکن به لقاع الله وصلت میکنه ... دیونه نشدم ها به مدل های خودکشی داشتم فقط فکر میکردم . :))) :دی 

2 . با  دوستم رضا داشتیم راجب شرایط عقلی در مورد تصمیمات زندگی صحبت میکردیم اون میگفت من با واقعا و شرایطی که هست میرم جلو . رضا یه همچین مدلی به من توضیح دادن که میتونید تو تصویر زیر ببنید . رضا به این روش میگه فلش کارت پشته دار ... (پشته اشاره به درس سیستم عامل که بود بچه های کامپیوتر یادشون هست )

هدف

رضا میگه من طبق شرایطی که دارم تصمیم میگرفتم پشت همه ی این عنوان های که اون داشت میگفت خودش بحث های عمیق تر داره ولی منطقی میرفت چلو  . خب من از نظم ذهنی ش خوشم اومد . قشنگ اومد شرایط و زمان و نیاز و الویت رو کنار هم چید و توضیح داد اینجوری بود برام . 

رضا از من کوچیک تره یکم شاید چند روز ... رضا سربازی شو تموم کرده ، رضا نامزد کرده ، رضا تو یه کارخونه کار میکنه و توی چند ماه تونست مسئول فنی اون شرکت بشه . رضا تونسته با شرایط کنار بیاد ، رضا تو یه خانواده متوسط رو په پایین بزرگ شده ، رضا میگه من هم آرزو داشتم میتونستم برم فوتبال رو ادامه بدم و الان تو یه تیم درست حسابی بازی کنم ولی خوب نشد به دلیل شرایط مالی و اینا و یه تصمیم ها دیگه گرفت حالا هم ناراحت نیس میگه که رضا من همین الانم از زندگیم راضی ام و دوست دارم کنار عزیزانم از زندگی لذت ببرم . 

و اما من : من به شدت از روشی که رضا داره استفاده میکنه خوشم اومده میخوام این مدلی برم جلو ببینم جواب میگریم یا نه .  برای اساس شرایطی که بالا نوشتم دارم روشون فکر میکنم و امکان داره چیزی اضافه یا حذف بشه یا هر کدوم ریشش دراز تر و کلف تر بشه.

بابا و اعضای فامیل میگن برای کارشناسی اقدام کن و کارشناسی رو بگیرنرو خدمت  -- من  : پول ندارم  : -- | یعنی پول ندارم دارم فعلا بدهی هامو میدم و دوست ندارم از بابام پول بگیریم  از هیچ کس . بعدش اگه بخوام چنین کاری بکنم هرگز واسه دولتی اقدام نمیکنم و میرم دانشگاه آزاد که کنارش سر کار برم

. یعنی شرایط های موجود رو دارم کنارش میچینم - میدونید عذب آورش چیه این که دوباره قرار برم یه سری نفهم رو ببینم ولی بچه های که رفتن آزاد میگن بیای آزاد تفاوت یه دانشگاه دولتی رو میفهمی . 

 شرایط زندگی منم همین مدلی هستش . یعنی باید کار کنم پول جمع کنم بعد برم دانشگاه یا حداقل یه مقدار داشته باشیم و بقیش رو کنار درس برم سر کار  . نمیخوام خانواده مون جوری باشه که مادر خرج باشه یعنی هست ها ولی من دیگه نیمخوام حتی یه هزار تومانی بابام بهم کرایه ماشین بده . یعنی در این حد . 

و اما سربازی یعنی یه چیزه شبیه شتر که فقط مخصوص پسراس ها یا جلو درتون میشنه یا تو خیابان ببینتت دنبالت میفته . طبق اطلاعات بدست اومده سربازی ها جدید  24 ماه باید فیکس خدمت کنن . سه ماه اضافه تر ( حالا میدونی چی رو دارم میسنجم این که کارشناسی رو بخونم بعدش یه امریه جور کنم برم جای به جای این که برم رو برجک شبش بزنم . ) 

این که حالا بیام کنار فکرام بتونم این فلش کارت ها رو جابجا کنم  . یعنی اگه رد دادم به هر دلیلی برم خدمت یا نه کنار کار درس بخونم و برعکس.

مورد آخر 3. این روز ها بیشتر از یه دوست و رفیق یا دوست دختر نیاز به مربی انگیزشی نیاز دارم که بیاد بهم انرژی بده . میدونید چیه وضعیت روحی الانم شبیه یه ورزش کاره که کم کم داره مشت خوردنش ها شروع میشه صورتش زخمی میشه ، چشم هاش کبود داره میشه . یه مربی میخوام بیاد بگه پاشووو پسر این ست همه چی رو مشخص میکنه پاشو برو به خودت ثابت کن تو میتونی پاشو برو ضرب فنی ش کن و تمومش کن و چیزی بشوو که داری براش میجنگی

پی نوشت : ویرایش نشده شاید اشتباه داشته باشه :)) منو ببخشید ولی الان چشم داره بسته میشه ... بمونه برای فردا :)))

  • رضا :)

پاییز! فصل رفتنو نیامدن ها

شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۲۰ ق.ظ


پاییز همونجور که از اسمش معلومه یوهو میاد.  فصلی که میشه بهش لقب های مثل فصل طلایی ها ، فصل خش خش برگ ها فصل رفتن ها و نیومدن ها  و خیلی چیزهارو میشه بهش گفت با این که فصل پاییز میتونه فصل دلگیری برای خیلی از ما باشه ولی یه فصل پر از احساسه حداقل برای برای من . پاییز یاد آور خیلی چیزهاس برام . یاد رفتن ها خیلی از آدم ها . یاد ممد خدابیامرز ، یاد پدر بزرگ خدایا بیارمرز ، یاد رفتن اسی از ایران ، یاد دوست دختر ها که اولش به امید موندن اومدن و ولی با پاییز نرسیده رفتن ، یاد خیلی از بلاگر ها که دیگه نیستن یا اگه هستن یه وبلاگی ازشون مونده که آخرین بازدیدشون خیلی وقتی ها پیش بوده . شما نمیدونید وقتی که خبر رفتن یکی از شما می شنوم چه حسرتی تو دلم میشنهُ پیش خودم میگم : یعنی میشه دوباره برگردی بنویسی ... 

اصلا شما های که میرید اصلا چرا اومدید که برید ؟ یا اگه میرد چرا راه اتباطی نمیزارد که آدم حداقل از حالتون جویا بشه . 

خیلی هامون خیلی خیلی بی رحمیم  وقتی میرم که بریم بریم بی هویت و بی نشون ... 

پی نوشت : تو این فصل بنا به تجربه هر سال م در این وقت از شب های پاییز بهتون پیشنهاد میکنم بستنی شیر شکلاتی بگیرد و نوش جان کنید ببنید چه لذتی داره ...

من هر چند شب به جای یدونه دوتا میخورم لذت میبرم . ( گفتم شما هم محروم نشید از این لذت ) :دی 


آهنگ احساسی از  Leonard Cohen از آلبوم Various Positions به حضورتون تقدیم میکنم . 

دانلود
حجم: 1.41 مگابایت

  • رضا :)

پاییز یهو میاد

دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۱۳ ق.ظ

پادشاه فصل ها اومد ... 

 تو فصل پاییز چند تا چیز میچسبه اولیش با من بقشم با یاری شما ...

1- قدم زدن تو هوای که رو به خنکی هستش.

2 - مصرف دخانیات حین قدم زدن در این هوای خنک :))

پی نوشت : سربازمون تنها 24 ساعت تا پایان خدمت سربازیش مونده و بالاخره تموم شد . یادش بخیر این پست  http://sabri.blog.ir/post/56

  • رضا :)